تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









سلام ...

چند روزی بود که می خواستم هم راجع  به گشت ارشاد و هم راجع به این وضعیت صحبت کنم که وقت نمی شد یا شایدم تنبلی می کردم . بذارین قبل از اینها حذف شدن تیم ملی از جام جهانی رو( همون باز ماندن ) تسلیت بگم و از آقای اح مدی نژاد گلایه کنم که خیلی کم به ورزش اهمیت داده و این یکی از ایراد های بزرگ ایشون است و امیدوارم در این دوره یکمی به این موضوع ها رسیدگی کنند ... من خودم خیلی به این فوتبال حساسم و یه بار گریه کردم سر این فوتبال که نمی خوام بگم کدوم بازی چون الان هم که الانه خجالت می کشم ... دیروز هم خیلی ناراحت بودم و کلی فحش به علی دایی و افشین قطبی و بازیکنها دادم ... بهترین سرگرمی و عشق من فوتبال دیدنه چرا اینجوری می کنن اینها .

بحث گشت ارشاد بود که من کاملا موافقم با این گشت ارشاد و باید هم ارشاد بشن ... البته اشتباه نگیرین نه برای دین بلکه برای فرهنگ و جلوگیری ازفساد ! نمی دونم منظورم رو فهمیدین یا نه ... بحث من سر اینه که آقای خاتمی آزادی رو بد معنا کرد ! فرمودن آزادی بیان ولی وقتش که رسید و دانشجو ها یکی یکی حرف زدن همشون رو سر بریدن ! و آزادی فح شا دادن و متاسفانه فاح شه گری ( درست گفتم ؟) برای ما شد تمدن ! و این کار ایشون اشتباه بود چون مردم عقده ای بودن ... رییس جمهور باید مردم کشورش رو بشناسه و بدونه بعد از انقلاب چجوری زندگی کردن و چه محدودیت هایی داشتن که آقای خاتمی متاسفانه اینها رو ندیدن ... و بالاخره نوبت رسید به آقای احمدی نژاد و ایشون با یک کنترل جالب گشت ارشاد رو راه انداختن و بسیار عالی خیلی از این فساد ها رو جلوگیر کردن ... خانمها و آقایان اشتباه نگیرید من مخالف آزادی نیستم ولی یه مثال میارم که بفهمین منظور من از آزادی چیه ! شما یه ورزشکار رو در نظر بگیرید که رفته خارج از کشور ... مثلا انگلیس ... وقتی یه خانم رو می بینه که از نظر حجاب زیاد جالب نیست ( البته من اصلا ایرادی به اون خانم نمی گیرم ... حقشه آزادانه انتخاب کنه ) این آقا چهار چشمی اون خانم رو نگاه می کنه و هیچ کاری هم نمی تونه بکنه چون وطن خودش نیست که هر کاری رو آزادانه ( تاحدودوی ) بکنه و یه ترسی تمام وجودش رو اونجا فرا گرفته و یکمی می ترسه ... ولی اهالی اون کشور یعنی آقایون به این جور لباس پوشیدن ها عادت کردن و مثل یه ادم عادی اونو می بینن ... حالا فرض کنین در این شرایط همون ورزشکار بیاد به کشور خودمون و عین همون خانم و عین همون حجاب رو ببینه ... شما رو به هرچی که می پرستین قسمتون می دم آیا این آقا به اون خانم ت*ج*ا*و*ز نمی کنه ؟ آیا میزان فساد چند برابر نمیشه ؟ چرا ؟ چون ندیدیم یکی اینجوری جلوی ما راه بره ... من خودم یه راه حلی به نظرم می رسید که خیلی هم خوب بود ... آقای رییس جمهور اگه میشه از الان فرهنگ سازی بکن ... چرا باید دختر و پسر اول دبستانی جدا از همدیگه درس بخونن ؟

