دیوونه شدم
آره دیوونه شدم خودمم نمی دونم چیکار دارم می کنم
فقط کافیه اون افسردگیه لعنتی همیشگی بیاد سراغم ... الان اومده ... بازم داره منو دیوونه می کنه ... نیاز دارم ... نمی دونم به چی !!! پول ... غذا ...
چرت و پرت می گم ... دارم چیکار می کنم ... الان واسه چی می نویسم ... فقط می خوام یه جوری وقتم رو تلف کنم ... راستی من به چی نیاز دارم ؟ شما بگین ... آرامش ندارم ... مشکل دارم ... مشکل جسمی ؟ روانی ؟ آخه خدایا چی کار کنم ...
بعضی وقتها فکر می کنم واسه چی به دنیا اومدم ؟ واقعا هدف از به دنیا اومدن من چی بوده ؟ یعنی چی می شد ۷ ابان ۶۹ من به دنیا نمی اومدم ... اسمون که به زمین نمی اومد ... خدایا هدف چی بوده ... اصلا هدف پدر و مادرم از به دنیا آوردن من چی بوده ؟ زندگی خیلی سخت شده برام
دیواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانه ام ... ای کاش این زندگی زود تموم بشه ... ای کاش بگن همین الان قیامت شده و دارن میبرنت جهنم ... خب به جهنم که میرم جهنم !!!!!!!!!! چی میگم من ... شما نخونین چرت و پرتهای منو ... چون این آشغال و حرفهای اضافه ی ذهن منه که دارم با نوشتن خالیشون می کنم ... فقط خود خدا می دونه که از مردن نمی ترسم ... خدایا یه کاری کن زود تموم شم .... یه کاری که همون جوری که اومدم همون جوری هم برم ... یعنی چی ؟ ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ... دل بی تو به جان آمد وقت است که باز ایی !!!
همه بهم می گن زرنگی !!!!!!!!! ولی نمی دونم واقعا به چی من میگن زرنگ ... به اینکه از بچگی مثل خر کار کردم و فقط به فکر پول بودم ... شاید همین درست باشه ... آره شاید به همین دلیل اینو بهم میگن ....... زندگی ... فکر کنم آشغال ترین کلمه ای که تا به حال شنیدم این کلمه باشه یعنی زندگی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
لعنت به من که اومدم تو دنیایی مثل اینجا ... نمی دونم امروز چرا اینجوری شدم ... چرا این فکر ها ولم نمی کنن ... چرا هی گیر دادم به مسائلی که نتیجه ای نداره فکر کردنش ... شاید بازم دلم دکتر می خواد ... شاید یه داروهایی که ذهنمو خراب کنه و هیچی از دنیا نفهمم ... همش بخندم روی همه ... همه منو خوش اخلاق بدونن .... همه بگن به به عجب پسر خوبیه این علی ... با هیشکی کاری نداره و هیچ توقعی از کسی نداره ... اصلا شایدم بگن منگوله یا کلمه هایی که باعث بشن یه تفریحی بکنن با یه دیوونه ای مثل من .
دیشب تا ساعت ۵ صبح نتونستم بخوابم ... ۱ ماهه که هر شب نوحه گوش میدم و می خوابم ... دیشب هم همین کار رو کردم ولی نمی دونم چرا نشد ... نمی دونم یه اتفاقی افتاده بود ... یه چیزی دلم می خواست ... ضربان قلبم رفته بود بالا ... قلبم تند تند می زد ... هی میگفتم لعنت به زندگی ... یه چیزی دلم میخواد ... دقیقا نمی دونم چی ... به هر چی هم فکر می کنم می بینم الان بهش نیاز ندارم و اصلا گاهی وقتها فکر می کنم اصلا دوست ندارم !
دیشب خیلی ناراحت بودم ... یکمی از دست خودم ... از دست کارایی که خودم واسه نابودی خودم کردم ... هر روز یه فکری می کنم ... یه روز فکر امید ... یه روز نا امیدی ... یه روز زندگی ... یه روز جهنم ... یه روز بهشت ... این روزها به همه چی فکر می کنم و فقط افسوس می خورم و فقط می گم پشیمونم ... فقط می گم غلط کردم ... مثلا دیروز چرا مسواک نزده خوابیدم !!! آره شاید عجیب باشه ولی حتی به این هم فکر میکنم و ناراحت میشم ... خدایا یه کاری کن دارم دیوونه میشم ... فردا جمعه است شاید اماممون بیاد ... آره شاید این جمعه بیاد ... خیلی دلم میخواد زود برم از این دنیا ...
وقتی اینجوری میشم ... بعضی ها باهام مهربونی می کنن ... بعضی ها بد رفتاری ... بعضی ها خوشحال میشن از این وضعیتم و نمی دونم باید با کدومشون حرف بزنم ... فکر می کنن من کیم یه عوضی آشغال که خودش هدفش رو تو زندگیش نمی دونه ... من دارم چی مینویسم ؟ کی اینا رو نوشته ؟ یعنی من می تونم زندگی کنم ؟ خود کشی !!! نمی دونم هر وقت این کلمه رو می شنوم خنده ام می گیره ...
روزای روشن خدا حافظ .
شاید یه مدتی نیام ... حال و حوصله آپ کردن ندارم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:8 توسط علی
|