تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









امروز دیگه عکسهام تموم شد و شما هم از دست این عکسها راحت شدین دیگه .

بقیه در ادامه مطلب !!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 11:29  توسط علی  | 


بازم امروز طبق چند روزه گذشته حالم زیاد جالب نیست ولی * خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من

ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت *

بخش چهارم عکسها رو هم امروز می ذارم و انشالله فقط ۱ بخش می مونه ببخشید دیگه زیاد طول کشید .

اولی از این مارمولکه هست که هی عکساشو میذارم تا خانم ها هی جیغ بزنن

بقیه در ادامه مطلب !!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 12:14  توسط علی  | 


و اما بخش سوم که عکسهاش جالبه .

این بغل قلعه یه قله بزرگه

بقیه در ادامه مطلب !!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:0  توسط علی  | 


اینها هم بخش دوم ... هنوز خیلی مونده

یه بهونه ای افتاده دستمون تا آپ کنیم دیگه زیاد گیر ندین

عاشق این سایه هام ببینین اون تیکه سایه افتاده چقدر زیباست .

بقیه در ادامه مطلب !!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 11:28  توسط علی  | 


سلام

روز جمعه پس از مدتها من هم بالاخره یه جایی رفتم و حال و هوام عوض شد ... رفتیم قلعه بابک که من کلی عکس گرفتم و جای تاریخی و جالبی بود و محل اسقرار بابک خرمدین بوده البته میگن زمان امام رضا !!! حالا من تو ۴ یا ۵ بخش عکسها رو می ذارم تو وبلاگم .. حیفم اومد که پاکشون کنم ... هر چی نباشه یادگاری که میمونه .

بقیه تو ادامه مطلب !!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 10:35  توسط علی  | 


واقعا بحث عجيبي شده اين مسئله ارزوني اينترنت تو اردبيل ... اينترنت ساعتي 500 تومان ... شهر حسينيه ديگه صلواني ميديم اينترنت رو .

چند روز پيش شنيدم كه يه جلسه اي ميذارن و از تموم كافي نت داران اردبيل دعوت شده تا برن اونجا و يه تصميمي بگيرن راجع به اين قيمت ها ... خلاصه منم زد به سرم كه برم ببينم چي ميشه ... فكر كنم 3 روز پيش ساعت 10 شب بود كه من رفتم و خلاصه چايي و شيريني و مراسم تداركات اومد جلومون و يه پذيرايي كوچيك انجام شد و يه چند لحظه اي اونايي كه از قديم كافي نت داشتن خاطره مي گفتن . مثلا يكي مي گفت من اوايل كه اينترنت به اردبيل اومده بود هر روز از جاي فلاپي كارت اينترنت در مي آوردم ... يعني مشتري مي اومد اول يه كارت اينترنت از من مي خريد و فكر مي كرد كه با اون به اينترنت وصل ميشه و اون كارت اينترنت رو مي كرد تو جاي فلاپي و كار مي كرد !!!!

يا يكي مي گفت :‌يه بار من نشسته بودم مغازه و يه دونه از اون راننده ماشينهاي چاق اومد مغازه و داد زد اينو برام ثبت نام كن و اگه اشتباهي بزني مغازه رو رو سرت خراب مي كنم ... بعد ميگفت منم از ترس اينكه آبروريزي نكنه تو مغازه يه بار نوشتم و آخر سر هم يه بار خوندم تا اشتباهي رخ نده وگرنه اين طرف سر من رو مي كنه ! خلاصه ثبت نام رو تموم كردم و اين طرف خاطراتش رو اومد به ذهنش و گفت يه بار من بيرون از شهر بودم و رفتم يه جايي واسه يه كاري كه گفتن بايد كد ملي و كدپستي و كلا اينجور چيزها اونم كل خانواده ! ميگه بعد منم كه تلفن خونمون قطع بود و البته موبايل هم اون زمان وجود نداشت از اين شهر اون همه راه رو كوبيدم اومدم اردبيل اون مدارك رو برداشتم ... ميگه بعد اون اتفاق كل كد ملي ها و كدپستي و تمام اون عدد ها رو رو بدن خودم خالكوبي كردم و يه بار كارم افتاد به يكي از اين اداره ها كه گفتن كد ملي و من كارمندش رو كشيدم كنار و شلوارم كشيدم و پايين و گفتم از پشت پاهام پيدا كن بخون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آقا اين جريان رو كه تعريف كرد من مردم از خنده ... اونقدر خنديده بودم كه از چشام آب ميومد .