نظر من اینه که باید سال به سال تقویت بشه ... اولین مرحله مدرسه ای ها باید با هم باشند البته به یه شرط ...  این اتفاق باید سال به سال بیفته یعنی اول باید اول دبستانی ها با هم باشند و سال بعد دوم دبستانی ها و سال بعد سومی ها و همینطور جلوتر برن تا واسه منی که به این سن رسیدم و با یه دختر غیر همجنس یه جا ننشستم عقده ای نشم ... و این یه مثال از مدرسه بود ... ما می تونیم این کار رو خیلی از جاها افزایش بدیم ... البته به شرطی که از پایه باشه ... یعنی از کودکی باشه ... این نظر منه حالا هر کی هم مخالفه بیاد دلیلش رو بگه و من هم با کمال میل انتقادش رو می خونم و اگه منطقی بود با تمام احترام قبول می کنم ... فقط خواهش در حد بحث باشه نه در حد دعوا ! !!!!

این روزها تهران خیلی درگیری زیاد شده و بی خودی هم نگین طرفدارهای موسوی نیسن ... مگه دولت سرش درد می کنه که هم آبروی خودش رو جلوی کشورهای دیگه ببره و هم به خودش صدمه بزنه ... این کار مال  آدمهای بی منطقه که ریختن تو خیابونها و اینجوری اعتراض می کنن . خب اگه اعتراض دارین چرا شیشه می شکنی ؟ می گین دولت اجازه اعتراض نمیده اینو قبول نمی کنم ... دقیقا یادمه 4 سال پیش وقتی آقای احمدی نژاد تازه رییس جمهور شده بود روزنامه ایران ما آذری زبونها رو سوسک خطاب کرد و ما برای اعتراض به خیابون ریختیم و از اول میدان شریعتی تا خود سرچشمه ... حتی خود من اون موقع پشت بزرگترین شورشگر نشسته بودم روی زمین بین شریعتی و چهارراه و اعتراض می کردم ... تا خود سرچشمه اعتراض کردیم و نیروی انتظامی خیلی راحت می تونست جلوی ما رو بگیره ولی واسه اعتراض چیزی نگفتن ... وقتی رسیدیم میدان سرچشمه و سنگ به دست شیشه های بانک پارسیان رو ریختیم فورا اومدن و محاصره کردن و خیلی ها رو هم گرفتن و من شانس آوردم و فرار کردم ... الان که فکر می کنم می بینم که اشتباه بزرگی انجام دادم و نباید این کارها رو می کردم و اعتراض کافی بود ... اولا من قضیه تقلب رو اصلا قبول نمی کنم چون 31 درصد رای ها مال روستاها بود و اتفاقا روز انتخابات من داشتم می رفتن یه شهرستان دیگه و به هر روستایی می رسیدیم می پرسیدیم به کی رای می دی و جالب اینه که می گفت همه ی ما به احمدی نژاد رای می دیم ! بعدش هم خودتون می دونین که شهرهای بزرگ که طرفداری موسوی زیاد بود همشون رای دادن و موسوی بیشتر رای آورده ولی مگه شهر های کوچیک شهر نیستن ؟ مگه اونجا آدم زندگی نمی کنه ؟ مگه رای اونها حساب نیست ؟ آقا یا خانمی که طرفدار آقای موسوی هستی اگه فکر می کنی رای شما کاملا روشنفکرانه بوده و رای اونایی که به احمدی نژاد رای دادن احمقانه ! ولی رای بوده ! و رای حساب می شده ! خوبه که یکمی جنبه داشته باشیم ... قبول می کنم احمدی نژاد اشتباه هم داره ولی نسبت به کاندیدهای دیگه من بهتر تشخیص دادم ... امیدوارم کسی از من ناراحت نشده باشه ولی این حق رو دارم که خودم راجع به کاندیدی که می خوام رای بدم  .

