تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









۱- طبری در تاریخ خود می‌نویسد:«عمر بن خطاب به در خانه‏ی علی آمد، در حالی که گروهی از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وی رو به آنان کرد و گفت: به خدا سوگند! خانه را به آتش می‏کشم مگر این که برای بیعت بیرون بیایید. زبیر از خانه بیرون آمد در حالی که شمشیری بر دست داشت، ناگهان پای او لغزید و شمشیر از دست او بر زمین افتاد.»[۱]

علامه مجلسی در بحارالانوار روایتی نقل می‌کند:«ایشان با جمع آوری هیزم زیادی بر در خانه‏ی علی سعی در آتش زدن خانه کردند. فاطمه پشت در ایستاد و آنان را به خدا و پدرش محمد، (پیامبر اسلام) سوگند داد که دست از ایشان بردارند و منصرف شوند. عمر تازیانه را از دست قنفذ، غلام ابوبکر گرفت، و به بازویش زد چنانکه همچون بازوبند به دور بازویش حلقه زد. سپس لگدی به در زد و آن را به طرفش راند. او که آبستن بود، به رو درافتاد. سپس چنان او را سیلی زد که گوشواره‏اش از گوشش کنده شد و درد زایمان او را فرا گرفت و محسن را کشته، سقط کرد».[۲]

اگه خوندین و گریه کردین التماس دعا !

۲- پریروز تا ساعت 6 صبح بیدار بودم و بعد رفتم نون گرفتم و اومدم خونه . دیروز تا ساعت 3 بیدار بودم و خوابیدم صبح ساعت 9 بلند شدم و دیشب هم که تا ساعت 5.30 صبح بیدار بودم که خوابیدم و 9 صبح بازم بیدار شدم . خلاصه خوابم شدیدا منظمه !

۳- این بحث انتخاباتی چیه که تمومش نمی کنن ؟ بس کنین دیگه ... تف تو روی هر چی کاندیدا و ریاست جمهوری و هر کوفت و زهرماریه . هر روز یه نفر رو می کشن که یکی به قدرت برسه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 ساعت 11:14  توسط علی  | 


و اما ۲ قسمت آخر داستانم  نخند عزیز من داستان ۲ ساعته بهتر از این نمیشه

5 ماه از دوستی من و آرش می گذشت . آرش پسر خوبی بود . منم خیلی دوسش داشتم به طوری که حاضر بودم هر کاری براش بکنم .

خونواده ام برای اینکه حال و هوای خواهرم عوض بشه  میخواستن برن به یه مسافرت و منم چون دلم نمی خواست از آرش جدا بشم دلم نمی خواست برم مسافرت ! مادرم خیلی اصرار می کرد ولی من بهونه ی درسی می گرفتم و می گفتم من نمی خوام از درسام عقب بمونم و علاوه بر این آخه الان زمستونه چه وقت مسافرت رفتنه ؟ مادرم می گفت که بخاطر خواهرته و شوهرش هم چون بچه ها رو گرفته فعلا حالش خوب نیست ! گفتم : راستی مامان مگه نمی گفتن کسایی که اعتیاد دارن بچه بهشون واگذار نمیشه . مادرم گفت : آره اینطوریه ولی بعد طلاق ... خدا این دولت رو نابود کنه که چند ماهه که این دختر بیچاره هی میره دادگاه ولی هنوز نتونسته طلاقش رو بگیره .

بحثم با مادرم تموم شد و فردای اونروز رفتن . جمعه بود و هوا کاملا سرد ، دلتنگ آرش شده بودم ولی چون هوا سرد بود نتونسته بودم آرش رو ببینم . هر چی هم به آرش اصرار می کردم که چرا منو به مغازه ات دعوت نمی کنی و چرا نشونم نمیدی مغازتو یه بهونه ای می آورد و رد می کرد .

زنگ زدم به آرش و گفتم آرش اگه بیکاری پاشو بیا خونه ی ما که هیشکی خونمون نیست تا چند ساعتی با هم باشیم آرش گفت : باشه میام آدرس ؟ آدرس خونه رو دادم زود اومد خونه و نشست یه چایی آوردم تا کمی گرم بشه بعد از اون سرمایی که بیرون بود !

اومدم نشستم کنارش و آرش بدون اینکه چیزی بگه گفت : می خوام باهات رابطه ای داشته باشم ! این حرف رو طوری زد که معلوم بود منظورش چیه . اولش بهم بر خورد ولی نمی دونم واقعا نمی دونم چرا قبول کردم ... شاید چون دوسش داشتم یا بهش اعتماد داشتم قبول کردم !

