تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









1- نمیدونم چرا ولی دیگه مطلبی به ذهنم نمیاد که بنویسم ... شاید همین روزا اینجا رو هم تعطیل کردم ... البته تا اطلاع ثانوی !

2- شما هم شنیده بودین که خدا برای کسایی که ازدواج کردن خیر و برکتش رو میاره واسه اونها ؟ الان یک ماه بود تو مغازه چیزی نمی تونم در بیارم ! 2 روزه اینترنت قطع است ! هزینه ها سنگین شده و اصلا مرداد ماه رو کلا محو شدیم . ولی نا شکری نباشه ... معافیتم داره همینجوری درست میشه !

3- دیروز با دوستم بودم که دیدم یهو رفت تو فکر ! گفتم : بسوزه پدر عاشقی ... سعید تو هم ؟ گفت : نه بابا من فکر پولم ... بد جوری فکر پول داغونم کرده !( در حالی که با زانتیا ی زیر پاش داره حال می کنه )  گفتم : تا زمانی که هر وقت گشنم شد اومدم و یه تیکه نون گرفتم دستم و خوردم و تا زمانی که تشنه ام شد یه لیوان آب تو دستم دیدم ... حق ندارم نا راضی باشم . چون فعلا خدا وظیفه شو در قبال من به خوبی انجام داده و خیلی هم تو این حالتی که گفتم بهم لطف داشته . یعنی همین یه تیکه نون خالی و یه لیوان آب ! وقتی اینها وجود نداشت اونوقت نگران باش ... اونوقت نگران پول باش ...

 

من تلاشم رو دارم می کنم ولی خدا اگه به کارم برکت هم نده یه حکمتی هست ... اصلا نگران نیستم !

 

دیگه کمتر دوستان رو تو قسمت نظرات میبینم .

خودمم زیاد حوصله ی نوشتن ندارم .

یعنی موضوعی ندارم که بنویسم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 19:21  توسط علی  | 


قانون !

بذارین یه تعریف بکنیم : قانون دستاوردی(یا وظایف یا ... ) است که به دست انسان ساخته شده و دست و پای او را بسته است !

حالا این تعریفیه که من تو ذهنم درست کردم و 100% هم غلطه ! ولی واقعا بعضی وقتها اینجوریه !

 

حالا از شما می خوام یه مثال برای این بزنید ... تا این فکر از ذهنم بیرون بره .

چجوری بگم یه مثال راجع به دست و پا بستن ما توسط قانون !

پیچیده است و سوال سخت ! ولی فکرم رو مشغول کرده ! نمی دونم واقعا یعنی این تعریفی که من از قانون می کنم بعضی مواقع کاربرد داره ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 10:11  توسط علی  | 


1- یعنی واقعا این خدا داره چیکار میکنه ؟ شنیده بودم خدا واسه کسانی که ازدواج می کنن نعمت هاش رو هی از یه طرف میریزه ولی باورم نمیشد اینجوری باشه ... خبر رو حال کن :

خانواده هایی که دو پسر آنها خدمت سربازی رفته باشند یکی از فرزندان بعدی آنها معاف خواهد شد ! این یعنی چی ؟ یعنی منم معاف !!!!!!!! بزرگترین کادویی که خدا بهمون داده همینه ... نذاشت 1 هفته از عقدمون بگذره که بزرگترین کادوش رو داد . همه می گفتن علی فقط سربازیت تو گلومون گیر کرده و گرنه مشکل دیگه ای نیست . از فرداد قرار برم دنبال کارهاش .

 

2- 2 روز بود داشتم کتاب رومئو و ژولیت اثر ویلیام شکسپیر رو داشتم تایپ می کردم مال یه نفر بود . بر عکس تعریفهایی که ازش شده بود من اصلا خوشم نیومد ... زیاد اغراق کرده بود ... آدمها رو مثل سوسک هی تو داستانش می کشت و همه ی کارها یهویی اتفاق می افتاد ... نویسنده های خودمون خیلی بهترن مثلا همین جلال آل احمد !

 

3- نمیدونم چرا ولی هر وقت اسم فاطمه میاد ذهنم .... تموم تمرکزم میره پیش در و آتش و لگد و ....

بعد گریه می کنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 10:0  توسط علی  | 


به پروفایل مراجعه کنید و تغییرات به وجود آمده رو بررسی نمایید

راستی سلام !

پی نوشت : پروفایل من در پیوندهای روزانه است اونجا می تونین ببینید !

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388 ساعت 13:58  توسط علی  | 


خب متاسفانه هیچ کدوم درست نگفتین و جایزه رو خودم بردم و الان دارم می خورمش ( یک عدد شکلات با امکانات کامل  ) این همایون شجریان چقدر خوب میخونه دارم عاشقش میشم

رتبه ی من دقیقشو نمی گم ولی دور و بر همین ۱۰۰ هزاری است که شکلات تلخ گفته بود ... نخند عزیز من به خدا من درسهایی رو که زدم اصلا کتابهاشو ندیده بودم فقط اطلاعات عمومی بود ( ادبیات عمومی و تخصصی و روانشناسی ) و تقلب  !