ضمنا " یه دوست " عزیز دلایلش رو برای انتخاب رییس جمهور گفته که من خوشم اومد و اینجا گذاشتم :

كوتاه كردن دست دولت مرداي ما از دزديدن بيش از مال مردم (البته تا حدودي) - رو كردن (هرچند خودمون ميدونستم ) دزداي مملكت كه حتي كسي جرات نكرد جوابش رو بده و جوابش فقط چيز بود - افزايش حقوق كارگر دقيقا از سال اولش شروع شد (خودمم يكيش بودم) سهام عدالت - مهمتر از همه كم كردن هزينه اضافي ادارت (بازم خودم شاهدش هستم) مردمي بودش و به فكر مردم فقير بودن و سر زدن به استانها
البته ايرادهايي هم داشت يكي اين بود مصوبه هاي كه تو استانها تصويب ميشده ميزان اجرايش كم بود و با گذاشتن يه نماينده تو هر استان حل ميشد .
يه دوست دارم كه وقتي احمدي نژاد شهردار تهران شد همون موقته با چشماي خودش ديد وقتي وارد اتاق شهردار دزد قبلي شده بعد از يك دقيقه اومد بيرون و دستور داد كل صندلي و ميزها رو عوض كنن و چيزهاي ساده تري استفاده بشه ميگفت من وقتي يه جايي ساده باشم بيشتر به فكر مردم هستم . اينم واسه اين گفتم كه نگن فقط وقتي رئيس جمهور بود آدم خاكي شد از اول خوب و به فكر مردم بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 15:40  توسط علی  | 


خیلی خیلی خوشحالم و به تمام خانم ها و مادر ها تبریک می گم .

می خواستم در مورد گشت ارشاد یه مطالبی رو بنویسم ولی می ذارم واسه بعد چون نمی خوام دیگه روز به این خوبی رو خراب کنم .

بازم تبریک !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 14:34  توسط علی  | 


میر چیز چیزکی چیز شد !!!

تبریک می گم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 11:16  توسط علی  | 


متاسفانه ما ایرانی ها از چیزایی که اطلاعات نداریم حرف می زنیم مثلا همین خانم گیلاسی  ادعا می کنن که احمدی نژاد بیماری پارانویید دارن در حالی که تعریف بیماری پارانویا اینه :

پارانویا یا بیماری توهم، در تعریف عام آن، حالتی است که شخص در آن با اهمیت فوق العاده و خارج از اندازه‌ای که به سلامت جانی و مالی خود می‌دهد، خود را شکنجه می‌دهند. این گونه از افراد مدام در این فکر هستند که عواملی انسانی، طبیعی یا ماورا طبیعی خودشان، دارایی و افراد خانواده شان را تهدید می‌کنند و همه، در فکر توطئه چینی بر ضد آنها هستند.

این تعریف نشون میده که احمدی نژاد بیمار که نیست هیچ بلکه کلا یه شخص منطقی و سالم هست و متاسفانه باید عرض کنم کسی که این بیماری رو به ایشون لقب میدن خودشون بزرگترین بیماری رو دارن ... و بعدشم باید بگم که خانم گیلاسی شما چجوری با خوندن ۴ کتاب روانشناسی تشخیص بیماری دادین ؟ البته خیلی عذر می خوام ها !

بعدشم ایشون می فرمایند که بحث کردن با اینجور آدمها فایده ای نداره ... این حرف رو کسایی می زنن که حرفی واسه گفتن نداشته باشن و در واقع کم بیارن .

حالا از بحث این خانم که بیایم بیرون به این نتیجه می رسیم که آقای احمدی نژاد دیشب و البته با مناظره ی محکمی که مقابل موسوی داشت رای من رو به کلی تغییر داد ! من تا دیشب طرفدار کروبی بودم و عجب اشتباه بزرگی می کردم من ... وقتی یه روحانی ۳۰۰ میلیون پول رو بکشه بالا و وقتی که جواب میده بگه که : هیچ چیزی از من نخواست و همینطوری این پول رو به من داد یعنی چی ؟ به این فکر کردین که چرا ۳۰۰ میلیون زبون بسته رو همینجوری به آقای کروبی تقدیم می کنن ؟ معنی حرف این آقا این بود که وقتی شهرام جزایری ۱۵۰ میلیارد رو می کشه بالا و یه جوری باید دهن این هاپ هاپو رو ببنده که صداش در نیاد !