اونروز با همه ی خوب و بدش گذشت . 1 هفته بود از آرش خبری نداشتم هر چقدر زنگ می زدم گوشی خاموش بود دیگه یواش یواش داشتم مطمئن می شدم که آرش منو برای چی می خواست . دیگه داشتم مطمئن می شدم که آرش برای چی منو می خواست ولی من اون لعنتی رو دوست داشتم ... من می خواستم اون برای من باشه .

 

آخرین قسمت در ادامه مطلب !!!

نماز از نوع جی اف بی اف

التماس دعا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 17:42  توسط علی  | 


خوشبختانه تا حالا فقط یه نفر مسخره کرده بقیه هم نخوندن

چند روز بود همینطوری تنهایی تو پارکها قدم می زدم دیگه ندا هم نبود که یه کاری بکنه و یکم بخندم . از وقتی ندا رفته بود اصلا نخندیده بودم به جز یه بار که یه پسری با دوچرخه خورد زمین!

داشتم پیش خودم فکر می کردم که اصلا من چرا اینطوری شدم ؟ چرا بی هدفم ؟ چرا زندگی واسم معنایی نداره ؟ چرا همش دلهره دارم ؟ اینروزها یه چیز دیگه هم خیلی حالم رو گرفته بود . خواهرم زهرا داره از شوهرش طلاق می گیره ، شوهر بی شرفش معتاد شده و 2 تا بچه هم داده زیر بغل خواهرم که از خونه ام برو بیرون ! خواهرم هم اومده خونه ی ما و می گه دیگه نمی تونم به اون خونه بر گردم . حالا چند روزه کارش شده دادگاه و قوه قضاییه و هزار کوفت و زهرمار دیگه که هر جا هم میری اونقدر آدم رو الاف می کنن که تو این گرما آدم تفش هم دیگه تو دهنش بخار میشه ! دیگه ذهنم هیچی نمی کشه ... دیگه خسته شدم ... خدایا هدفت چی بود ؟ خدایا می خواستی با دنیا آوردن من چی رو ثابت کنی ؟ اصلا اگه من به دنیا نمی اومدم چی میشد ؟ هیچی پدرم یه دختر هرزه کم داشت . نه دیگه نمی خوام هرزه بازی در بیارم دیگه می خوام خودم باشم . دیگه می خوام مثل آدم درسهام رو بخونم و زود از این دانشگاه کوفتی نجات پیدا کنم .

1 ماه گذشته از رفتن ندا ، دلم خیلی براش تنگ شده ... گوشیش رو هم که پدرش برداشته و منم روم نمیشه بگم ندا رو صدا کنه تا باهاش حرف بزنم . تو این یه ماه با هیچ پسری دوست نشدم و از هیشکی شماره هم نگرفتم . خدا رو شکر سالمه سالمم !

امروز صبح ساعت 10 کلاس داشتم و راهم هم زیاد بود ، مجبور بودم ساعت 8 از خواب بلند بشم و 1.5 ساعت بشینم ماشین تا برسم به دانشگاه . ساعت 8 از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی و دست و صورتم رو شستم و بعد اومدم اتاقم . یکمی تو اتاق به خودم رسیدمو جنگی از خونه اومدم بیرون که دیر نشه ! رسیدم دانشگاه و 5 دقیقه هم از وقت کلاس گذشته بود داشتم می دوییدم که یه لحظه پام پیچ خورد ، داشتم می خوردم زمین که یه پسره دستم رو گرفت و نذاشت جلوی بچه های دانشگاه آبروم بره ! وقتی سرمو بلند کردم اون آقا یه لبخند ملیحی زد و گفت : خوبین ؟ گفتم : ممنون اگه شما نبودین ...گفت : خواهش می کنم ! می خواستم خدا حافظی کنم که گفت : عذر می خوام یه لحظه . از جیبش یه دونه کاغذ در آورد و یه شمارشو نوشتو به طرف من دراز کرد ! من که تصمیم گرفته بودم از هیشکی شماره نگیرم نمی دونم چطور شد که شماره رو گرفتم و بازم به سرعت به طرف کلاس که شانس آوردم استاد هم چیزی نگفتو نشستم روی صندلی ام !

بقیه در ادامه مطلب !!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 10:43  توسط علی  | 


داستانم تموم شد  ۳ ساعته نوشتمش  جمعا ۶ قسمته و من تصمیم دارم ۲ قسمت بذارم تو هر پست تا سه روزه تموم بشه . الان قسمت اول و دوم رو بخونین .

من : نه بابا حوصله شو ندارم بیا بریم  !