نزديك نيم ساعت يعني تا ساعت 10.5 شب اين حرفها رو زديم و بعد جلسه رسمي شروع شد ... هر كي يه بحثي مي كرد و يه حرفي ميزد ... يكي مي گفت من 8 ساله كه كافي نت دارم و 8 سال قبل ساعتي 1000 تومن بود و يواش يواش قيمت اومد ايستاد رو اين 500 تومن ... يكيش هم ميگفت 3 سال پيش ارديبهشت ماه ما تصميم گرفتيم كه قيمت ها رو بالا ببريم و خلاصه ساعتي كرديم 800 تومن و يه مدتي كار نكرد ولي صبر كرديم ... ميگه بعد 2 هفته من ديدم كه نزديكه با داداشام يه طناب بكشم تو مغازه واليبال بازي كنم ... بعد رفتم ديدم اونجايي كه نوشته 500 تومن مشتري 3 ساعت تو نوبت ميشينه يعني اوج بدبختي !!

بعد گفتن يه راهكاري بذاريم كه همه يه قيمت بدن ... يكي گفت يه كاغذ بنويسيم و زيرش رو امضا كنيم ... اونايي كه قديمي بودن گفتن قبلا اين كار رو كرديم ولي فايده اي نداشت ... بعد يكي از اينها گفت هممون سفته بديم به يكي از كافي نت دارها ( كه سنش هم از همه بزرگتر بود ) منظور از سفته اين بود كه آقا هر كي قيمت رو از 800 تومن بياره پايين سفته اون آقا رو ميزاريم اجرا و به بقيه هم درس عبرتي مي شه ... ولي من و يه نفر ديگه كاملا با اين حرف مخالف بوديم چون حرفمون هم منطقي بود ... مثلا الان همون آقا محسني كه الان اينترنت رو ساعتي 400 تومن ميده ميخواست سفته بكشه اين يعني چي شما بگين ؟ گفتم :‌به همتون رك بگم ... با اين كه از همتون كوچيكترم ولي اين كار شما كاملا بي منطقه چرا ؟ چون اكثر ماهايي كه الان اينجاييم همديگه رو نمي شناسيم و من به كسي كه نميشناسم سفته نميدم حالا تصميم با شماست مي تونين منو بذارين كنار ولي مطمئن باشيد منم با شما قيمت رو بالا مي برم ... وقتي اين حرفو زدم خيلي ها عقب نشيني كردن و گفتن ما هم مخالفيم و تصويب نشد ... خلاصه چشمتون رو درد نيارم ساعت شد 12 و نزديك بود ديگه آخر سر با همديگه دعوا كنيم كه جلسه تعطيل شد و ساعت 1 شب من رسيدم خونه با اين وضع و اوضاعي كه اين روزها دارم و يه لحظه ميخندم و 5 دقيقه بعدش شروع مي كنم به گريه كردن ... اين يعني وضعيت روحي منفي چند درجه !!

از شما هم ممنونم كه من رو با همه ي اينها تحمل كردين و به فكرم بودين ... راستش زياد از زندگي خودم راضي نيستم ... نه از وضعيت مالي چون وضع مالي رو مشكل نمي دونم و اعتقاد دارم كه هر كي يه روزي از طرف خدا داره و بايد به اون قانع باشه ...اگه خدا بخواد پيشرفت ميكنه و اگه اون نخواد هيچ كاري نمي تونه بكنه هر چي تلاش بكنه .

4 روزه هيچي درس نخوندم ... اگه اينجوري پيش بره عقب مي مونم ... احتمال 80 درصد تيرماه ميرم مشهد و بعد برميگردم تهران و كنكورم رو ميدم ولي هنوز قطعي نشده ... اميدوارم امام رضا ما رو بطلبه . آخه شنيدم هر كسي رو نميذاره ... تو خونه ي ما همه رفتن به جز من ... ما هم ميشيم مشهدي علي !!!

مثل اينكه چند روزه ننوشتم هي دلم ميخواد بنويسم ولي ديگه كافي ... فعلا باي .

پی نوشت : راستی یه اتفاق فوق العاده بد  خیلی وضعیت روحیم خوب بود که این بهش اضافه شد ... پدر دوستم علیرضا فوت کرد ... بیچاره تو آمل درس می خونه من دیروز شنیدم از بچه ها و گفتم احتمالا به خاطر امتحانهاش بهش نگفتن ولی وقتی رفتم مسجد تا منو دید اومد سرشو گذاشت رو شونمو یه جوری گریه کرد که دلم کباب شد خیلی ناراحت شدم ... روحش شاد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 17:59  توسط علی  | 


چند روز دیگه میام .

ممنون که به فکرم بودید . البته یکی دو نفر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 ساعت 10:14  توسط علی  | 


دیوونه شدم

آره دیوونه شدم خودمم نمی دونم چیکار دارم می کنم

فقط کافیه اون افسردگیه لعنتی همیشگی بیاد سراغم ... الان اومده ... بازم داره منو دیوونه می کنه ... نیاز دارم ... نمی دونم به چی !!! پول ... غذا ...