خیلی از کارمندها عذر می خوام ولی خاک بر سر کارمندهایی که از این رئیس جمهور بد میگن ... ۱۲۰ تومن تو کدوم دولت به حقوقتون اضافه شده بود ؟ می گی تورم بالا بوده ... خب برید تورم خاتمی رو هم بررسی کنین ببینین چه خبر بوده ... ببینین چقدر فاصله داشته ... تو کدوم دولت بحث سهام عدالت شده بود ؟ کدوم دولت بعد از انقلاب تا حالا جرات کرده بود مساله ی هسته ای رو بیاره بالا ؟ تا حالا کدوم رئیس جمهور از آمریکا خواسته بود تا با ایران همکاری کنه و یه مسئله ای رو از ایران تایید کنه ؟ دوست من یکمی فکر کن به این مسائل ... طرفدار حق باش !! نه طرفدار تیپ و قیافه ! یه نفر خانم اومده مغازه من و با یه شال سبز و یه به اصطلاح مچ بند سبز جلوم وایساده و هی از موسوی میگه که بالاخره حرف آخرش اینه که رئیس جمهور باید قیافه اش خوب باشه ... منم برگشتم گفتم بله حق با شماست مثل اوباما !!! پر قدرترین رئیس جمهور جهان ... وقتی اینو گفتم خانم قیافش رنگارنگ شد :))

عزیزان من با چیز چیز گفتن و من و من کردن و هاپ هاپو کردن کاری درست نمیشه ... برین دنبال حق ... برین دنبال کسی که خدمت کنه ... مگه نمی گن احمدی نژاد خورده ... یکی بیاد بگه که از اینجا این پول رو برداشتی ... از اونجا این پول رو کش رفتی ... واقعیت اینه که احمدی نژاد مال ما فقیر فقراست ... اونایی که ادعاشون زیاده یا وضعشون خوبه و سرمایه دارن دنبال رئیس جمهوری شبیه خودشون هستن و این جای تاسف داره !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ساعت 13:5  توسط علی  | 


موسوی هم رفت

اونشب تو خیابون دیدم گفتم شاید جالب باشه گذاشتم تو وب .

فیلم هم خانه رو دیدین ؟ جالبه مگه نه ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 10:47  توسط علی  | 


عروسی رفتن دخترها:

دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟! توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو" لباس داره... اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!! ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!! بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه...

حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه...! البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه... یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم! ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!) گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!) خوب، روز موعود فرا می رسه! ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!) بعد از ناهار...! لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر... توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده ....آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!! ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع میکنه به آرایش کردن...!

بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره ( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!

ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!

 

عروسی رفتن پسرها:

اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمیکنه!!

روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه! 
 

ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!

بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم...

توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)

ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...

ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشهیا اسپرت...!

تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!

کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره...!

خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!) ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!

پی نوشت : ایمیل شده بود برام ... عین واقعیته ... حالا اینی که نوشته خوبه من کلا یادم میره واسه عروسی دعوت شدم و کلا نمیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 15:6  توسط علی  | 