ندا : چت شده بچه بیا بریم دیگه ؟

من : بی خیال ندا بیا !

ندا : مریم دیوونه شدی ؟

.......................................

خلاصه اومدیم

کار ما این بود که از صبح تا شب دنبال این پسر و اون پسر بودیم. هی اونها شماره می دادن و ما هم می گرفتیم .

البته پشت این شماره گرفتن ها یه کارایی هم می کردیم که بماند !

ندا بچه اراک بود که سال دوم دانشگاه بود . دختر خوبی بود فقط مثل من یکمی لات بود و ول تو خیابونها می گشت ! پدرش کارمند بود و به قول ندا دخترش رو با هزار امید و آرزو رو فرستاده تهران تا بیاد و تو دانشگاه حسابداری بخونه . ولی افسوس که ندا تو 3 ترمی که خونده بود فقط نصف واحدهاش رو پاس کرده بود و بقیه هم رو دیگه هی می افتاد .

من بچه تهرون بودم و به قول ندا آتیش پاره ولی از این جهت یه قیافه ای داشتم که پسر ها جذبم می شدن و هزار تا کار کرده بودم .حالا بماند کدوم کارها !

پدرم سوپر مارکت داشت و منم مثل ندا حسابداری می خوندم . بیچاره پدرم هر وقت فکرشو می کنم که با چه زحمتی داره خر جی منو میده از خجالت آب میشم که این کارها رو دارم باهاش می کنم .

 

قسمت دوم داستان در ادامه مطلب !

راستی اسم داستان مریم است !!!!!!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 19:59  توسط علی  | 


{۱} تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین و بفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه؟ حالا اگه امروز یکی بگه همه‌ی این دنیایی که دارید لمس می‌کنید و می‌بینید با همه‌ی اتفاقاتش فقط یه خوابه شما با وجود اینکه نمی‌دونین تو بیداری، تو دنیای واقعی چی انتظارتون رو می‌کشه باز دوست دارین بیدار شین؟ به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه می‌شین؟ قشنگ‌تر از الان یا ...؟

نه ... هر وقت خواب می بینم فکر می کنم الان همین اتفاقها داره برام میفته .

بله دوست دارم بیدار بشم چون تحول رو دوست دارم .

با دنیایی کثیف تر از این دنیا .

{۲} اگه قرار بود همه‌ی دنیا و فلسفه‌ی زندگی رو تو یه تصویر نشون بدین چی می‌کشیدین؟

یه تیکه سنگ !

{۳} قشنگ‌ترین آرزو و رویای بچگی‌تون؟

همیشه از بچگی تا الان دوست داشتم یه خونه کوچیک داشته باشم که یه حیاط داشته باشه با کلی گل و درخت و جوجه و یه حوض هم داشته باشه که هنوز بهش نرسیدم .

{۴} اگه الان می‌تونستین به همه‌ی مردم دنیا، یه صفت یا توانایی بدین بهشون چی می‌دادین؟

توانایی دیدن واقعیت !

{۵} بزرگ‌ترین تفاوت زن و مرد از نظر شما؟

بزرگترین تفاوت که تفاوت ج ن سی مرد و زنه ! ولی از نظر خصوصیات اگه بخوایم بگیم ... احساسات زن ها نسبت به مردها خیلی قویتره و این واقعا یه قدرت بزرگه برای خانم ها .

{۶} اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت‌نامه‌ی زندگی حذف کنین، اون کلمه چی بود؟

غیبت !

{۷} کسی که بخواین ملاقاتش کنین؟

تو این دنیا یه نفر (خصوصی) ! 

تو اون دنیا * فاطمه الزهرا * !

{۸} اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین یه سوال، فقط یه سوال (هر سوالی در هر موردی) بپرسین و قرار باشه به این سوال‌تون جواب داده بشه چی می‌پرسین؟

هدف کامل ! از زندگی انسان ها ؟ فقط جوابش باید کامل باشه !

{۹} اگه قرار باشه برای همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمی‌دارین ازش؟

کتاب های روانشناسی !

{۱۰} قشنگ‌ترین جمله یا بیت شعری که خیلی بهش معتقدین؟

یاری که دلم ز بهر اون زار شده است

خود جای دگر به غم گرفتار شده است

من در طلب داری خود چون کوشم

چون اوست پزشک ما بیمار شده است (فقط دوسش دارم )

{۱۱} اگه قرار بود اولین شناسنامه رو شما تنظیم کنین به جز اسم و فامیل و نام پدر و این مدل اطلاعات ترجیح می‌دادین دیگه چه گزینه‌هایی بهش اضافه بشه؟

تست آی کیو – تست شخصیت

{۱۲} به نیمه‌ی عمرتون می‌رسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برای خودتون انتخاب کنین چی انتخاب میکنین؟

ابوالفضل !

