تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









یادتونه بهتون گفتم مادر بزرگم داره میره کربلا ؟

یادتونه بهتون گفتم بهش گفتم سوغاتی برام خاک بیاره ؟

 یادتونه بهتون گفتم اگه میشه از بین الحرمین بیاره ؟

مادربزرگم دیروز برگشت . واسه همه سوغاتی ها رو نشون می داد که تی شرت منم نشون داد و پارچه ای که واسه خانم آورده بود رو هم نشون داد ولی من هنوز تو فکر سوغاتی اصلی بودم که بده ولی صداشو در نمی آورد که بالاخره صدای من در اومد : پس خاک من کو ؟ گفت : دادم به مادرت برو از اون بگیر . رفتم پیش مامان و گفتم : خاک من کو ؟ گفت : دستم تمیز نیست یه لحظه وایسا الان میدم بهت ( آخه داشتن گوسفندی رو که کشته بودن اونو تمیز می کردن ) یه چند دقیقه منتظر موندم ولی نتونستم بشینم سر جام . دوباره رفتم و گفتم : بهم بگو کجاست خودم بردارم . گفت : اونجا گذاشتم... برش دار ! پیداش کردم ! خاک خیلی کمی بود ... برداشتم و نشستم بغل مادر بزرگ و بو کردم !

 بو کردم و سر حسین یادم افتاد که کسی بریده بود که همیشه تو جنگ ها همراه پدرش بود !

بو کردم و دستهای ابوالفضل یادم افتاد که از روی اسب بدون دست افتاد زمین !

بو کردم و چشم ابوالفضل یادم افتاد !

بو کردم و رقیه یادم افتاد !

بو کردم و علی اصغر یادم افتاد !

 بو کردم و علی اکبر جوان یادم افتاد !

همه ی اینها به ذهنم اومد و خیلی ناراحت شدم ولی وقتی مادر بزرگم گفت اینو از اتاق زینب (س) برداشتم ... نمی دونم چی شد ولی یهویی اشک تو چشمام جمع شد و زود پا شدم و رفتم سمت اتاق و در کمدم رو باز کردم و گذاشتم توی اتاق و اومدم باز نشستم پیش مادر بزرگم . می گفت : اونجا خاک نتونستم پیدا کنم اینو هم به زور از اتاق حضرت زینب پیدا کردم و جمعش کردم می گفت از دیوارش ریخته بود ! پیش خودم فکر می کردم مادر بزرگم بهترین سوغاتی رو واسه من آورده . وقت خواب تو رختخوابم داشتم اینو می خوندم :

 یا حسین شاهلار اولار بنده سنه ( یا حسین همه شاهها بنده ی تو میشن )

 من کیمم نوکر اولام منده سنه ( من کیم ؟ منم نوکر تو میشم )

من کیمم نوکر اولام منده سنه (من کیم ؟ منم نوکر تو میشم )

نجه بیر گوش سیخیلار بیر بوداغا ( یه پرنده چجوری کنج یه قفس میشینه )

 اولمیشام منده پناهنده سنه ( منم عین اون پناهنده ی تو ام )

بعد عین بچه ها گریه می کردم !

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 13:7  توسط علی  |