دیروز قیامتی شد تو مسجد فقط باید میومدین و میدیدین ! مردم اونقدر گریه کردن که داشتن میمردن ... دروغ چرا ما هم کمی صورتمون رو خیس کردیم !!! خلاصه وقتی داشتن مراسم سینه زنی رو انجام میدادن و البته یه چیزی درست کرده بودن شبیه پیکر حضرت زهرا (س) که رو دوششون گذاشته بودن و اینور و اونور می چرخوندن ... سرتون رو درد نیارم خلاصه من اومدم بیرون و سوار تاکسی شدم و اومدم جلوی بستنی فروشی که همیشه فالوده می خورم پیاده شدم و یه دونه به کارگر بستنی فر.وشیه که دیگه همشون منو میشناسن سفارش دادم و خلاصه از دور می دیدم که یه دونه ظرف رو کامل پر کرده به جرات میتونم بگم که 2 تا فالوده رو کرده بود تو یه دونه از این یه بار مصرف ها و بعد گذاشت روی میز که بره کار یکی دیگه رو راه بندازه و بیاد مال من رو آماده کنه که یه نفر از این گنده ها و چاق ها و از این امثال آدمها چی بگم آخه واقعا کارش شرم آور بود ... آقا خودش سفارش 2 تا معجون داده و خودش هم از روی میز برداشت فالوده و گذاشت جلوی خودش و داشت همینطوری می خورد که اون کارگره اومد و هی داشت می گشت که من از این طرف بهش گفتم نگرد داداش اون آقا برداشت یکی دیگه آماده کن بعد یه کمی مشاجره ی لفظی یا درگیری لفظی بینشون صورت گرفت و خلاصه اونی که اونجا صاحب مغازه است گفت کافیه خب یکی دیگه من واسه اون آقا آماده می کنم بیا ببر که البته مثل اون قبلیه نزد ! خلاصه وقتی فالوده رو آورد پیشم گفت اونو مخصوص زده بودم واسه تو اون عوضی برداشت ببخشید منم گفتم بی خیال عیب نداره .

بعدش 7 تا جوون سرشار از انرژی تشریف آوردن و نشستن رو یکی از این میزها ( ساعت 12 شب مشتری از این بهتر گیرت نمیاد ) و خلاصه بهشون گفتن چی می خواین و یکی از اون ها گفت : بسم الله الرحمن الرحیم .. .فالوده !!! من خنده ام گرفت  آخه ما یه مثلی داریم که از یه کشاورزه می پرسن شما با چی روی این گل ها و میوه ها کار می کنین و یا از کدوم کود استفاده می کنین که کشاورزه بر می گرده می گه : بیسم ایلله ایلرحمن ایلرحیم ... پخ !!! =)))) : )))) ( روم به دیوار ... خیلی خیلی ببخشید این کلمه تو زبان فارسی همون گ ه هستش ) خلاصه این مثل یادم افتاد و کلی خندیدم به اینها و اونها هم با تعجب منو نگاه می کردن که این داره به چی می خنده ؟؟!!

این صاحب مغازه قبلی ما اومده بهم می گه سقفمون رو داریم تعمیر می کنیم باید نصف هزینه شو شما باید بدین که نشسته بودی تو مغازه !!!!!!!!!!!!!! گفتم : مگه من چکش یا تیشه بر داشته بودم و سقف رو ریخته بودم روی سرم که من باید هزینه شو بپردازم بعدشم مگه اینجور خرجها رو اجاره نشین باید بده ؟ اون داره سو استفاده می کنه آخه ما چک تخلیه رو ازش نگرفتیم ولی حالشو می گیرم ... میرم ازش شکایت می کنم و یه شب که رفت خوابید بازداشتگاه عقلش میاد سر جاش و میفهمه با کی طرفه .

اینم همونیه که می گفتم تو مسجد آوردن .

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 16:29  توسط علی  | 


 

 

 

 

 

وقتی حضرت علی (ع) و سلمان فارسی می خواستن حضرت فاطمه (س) رو شبانه ببرن بیرون حضرت علی سفارش کرده بود که سلمان سریعتر از کوچه رد بشیم که همسایه ها اگه ببینن شلوغ میشه و نمی تونیم راحت ببریم نباید تو کوچه بایستیم ... وقتی از در اومدن بیرون سلمان فارسی که همینطوری داشت جلوتر می رفت یه دفعه بر گشت دید که علی نشسته روی زمین و نای بلند شدن رو نداره بعد اومد بهش گفت که علی جان شما که خودتون فرمودین تو کوچه زیاد نمونیم حالا خودتونم نشستین چرا نمیاین ... حضرت علی فرمودن : سلمان کمرم رو شکستن نای حرکت کردن رو ندارم !