{۱۳} (تاکید می‌شود پاسخ دادن به این سوال الزامی‌ست): با "ماوس"، "درخت" و "سیاست" یک جمله بسازید.

خیلی بی ربطه ولی ...

من با ماوس روی درخت سیاست کلیک کردم !

-------------------------------

چند نفر دعوت میشن !

۱- مهمتر از همه رادین  ۲- شکلات تلخ ۳- ناگفته های من و تو ۴- اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ۵- سها !

بعد نوشت : محمد رضا تو هم تو نظرات شرکت کن !

خیلی بعد نوشت : می خوام یه داستان بنویسم  می خوام ۶ قسمتی کنم و بذارم تو وبلاگم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 13:19  توسط علی  | 


۱- متاسفانه .... ببخشید اول سلام .

۲- متاسفانه دوستان بسیار کم پیدا تشریف دارن و دیگه حوصله نظر دادن ندارن ... از همتون دلگیرم و ناراحت !

۳- دیروز رفته بودم تا یه پوستر بزرگ مذهبی پیدا کنم واسه جایی که تو دیوار مغازه خالیه و هر چی گشتم پیدا نکردم و بالاخره یه دونه پوستر از اون جایی که عاشقشم پیدا کردم ... اگه گفتین کجا ؟ *بین الحرمین *

۴- مغازه مون شده یه موسسه تبلیغاتی فرهنگی هنری مذهبی  که هر کی میاد یا آیه ی بالای سرم رو که خودم نوشتم رو میبینه ... یا عکسی که روبرومه ( یا فاطمه الزهرا ) رو می بینه ... یا عکس بین الحرمین ...

۵- چه میشه کرد ما رو که راه نمی دن بین الحرمین باید با این چیزها عشق کنیم ... مادر بزرگم ماه بعد داره میره کربلا ... بهش گفتم برام خاک بیاره (سوغاتی ) خاک کربلا ... خاک بین الحرمین ...

۶- شهادت امام موسی کاظم تسلیت باد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388 ساعت 12:20  توسط علی  | 


1- دیروز نه پریروز ... مادرم داشت یه داستان عاشقانه می گفت که دو نفر به نامهای هاجر و قربان که الان هر دوشون مرحوم شدن خیلی همدیگه رو دوست داشتن ... فقط یه تیکه اش رو گفت که آخرش بود ... یعنی وقت مردنشون ... وقتی هاجر میمیره ... قربان دیگه غذا نمی خورده و هر چی هم بهش اصرار می کردن که بابا مرده که مرده چرا غذاتو نمی خوری و قربان هم می گفته : من به هاجر قول دادم بعد اون من هم دیگه زنده نباشم ... خلاصه 20 روز بعد از فوت شدن هاجر ، قربان هم میره پیش اون !!!

2- بعله ... 2 روز پیش خواب می دیدم که 3 نفری ( یعنی من و 2 نفر دیگه ) 120 میلیون تومان دزدیدیم و من هی میگم بابا من نمی تونم این پول رو بخورم و خلاصه دوستام هی می گن بابا این حلاله تو کاریت نباشه تو خرجش کن گناهش با ما ... بالاخره ما هم اون پول رو بالا کشیدیم و مال دزدی رو حلال کردیم !

تازگی ها خیلی از کارها اینجوری شده ... پول مردم رو می خورن و اسم های خوب خوب هم روش میذارن که چی این حق ماست و این حرفها ... حالا کلی گفتم نمی خوام زیاد به جزئیات وارد بشم !

3- همین !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 11:52  توسط علی  | 


اگرچه در سفر شام رنج و صدمه کشيدم

هزار شکر شها ماندم و مزار تو ديدم

 

چگونه شرح دهم نازنين برادر زينب

تو خود گواه منی کاندرين سفر چه کشيدم

 

به زير نيزه و شمشير و سنگ و خنجر و پيکان

چو يافتم بدنت مرگ خويشتن طلبيدم

 

شب و خرابه و آه يتيم و غربت و ظلمت

چنان نمود که دل از حيات خويش بريدم

 

ازان زمان که تو گفتی ز تشنگی جگرم سوخت

من آب سرد و گوارا بدون غم نچشيدم

 

گمان مدار که ديگر زياد زنده بمانم

گواه قامت خمگشته است و موی سپيدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388 ساعت 11:16  توسط علی  | 


سلام بر تو وقتي همسرت را پيش چشمانت سيلي زدند و ذوالفقارت براي حفظ دين محمد(ص) در غلاف بود!
سلام بر تو وقتي در مشرق دستان پيامبر خدا در غدير بوسعت عالم طلوع كردي
سلام بر تو وقتي استخوان در گلو و خار در چشم يك ربع قرن آفتاب خانه‌ات بودي!
سلام بر تو وقتي اوّلين گرويده به دين محمد (ص) بودي
سلام بر تو وقتي چهارمين خليفه بعد از محمد(ص) شدي!

