تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









بله اینم از کنکور ... ۱ ساعته بر گشتم ... بدجوری خوابم میاد دیشب ساعت ۲ خوابیدم و صبح هم ۵.۵ بلند شدم رسما مست مستم ... دیشب خونه ی مادر بزرگم اینا بودم چون خونه ی اونا به دانشگاهی که قرار بود من برم کنکور بدم نزدیک بود منم همونجا خوابیدم و صبح وقتی پاشدم و رفتم بیرون به امید اینکه یه چیزی بخرم و سر جلسه بخورم ... نه بابا تخمه نه  شما هم بدجوری جدی گرفتین این تخمه رو هاااااا  خلاصه ساعت ۶ بود رسیدم دم در دانشگاه و یه عالم بچه کنکوری ریخته بودن اونجا ... کوچولو موچولو ... موقع رفتن من بهشون می خندیدم و موقع بر گشتن اونا به من  ای تف تو روی هر چی فلسفه و منطق و ریاضی و عربی و معارف و ااااااااااااااهههههههه !!!!!!!!!!!!!

با اینکه منو هیشکی نمی شناختن ولی بی مروت ها نمی دونم چرا داده بودن به یه کلاس تو ته دانشگاه ! خلاصه سرتون رو درد نیارم تو کلاس ۲۵ نفری بودیم و ۴ نفر هم غایب بودن و رو سینه تک تک این بچه ها نگاه می کردم ببینم که معدل دیپلمشون چنده که پشت سرم ۱۲ بود  بغل دستیم ۱۳ بود  فقط جلویی رو ندیدم که اتفاقا اون زرنگ بود و فکر کنم معدلش ۱۷ بود ... معدل کتبیش هاااا ... خوبه مگه نه ؟  آخه افتاده بودم کنار دیوار و بغلم هم پنجره بود ... خلاصه تا وقتی که شروع بشه یکمی به خودم فحش دادم که چرا صبحونه نخورده اومدم ... اصلا چرا اومدم ... راه برگشتی هم نداشت وگرنه بر میگشتم ...

یکمی فکر کردم دیدم از این الاف ها همون تنبل ها فرجی حاصل نمیشه بهتره یه کارایی با این جلوییه بکنم که سوالها رو آوردن و وقتی گفتن شروع یه جنگی شد سر سوالها و با یه صدایی برداشتن سوالها رو که من گفتم اینها اونقدر تست می زنن که پاسخنامه هاشون الان پاره میشه  والله به خدا  خلاصه سوالها رو برداشتن و من یه چند تایی از این ادبیات عمومیشو زدم و امیدوارم که منفی در نیارم چون یکی دو تاش رو از این بغل دستی جلویی کپی کردم  بعد ۲ تا هم از معارف زدم و عمومی تموم شد  ( آیکون یه گوسفند که هیچی نزده ) ! بعد هی تو دلم می گفتم آقا ترو خدا اون کیک و ساندیس رو بدین ما بریم گشنمونه به خدا ... حالا فکر می کردم که آبمیوه هم داره !

آقا اختصاصی ها رو برداشتیم ... اول اقتصاد و ریاضی رو دادن که از اقتصاد هم ۳ تا زدم که اونم از بغل دستیم بود بقیشو بی خیال حرف نزنم بهتره  خلاصه اونم تموم شد و من همچنان در آرزوی خوردن کیک و آبمیوه  ولی بازم نیاوردن نزدیک بود دیگه صدام در بیاد ... راستی یه لحظه حرف بابک نهرین یادم افتاد که می گفت من ۸ ساله کنکور شرکت می کنم واسه اون کیک و ساندیسش  بعد همینطوری داشتم میخندیدم ... آهان ضمنا اینم بگم که این جلویی داشت خودشو می کشت هی ساعت رو نگاه می کرد و هی تست می زد ... آقا دیدم این بدجوری داره خودشو می کشه حتما زرنگه ... آخه تو کلاس باور کنین ۵ یا ۶ نفر که ۱۰ دقیقه نشده کل پاسخنامه رو پر کردن و ۲ نفر خوابیده بودن و بقیه هم داشتن با مدادشون ور می رفتن و فقط این جلویی من بود که داشت می نوشت ... یه ۱۰ الی ۱۵ تایی هم از این جلویی زدم و یه چند تایی هم خودم زدم و خلاصه فکر کنم از ۲۸۰ تا سوال من ۸۰ تا رو زدم که اگه درست در بیاد احتمال داره قبول بشم ... البته اگه درست باشه !!! که فکر نکنم !

خلاصه آقا کیک رو آوردن ولی من منتظرم آبمیوه بودم ... خدایا خدایا چی بگم از این همکللاسیهایی که داشتم وقتی گذاشتم روی میز همه حمله کردن ... گدا گشنه درجه ی یک ... من دیدم که اینجوریه دست نزدم گفتم باشه بعدا می خورم ... بعد ۱۰ دقیقه برداشتم و خوردم ... خلاصه ۱ ساعت مونده بود به پایان جلسه همه می پرسیدن چقدر مونده ... بله اینم از کنکور سال ۸۸ البته من ناراحت نیستم خب معلوم بود نمی تونم چیزی بزنم فقط انتظارم از روانشناسی بیشتر از این بود نه فقط ۳ تا ! باور اگه کنکور مکانیک بدم قبول میشم آخه من و چه به فلسفه ... اه اه تف تف  برم یکمی تو اینترنت بچرخم ببینم چه خبره !

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388 ساعت 14:3  توسط علی  |