وقتی این حرفو تو مسجد زدن واسه خیلیها زیاد تاثیری نداشت ولی قلب منو بد جوری سوزوند ... هیچ حرف و هیچ داستانی از اون صحنه این قدر منو ناراحت نکرده بود ... خیلی سخته ... آره خیلی سخته که جلوی چشمات به ناموست سیلی بزنن ... خیلی سخته ناموست جلوی چشمات لگد بخوره ... خیلی سخته که ناموست رو پشت در بذارن ... اونم کی ؟ زهرا ! زهرایی که پیغمبر گفت پاره ی تن منه ... زهرایی که خدا از خوشحالی او خوشحال و از ناراحتی او غمگین می شد .

می گن حضرت زهرا (س) جلوی در بهشت می ایسته و خدا بهش می گه زهرا جان هر چی از من می خوای بگو برات آماده کنم که می فرماید : خداوندا فرزندانم را ! کدوم فرزند ؟ حسینی که سر در بدن نداره ؟ حسنی که زهر جگرش را پاره پاره کرده ؟ یا زینبی که آواره و بیچاره دنبا حسین این طرف و اون طرف میدوه ؟ بعد می گه خدایا می خوام کسایی که شیعه ی من بودن و به من محبت داشتن با من بیان بهشت و بعد مردم عظیمی می رن بهشت و خلاصه اونجوری که می گفتن به داد خیلی از مردم می رسه حضرت زهرا !

می گن هر کس به خاطر حضرت زهرا یه لیوان آب رو به دست کسی برسونه بهشت بر او واجب میشه ؟ حالا خوش به حال ما شیعه ها که اینجوری شفاعت پیدا می کنیم .

اینم مجالسی که می گفتم از ۲۳ اردیبهشت تا ۷ خرداد ادامه داره البته این مال چند روز پیشه دیروز که خیلی شلوغ بود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 14:51  توسط علی  | 


فیلم جالبیه اگه ندیدن حتما برین بگیرین و نگاه کنین .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 11:39  توسط علی  | 


واااااااااااااااااااااااااای خدایا ... همچنان بعد از این همه خواب باز هم دارم از خستگی بی هوش میشم ... این دانشجوهای پیام نور هم همچنان دارن رو مخم راه میرن ... کارت ورود به جلسه شونو گذاشتن تو اینترنت و اینجا من پرینت می گیرم و یکمی شلوغه  .

مغازه رو عوض کردیم و یه دو مغازه اومدیم پایینتر ... مکانش زیاد فرق نکرد ولی اجارش 45 تومن گرون شد ولی عیبی نداره اینجا هم تمیزتر و هم شیکتر از اونجاست ... خدا میدونه چقدر کار کردیم اینجا ... شبکه عذابمون داد کلی سر تا پا کثیف شده بودم ... هی اینجا رو بکن و هی اونجا رو درست کن ولی بالاخره تمومش کردیم ... آهان راستی خستگیم از این بابت بود ... یکمی هم روش کار کردیم ولی زیاد نمی چسبه بهم ... یعنی زیاد خوشم نیومد .

 

نظر شما چیه ؟ میدونم خوشتون نمیاد حداقل نزنید تو سرم  

همشهری های عزیز نظر ندن تشریف بیارن

از ۲۳ اردیبهشت عزادارای ایام فاطمیه شروع شده و تا ۷ خرداد ادامه داره که هر شب ما میریم به عزاداری و از اون موقع تا حالا نه تنها من بلکه خیلی از اردبیلیها لباس سیاه پوشیدن .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 14:40  توسط علی  |