تبریک میگم !

با اینکه همیشه تولد حضرت علی من یاد فاطمه الزهرا (س) می افتم و ناراحت می شم .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 14:5  توسط علی  | 


اردبیل دوستت دارم ... اردبیل عاشقتممیدونین چرا؟ الان میگم !

رفته بودم تهران ... البته کرج و از اونجا بعضی وقتها هم تهران می رفتیم ... موقع رفتن از اینجا وقت نشد وب رو آپ کنم و بگم دارم میرم اونجا هم نتونستم برم کافی نت و خلاصه بعد اومدنم دارم میگم .

به نظر من کلا تهران شهر نیست ... تهران یه تولیدی بزرگه که کلی آدم دارن توش فقط کار میکنن !!! بله فقط کار می کنن البته اونجوری که من دیدم ... هر وقت تو اتوبوس یا مترو نشستم مردم یا خوابیدن یا اونقدر خسته ان که حوصله ی حرف زدن و خندیدن ندارن ! به نظر من تو تهران جنسیت معنا نداره !!! واسه 90 درصد مردم حجاب معنا نداره !!! باور کنین اینا رو جدی می گم ... شاید واسه شما تهرونی ها این حرفها معنایی نداشته باشه ولی منی که از اینجا رفته بودم واسم خیلی بود ... تا حالا خود تهران نرفته بودم ولی چند بار رفتم شهریار .