چرت و پرت می گم ... دارم چیکار می کنم ... الان واسه چی می نویسم ... فقط می خوام یه جوری وقتم رو تلف کنم ... راستی من به چی نیاز دارم ؟ شما بگین ... آرامش ندارم ... مشکل دارم ... مشکل جسمی ؟ روانی ؟ آخه خدایا چی کار کنم ...

بعضی وقتها فکر می کنم واسه چی به دنیا اومدم ؟ واقعا هدف از به دنیا اومدن من چی بوده ؟ یعنی چی می شد ۷ ابان ۶۹ من به دنیا نمی اومدم ... اسمون که به زمین نمی اومد ... خدایا هدف چی بوده ... اصلا هدف پدر و مادرم از به دنیا آوردن من چی بوده ؟ زندگی خیلی سخت شده برام

دیواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانه ام ... ای کاش این زندگی زود تموم بشه ... ای کاش بگن همین الان قیامت شده و دارن میبرنت جهنم ... خب به جهنم که میرم جهنم !!!!!!!!!! چی میگم من ... شما نخونین چرت و پرتهای منو ... چون این آشغال و حرفهای اضافه ی ذهن منه که دارم با نوشتن خالیشون می کنم ... فقط خود خدا می دونه که از مردن نمی ترسم ... خدایا یه کاری کن زود تموم شم .... یه کاری که همون جوری که اومدم همون جوری هم برم ... یعنی چی ؟ ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ... دل بی تو به جان آمد وقت است که باز ایی !!!

همه بهم می گن زرنگی !!!!!!!!! ولی نمی دونم واقعا به چی من میگن زرنگ ... به اینکه از بچگی مثل خر کار کردم و فقط به فکر پول بودم ... شاید همین درست باشه ... آره شاید به همین دلیل اینو بهم میگن ....... زندگی ... فکر کنم آشغال ترین کلمه ای که تا به حال شنیدم این کلمه باشه یعنی زندگی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لعنت به من که اومدم تو دنیایی مثل اینجا ... نمی دونم امروز چرا اینجوری شدم ... چرا این فکر ها ولم نمی کنن ... چرا هی گیر دادم به مسائلی که نتیجه ای نداره فکر کردنش ... شاید بازم دلم دکتر می خواد ... شاید یه داروهایی که ذهنمو خراب کنه و هیچی از دنیا نفهمم ... همش بخندم روی همه ... همه منو خوش اخلاق بدونن .... همه بگن به به عجب پسر خوبیه این علی ... با هیشکی کاری نداره و هیچ توقعی از کسی نداره ... اصلا شایدم بگن منگوله یا کلمه هایی که باعث بشن یه تفریحی بکنن با یه دیوونه ای مثل من .

دیشب تا ساعت ۵ صبح نتونستم بخوابم ... ۱ ماهه که هر شب نوحه گوش میدم و می خوابم ... دیشب هم همین کار رو کردم ولی نمی دونم چرا نشد ... نمی دونم یه اتفاقی افتاده بود ... یه چیزی دلم می خواست ... ضربان قلبم رفته بود بالا ... قلبم تند تند می زد ... هی میگفتم لعنت به زندگی ... یه چیزی دلم میخواد ... دقیقا نمی دونم چی ... به هر چی هم فکر می کنم می بینم الان بهش نیاز ندارم و اصلا گاهی وقتها فکر می کنم اصلا دوست ندارم !

دیشب خیلی ناراحت بودم ... یکمی از دست خودم ... از دست کارایی که خودم واسه نابودی خودم کردم ... هر روز یه فکری می کنم ... یه روز فکر امید ... یه روز نا امیدی ... یه روز زندگی ... یه روز جهنم ... یه روز بهشت ... این روزها به همه چی فکر می کنم و فقط افسوس می خورم و فقط می گم پشیمونم ... فقط  می گم غلط کردم ... مثلا دیروز چرا مسواک نزده خوابیدم !!! آره شاید عجیب باشه ولی حتی به این هم فکر میکنم و ناراحت میشم ... خدایا یه کاری کن دارم دیوونه میشم ... فردا جمعه است شاید اماممون بیاد ... آره شاید این جمعه بیاد ... خیلی دلم میخواد زود برم از این دنیا ...

وقتی اینجوری میشم ... بعضی ها باهام مهربونی می کنن ... بعضی ها بد رفتاری ... بعضی ها خوشحال میشن از این وضعیتم و نمی دونم باید با کدومشون حرف بزنم ... فکر می کنن من کیم یه عوضی آشغال که خودش هدفش رو تو زندگیش نمی دونه ... من دارم چی مینویسم ؟ کی اینا رو نوشته ؟ یعنی من می تونم زندگی کنم ؟ خود کشی !!! نمی دونم هر وقت این کلمه رو می شنوم خنده ام می گیره ...