داییم که تو آموزش و پرورش انتخاب رشته می کنه می گه احتمالا دانشگاه پیام نور رشته ی ادبیات قبول بشی ولی من تو انتخاب رشته ادبیات رو وسط ها می زنم چون می خوام یا از روانشناسی قبول بشم یا علوم تربیتی ... ولی اینم بگم که از بچگی ادبیات رو دوست داشتم ولی یکم سخته می گن .

خب من یه هفته ای دارم می رم مسافرت .

تا هفته ی بعد

پی نوشت : ضمنا شکلات تلخ جایزه رو برد ... اون بالایی رو شوخی کردم ... جایزه تو چجوری بفرستم ؟ آدرس بدین پست کنم .

بعد نوشت :

دیشب مرا با جلوه ای کردی تو مدهوش

با چشم خود دیدم حقیقت را کفن پوش

دیدم حقیقت مرده و بی روح گشته

هم صورت و هم سینه اش مجروح گشته

پیغمبری کن بر امامت ای طبیبم

دستی رسان در شهر خود آخر غریبم

حاج حسین غفاری

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 9:31  توسط علی  | 


پیام نور و غیر انتفاعی مجاز شدم ... لطفا رتبه ی مورد نظر را حدس بزنید ؟

 

به نزدیکترین رتبه ی گفته شده جوایزی اهدا خواهد شد

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388 ساعت 21:43  توسط علی  | 


- خدایی اگه دیدین من یه روزی دیگه اینجا نیومدم و بعد از ۱ هفته اعلامیه منو پخش کردن و گفتن بیچاره جوون بود ولی یکمی منگل بود خودکشی کرد  بدونین از دست این دانشجوهای (دختر ) پیام نوره !

یعنی اوج بدبختی ... اوج فلاکت ... با هیچ دختری حتی حرف نزده باشی و هر کسی ببینه بگه قبلا دوستت بوده  انگار من واسه اینها تو این مغازه انتخاب واحد کردم شدم یه موجود فرا انسان یا یه چیزی شبیه این فضایی ها !

پریروز با مادرم رفته بودیم بازار یکمی تجهیزات بخریم  که موقع برگشتن گفتم بیا بریم بستنی ... آخه من بستنی یا تنهایی میرم یا با خواهرام یا با مامان و بابام ( آیکون یه بچه مثبت ریشو یقه بسته )

بله عرض کردم رفتیم بستنی و البته طبقه بالا چی میگن ؟ لژ دیگه آره ؟  بعد همین که نشستیم دیدم خدایا ۳ تا از مشتریهای پیام نوریم نشستن اونجا و دارن بستنی می خورن  ای خدااااااااااااااااااااا ... مامانم پشتشون به اونا بود و چون چادر سرش می کنه اصلا دیده نمیشه ... خلاصه دیدم این یکی که منو دیده یکی یکی به دوستهاش میگه نگاه کنین و اونها هم تابلو نگاه می کنن  اصلا خیلی تابلو ! بعد من اومدم صندلی این طرفی بشینم تا اونها منو نبینن ! چون من همیشه فالوده می خورم اونم به طور افتضاحی یعنی هر کی ببینه خنده اش می گیره  بالاخره اینها بستنی شون تموم شد و اول موقع رفتن اولی سرشو چرخوند و به مامانم نگاه کرد و رفت دومی هم همینطور ولی سومی  وای خدا بذارین یکمی بخندم  آره سومی (واااااااااااااااای )  سومی  همینطوری که داشت به مامانم نگاه می کرد پاش پیچ خورد و با آبی که دستش بود روی پله ها افتاد و تمام آدمهایی که تو لژ بودن همشون خندیدن و ما هم حال کردیم که بالاخره یکی از اینها حالشون گرفته شد  اینها وقتی منو می بینن همشون فقط دنبال سوژه از من می گردن حتی وقتی با تاکسی بابام تو خیابون می گشتم وقتی میدیدن همشون می خندیدن و منم کلی فحش و بد و بیراه بهشون می گفتم و تو دلم می گفتم حالا بیاین مغازه اگه من تیغتون نزدم  اصلا اصولا خیلی تابلو ان پیش مامانم هم آبروم رو بردن !

 

۲- خدایا میلاد حضرت ابوالفضل (ع) اردبیل چقدر شلوغ بود ... کلی شهر رو چراغونی کرده بودن و همه شکلات و شیرینی و حتی یکی از فامیلهای مامانم هم یه کیک بزرگ سبز سفارش داده بودن و خلاصه مثل عروسی شده بود ... در حالی که ااگه تولد بچه شون بود کیک نمیخرن ! خلاصه ما هم بسی خوشحال بودیم از این بابت که آقامون تولدشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 10:48  توسط علی  | 


ولادت آقای تمام ترکها " حضرت ابوالفضل العباس " مبارک باد .

به همین ابوالفضل قسم که دیگه تو این وبلاگ بحث سیاسی نمی کنم ! تا به امام زمان (عج) و بقیه توهین نشه .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 14:30  توسط علی  | 


گوجه و تخم مرغ !

برو ادامه مطلب می فهمی نتونستم اینجا بنویسم !

بعد نوشت :‌ لطفا بعضي از چيزهايي كه ننوشتم رو تو جواب دوستان در كامنت ها بگردين و يه طرف قضاوت نكنين .


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388 ساعت 14:19  توسط علی  |