دوشنبه شب با دوستم و مادر بزرگ دوستم که اینجا بود و خونه اش هم سعادت آباد بود سوار ماشین شدیم و صبح ساعت 8 رسیدیم ... خدایا یه ترافیکی بود که من تو عمرم ندیده بودم ساعت 8 صبح !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد رسیدیم ترمینال و سوار ماشین شدیم و اومدیم سعادت آباد ... البته اینم بگم که نسبت به راهی که تاکسی ها میرن کرایه خیلی کمه ... ولی یه مشکلی دارن که هر کی هرچی دلش می خواد کرایه می گه ... اولش 2 تومن بود نفری ... بعد 1500 بعد 1000 و خلاصه 700 تومن سوار شدیم خلاصه مادر بزرگه رو گذاشتیم اونجا و یه صبحونه ای هم خوردیم و بر گشتیم آزادی و از آزادی سوار اتوبوس رجایی شهر ( تو کرج ) شدیم و نزدیک یه 40 دقیقه ای تو ماشین بودیم و بالاخره رسیدیم و صد البته بازم همه خواب بودن ... خلاصه رسیدیم و خیلی راحت رفتیم دانشگاه آزاد امیرالمومنین رو پیدا کردیم و کارتمون رو هم خیلی راحت گرفتیم ( نکات مثبت) فقط یه چیز خیلی خوب هم این بود که اطلاع رسانی راجع به آدرس و اینجور چیزها خیلی خوبه و اتفاقا مردم تهران هم خیلی خوب آدرس می دادن دستشون درد نکنه ... نه مثل تبریزی ها که آدرس رو همیشه تو شهرشون اشتباه میدن ! خلاصه آقا کارمون تموم شد و اومدیم یکی از خیابون های کرج یه دونه مسافرخونه طبقه سوم و یه اتاق 2 تخته و 10 متری شبی 12 تومن !!!!! البته من خوشحال بودم چون فکر نمی کردم کمتر از 20 تومن یه جایی پیدا کنیم ولی تو اردبیل اینجور جاها شبی 3 الی 5 تومنه ... خلاصه رفتیم وسایل رو گذاشتیم و رفتیم ساندویچی و 2 تا ساندویچ خوردیم و 5 هزار تومن ازمون گرفت ( البته خیلی لطف کردن )!!!!!!! بعدش یکمی خیابون گردی و گرما خوری کردیم و اومدیم خوابیدیم و ساعت 4 اومدیم خوابیدیم و ساعت 6 بازم بیدار شدیم ... خدایی تا خود صبح من چشم رو هم نذاشتم آخه تو ماشین اصلا نمی تونم بخوابم .. . بعد بازم رفتم شهر و یه لیوان آب طالبی خوردم 2 هزار تومن و خیلی هم بد بود تو اردبیل خیلی بهتر از اون رو 500 تومن می خوریم خلاصه ای کاش مشکل تهران فقط مالی بود ولی خیلی مشکلهای دیگه ایی دارن که واقعا من ناراحت می شدم وقتی میدیدم ... فرداش ( یکمی خلاصه کنم ) رفتم پارک چمران کرج که پارک خیلی خوبی بود و چند تا هم همزبون پیدا کردم و باهاشون حرف زدیم و خلاصه بعد از ظهر اونروز هم رفتیم بازم یه آب طالبی خوردیم  البته اینبار 4 تومن !!! یعنی یه دونه آب طالبی و یه دونه شیرموز 8 تومن دادیم ... خلاصه فردا به دوستم گفتم دنبال کتابی می گردم که هیچ جای اردبیل پیدا نکردم و  گفتن فقط تو تهران پیدا میشه الان کجا بریم ؟ گفت بریم تجریش اونجا کتابخونه داره و از اونجا می خریم ... خلاصه از کرج تا تهران که مترو پدرمون رو در آورد چون می گفتن سرعتش کمه خیلی یواش یواش می رفت و بعد یه بار دیگه پدرمون در اومد از آزادی تا تجریشبعد اومدیم امامزاده صالح و یه کتابخونه ی کوچیکی اونجا بود که دوستم منو برد اونجا ... همونجا که رفتم اولش فهمیدم که از اینجا بخاری بلند نمیشه ( همون ) ! بعد گفتن بریم انقلاب ... به خدا دیگه نفسم از ترافیک برید اعصابم خرد شد بالاخره رسیدیم و رفتم دو تا کتاب خریدم که یه کمی هم گرون داد ولی حاضر بودم 10 برابر اون پولی که می گفت رو بدم و اون کتاب ها رو پیدا کنم ... کتابهای راز بزرگ و شهامت از اشو ... بعد برگشتیم تهرون و یکی از فامیلها که فهمیده بودن اونجام زنگ زدن و هی اصرار کردن بیا و منم با اینکه میلی نداشتم هم دوستم رو تنها بذارم و هم خونه ی فامیل آدم گیر می کنه و اونجوری که آدم راحت باشه نیست ولی یه شب بود دیگه ... یه شب که هزار شب نمیشه ... خلاصه آزادی – کرج – شهریار و بعد یه شهرکی که می خواستم برم رفتم و رسیدم خونه ی اونها و اونجاها خیلی هوا خوبه ... یکمی از اردبیل گرمه ولی نسبت به تهرون و کرج خیلی بهتره ... اصلا اون شهر شبیه اردبیل .. .شهر خیلی خوبیه من دوسش دارم ... فردا صبح ... یعنی صبح جمعه هم قرار بود امتحان بدم و خلاصه شب ساعت 1 خوابیدم و صبح 4.5 پاشدم و تا ساعت 5.5 پیاده راه رفتم و خلاصه یه ماشین پیدا شد و من و رسوند شهریار و از اونجا سوار ماشین شدم . با یه پسر هم که اونم می خواست بره کنکور بده یکمی حرف زدیم و چون محل آزمونمون مثل همدیگه بود و اونم نسبت به من بهتر میشناخت با هم اومدیم و خلاصه گفت که اصلیتمون همدونی و خودش هم تراشکار بود و بعد هم نذاشت کرایه ماشین رو حساب کنم ... خودش حساب کرد و خیلی خیلی زحمت کشید و یه صبحونه ای هم خرید و خوردیم و خلاصه این دوست عزیز هی داشت منو شرمنده خودش می کرد ... بعد نزدیک دانشگاه تو یه ماشین یه دختر و پسر با هم نشسته بودن و دختره زل زده بود به من ! چون من تو این چند روز زیاد از این حرکات دیده بودم زیاد جدی نگرفتم ... آخه فکر می کردم اینجا همه همینجوری ان و به همدیگه نگاه می کنن آخه هر چی فکر می کردم می گفتم آخه مگه من ایرادی دارم که بهم نگاه می کنن ... تو مترو هم یه دختره اینجوری بود هی من زیر نظر داشت و من یه لحظه نگاش کردم و سرم رو تکون دادم که چی می گی و اون سرشو انداخت پایین ! خیلی برام جالب بود ... آهان بر گردیم به همون خانمی که ما رو می پاییدن ... بعد این همدونی گفت برو ببین اون دختره چی می گه خیلی کلید کرده بود روت !!!!! بعدش من این سوالهایی که بالا نوشتم رو ازش پرسیدم و اونم گفت که اینجا شوهر پیدا نمیشه و اینا دنبال آدم می گردن تا خودشون رو راحت کنن از تنهایی  ... آقا کنکور رو هم دادیم و بعد اومدم ترمینال و سوار ماشین شدم و ساعت 2 شب رسیدم خونه ی خودمون !

