دلم نیومد برم ... یعنی اون چند روزی هم که گذشت کلی دلم برای این فضا تنگ شده بود . مشکلی نبود ولی احساس می کردم که دیگه از فضای وبلاگی و اصلا کلا دنیای مجازی با من مشکل داره ... یه جوری آدم احساس غربت می کنه . ولی هر چی هم نباشه یه سرگرمی خوب و سالم که هست .
***
دیروز من داشتم خودمو می کشتم ( نگران نباشین نکشتم سالم موندم ) آخه خدایی هر کی جای من بود سکته می کرد ... نمی دونم دیشب به بازی استقلال – سایپا نگاه می کردین یا نه ؟ ولی اینو بدونین که نیمه ی دوم خیلی بازی خوبی بود . دقیقه 78 که استقلال گل زد من پریدم هوا و کلی خوشحالی که بله بالاخره گل زدیم ... بعد دقیقه 79 بود که صادقی ( بازیکن سایپا ) گل مساوی رو که زد برادر های پرسپولیسیم یه جوری پریدن هوا و گل گفتن که من فکر کردم گفتن بمب و دارن از ترس بمب فرار می کنن
بعد حال ما بسی گرفته شد یعنی در حد گریه هم داشتم پیش می رفتم که دقیقه 93 بازی فرهاد مجیدی که پاس به عقب واسه خسرو داد من بلند شد سانت رو که کردن و سید صالحی ضربه سر رو زد و آرش هم گلش کرد ... دقیقه ساعت 12:22 من یه فریادی کشیدم که فکر کنم معده ام از صدای من گوشهاش درد گرفت
( عجب استعاره ای به به ) . خلاصه بردیم 
***
ما خوبیم ( من و خانم ) عید فطر هم میرم دیدنشون و عیدی هم می برم ... پول هم داره خود به خود جور میشه فقط من دارم گیج می زنم که داره چه اتفاقی واسه من می افته ... بعد دیگه چی بگم ؟ همین دیگه .
فعلا .
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 14:2 توسط علی
|