من 10 میلیون تومن ! در آمد داشته باشم تو تهران نمی مونم ... اصلا هیچ جایی اردبیل نمیشه ... اردبیل بهشت پنهونه ... راستی خیلی دلم می خواست از انجا به من و تو و رادین کوچولو بگم که می خوام بیام ببینمتون ولی چون سرشون فعلا خیلی شلوغ بود گفتم مزاحم نشم بهتره .

خیلی طولانی شد ببخشید .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 20:37  توسط علی  | 


بله اینم از کنکور ... ۱ ساعته بر گشتم ... بدجوری خوابم میاد دیشب ساعت ۲ خوابیدم و صبح هم ۵.۵ بلند شدم رسما مست مستم ... دیشب خونه ی مادر بزرگم اینا بودم چون خونه ی اونا به دانشگاهی که قرار بود من برم کنکور بدم نزدیک بود منم همونجا خوابیدم و صبح وقتی پاشدم و رفتم بیرون به امید اینکه یه چیزی بخرم و سر جلسه بخورم ... نه بابا تخمه نه  شما هم بدجوری جدی گرفتین این تخمه رو هاااااا  خلاصه ساعت ۶ بود رسیدم دم در دانشگاه و یه عالم بچه کنکوری ریخته بودن اونجا ... کوچولو موچولو ... موقع رفتن من بهشون می خندیدم و موقع بر گشتن اونا به من  ای تف تو روی هر چی فلسفه و منطق و ریاضی و عربی و معارف و ااااااااااااااهههههههه !!!!!!!!!!!!!

با اینکه منو هیشکی نمی شناختن ولی بی مروت ها نمی دونم چرا داده بودن به یه کلاس تو ته دانشگاه ! خلاصه سرتون رو درد نیارم تو کلاس ۲۵ نفری بودیم و ۴ نفر هم غایب بودن و رو سینه تک تک این بچه ها نگاه می کردم ببینم که معدل دیپلمشون چنده که پشت سرم ۱۲ بود  بغل دستیم ۱۳ بود  فقط جلویی رو ندیدم که اتفاقا اون زرنگ بود و فکر کنم معدلش ۱۷ بود ... معدل کتبیش هاااا ... خوبه مگه نه ؟  آخه افتاده بودم کنار دیوار و بغلم هم پنجره بود ... خلاصه تا وقتی که شروع بشه یکمی به خودم فحش دادم که چرا صبحونه نخورده اومدم ... اصلا چرا اومدم ... راه برگشتی هم نداشت وگرنه بر میگشتم ...

یکمی فکر کردم دیدم از این الاف ها همون تنبل ها فرجی حاصل نمیشه بهتره یه کارایی با این جلوییه بکنم که سوالها رو آوردن و وقتی گفتن شروع یه جنگی شد سر سوالها و با یه صدایی برداشتن سوالها رو که من گفتم اینها اونقدر تست می زنن که پاسخنامه هاشون الان پاره میشه  والله به خدا  خلاصه سوالها رو برداشتن و من یه چند تایی از این ادبیات عمومیشو زدم و امیدوارم که منفی در نیارم چون یکی دو تاش رو از این بغل دستی جلویی کپی کردم  بعد ۲ تا هم از معارف زدم و عمومی تموم شد  ( آیکون یه گوسفند که هیچی نزده ) ! بعد هی تو دلم می گفتم آقا ترو خدا اون کیک و ساندیس رو بدین ما بریم گشنمونه به خدا ... حالا فکر می کردم که آبمیوه هم داره !

آقا اختصاصی ها رو برداشتیم ... اول اقتصاد و ریاضی رو دادن که از اقتصاد هم ۳ تا زدم که اونم از بغل دستیم بود بقیشو بی خیال حرف نزنم بهتره  خلاصه اونم تموم شد و من همچنان در آرزوی خوردن کیک و آبمیوه  ولی بازم نیاوردن نزدیک بود دیگه صدام در بیاد ... راستی یه لحظه حرف بابک نهرین یادم افتاد که می گفت من ۸ ساله کنکور شرکت می کنم واسه اون کیک و ساندیسش  بعد همینطوری داشتم میخندیدم ... آهان ضمنا اینم بگم که این جلویی داشت خودشو می کشت هی ساعت رو نگاه می کرد و هی تست می زد ... آقا دیدم این بدجوری داره خودشو می کشه حتما زرنگه ... آخه تو کلاس باور کنین ۵ یا ۶ نفر که ۱۰ دقیقه نشده کل پاسخنامه رو پر کردن و ۲ نفر خوابیده بودن و بقیه هم داشتن با مدادشون ور می رفتن و فقط این جلویی من بود که داشت می نوشت ... یه ۱۰ الی ۱۵ تایی هم از این جلویی زدم و یه چند تایی هم خودم زدم و خلاصه فکر کنم از ۲۸۰ تا سوال من ۸۰ تا رو زدم که اگه درست در بیاد احتمال داره قبول بشم ... البته اگه درست باشه !!! که فکر نکنم !

خلاصه آقا کیک رو آوردن ولی من منتظرم آبمیوه بودم ... خدایا خدایا چی بگم از این همکللاسیهایی که داشتم وقتی گذاشتم روی میز همه حمله کردن ... گدا گشنه درجه ی یک ... من دیدم که اینجوریه دست نزدم گفتم باشه بعدا می خورم ... بعد ۱۰ دقیقه برداشتم و خوردم ... خلاصه ۱ ساعت مونده بود به پایان جلسه همه می پرسیدن چقدر مونده ... بله اینم از کنکور سال ۸۸ البته من ناراحت نیستم خب معلوم بود نمی تونم چیزی بزنم فقط انتظارم از روانشناسی بیشتر از این بود نه فقط ۳ تا ! باور اگه کنکور مکانیک بدم قبول میشم آخه من و چه به فلسفه ... اه اه تف تف  برم یکمی تو اینترنت بچرخم ببینم چه خبره !

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388 ساعت 14:3  توسط علی  | 


آقا کنکور دارم ... کنکووووووووووووووووووووور!!!

یه جوری داد می زنم کنکور که انگار قراره شاهکار کنم ... یه دونه دیپلم فنی گرفتم دستم و یه پیش دانشگاهی الکی خوندم حالا بیا برو کنکور انسانی بده با این فلسفه ی کثیفش !!!

یه مسئله ای بد جور فکرمو مشغول کرده ... من چی کار کنم 4.5 ؟! نمی دونم تخمه بخرم ؟ پسته بخرم ؟ تخمه ی سیاه یا از اون تخمه سفیدها که آدم رو مسموم می کنه ؟ تصمیم گرفتم که هر چی می دونم بزنم بقیه شو اصلا نخونم بهتره ... فکر کنم اگه عربی رو بخوام بزنم منفی 50 بیارم ( آیکون یک پشت کنکوری روشنفکر ) !!!

شنبه صبح باید با این وضعیت بیام 4 ساعت بشینم پشت یه صندلی که چی مثلا یه چیزی بخورم و برگردم ... آخه من برم چی می تونم بزنم شما بگین ؟ می خواستم نرم مادرم اصرار کرد و بالاخره راضی شدیم که بععله !

راستی کنکور دانشگاه آزاد کی است ؟ اونم زدم کرج میرم اونجا کنکور میدم ... خلاصه عرض کنم خدمتتون که کنکور بهانه ای شده که بیام تهران رو بگردم اونم از شانس بد ما افتاده دست طرفدارهای موسوی و اونا هم اغتشاش و خلاصه طوفان ! همون کرج بمونم بهتره ... قراره با یکی از دوستام بیام .

فراگیر پیام نور رو هم که دیگه اصلا حوصله شو ندارم بخونم ... یه 20 روزی اصلا کتاب رو باز نکردم ببینم چی داره ... ای کاش اصلا فلسفه رو نمی خوندم ... تا فلسفه رو خوندم لجن بودن درس و مشق و همه چی یادم اومد و بازم شدم آدم تنبل قبلی ... با این وضعیت که من دارم میرم فکر کنم اگه دانشگاه هم برم ( خصوصا پیام نور ) تا 10 سال بتونم کارشناسی رو بگیرم ! البته اگه بتونم برم دانشگاه ... آهان راستی دیگه بحث انتخاباتی در این وبلاگ تعطیل شد ! رادین کوچولو هم جمعه صبح به دنیا اومد و مامان و باباش رو خوشحال کرد ... ما هم بسی خوشحالیم و البته رادین اسم پسره ( برای کسایی که نمی دونستن ) .

همین !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 13:26  توسط علی  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 10:6  توسط علی  |