روزای روشن خدا حافظ .

شاید یه مدتی نیام ... حال و حوصله آپ کردن ندارم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:8  توسط علی  | 


خودكشي يك جوان بخاطر
عشق به سوسانو (هنرپيشه افسانه جومونگ)!

به گزارش كلمه به نقل از پايگاه اطلاع‌رساني دنانيوز، اين جوان كه پس از تماشاي سريال جومونگ بشدت به سوسانو علاقه‌مند شده بود و قصد ازدواج با او را داشت، هنگامي كه خانواده‌اش را از اين تصميم مطلع كرد، با مخالفت آنها روبه‌رو شد.
جوان ياسوجي از پدرش خواست تا با فروش گوسفندانش هزينه سفر وي به كشور كره و يافتن سوسانو را تامين كند و زماني كه متوجه شد خانواده‌اش حاضر به فروش گوسفندان نيستند، با خوردن قرص اقدام به خودكشي كرد.
به دنبال اين ماجرا، والدين جوان عاشق پيشه او را به بيمارستان منتقل كردند و با تلاش پزشكان، او از مرگ حتمي نجات يافت.
پدر اين جوان در ارتباط با اين موضوع گفت: پسرم تصور مي‌كرد براحتي مي‌تواند به كشور كره سفر و با هنرپيشه زن اين سريال ازدواج كند و زماني كه به وي گفتم مبلغ فروش كل گوسفندان كه تمام دارايي من است كمتر از يك ميليون تومان است، او نيز در اقدامي عجيب دست به خودكشي زد و اگر كمي دير به بيمارستان مي‌رسيد،‌ به طور حتم جان خود را از دست مي‌داد. آخرين خبرها از وضعيت جسماني جوان ياسوجي حاكي است كه حال وي رو به بهبود است و از مرگ حتمي نجات يافته است
.

یعنی خاک بر سرت الاغ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:40  توسط علی  | 


چی بگم به این ... علم - بحث و گفتگو - شناخت شناسی ... واقعا یه چیز مزخرفیه که با اعصاب آدم بازی می کنه ... فلسفه رو می گم .... خیلی چرته .... یه علم یا یه نوشته هایی که اصلا هیچی نمیشه بهش لقب داد ... من با سقراط موافقم که گفته : پرداختن به بحث های جهان شناسانه بلند پروازی بی فرجام است . باید به انسان پرداخت و خود شناسی را بنیاد پژوهشها قرار داد .

اگه دیدین من از بین این کتابها افتادم مطمئن باشید یکیش فلسفه است و یکی زبان انگلیسی !!! در مورد زبان هم نظرم اینه که یعنی چی هر کی به یه زبونی حرف بزنه یه کاری کنن که همه ی مردم دنیا به یه زبون حرف بزنن مثلا انگلیسی . البته اینو چون دوست ندارم این حرفا رو می زنم

تازگیها این آواز های سعید جعفرزاده (همای) رو پیدا کردم ... ملاقات با دوزخیان ... خیلی خوب می خونه واقعا حال کردم عاشق این جور آواز و آهنگ هام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:10  توسط علی  | 


نمی دونم زندگی سخته یا من زیاد سخت می گیرم یا .....

چی بگم ؟ اگه از اینروزهام که تو مغزم چی ها میگذره و چی کارها میکنم بگم هم احساس خستگی واسه خودم میاره و هم حوصله ی شما رو سر میبره بهتره که زیاد در مورد روحیه ام حرف نزنم .

مغازه ای که الان داریم وقت اجاره اش تموم شده و صاحب مغازه هم میگه بریز بیرون وسایلتو !!! ما هم رفتیم دو مغازه پایینتر رو اجاره کردیم ماهی ۱۵۰ تومن .

سه روز پیش رفتم با کارتم از عابر بانک پول بگیرم اومد رمزمو دادم و زدم یک میلیون ریال و خلاصه کارتمو زد بیرون و نوشت کارت شما توسط سیستم پذیرفته نشد !!! بعد من منتظر موندم که شاید پول یا حداقل فیش بده آخه کارتم رو تو وسط کار بیرون آورده بود ... خلاصه چیزی نداد و منم برگشتم خونه ... دیروز که رفتم ۲۰۰ تومن بردارم دیدم صد تومن از حسابم کسر کرده !!!!!!!!! رفتم از عابر بانکی که بانک خودم بود (ملت ) گردش حساب رو گرفتم دیدم همون روز رو کسر کرده و خلاصه دیدم اشتباهی ۱۰۰ تومنمو می خوان بکشن بالا .

امروز صبح رفتم بانک و کلی دردسر و کار که خلاصه مدارک رو بفرستن تهران و جوابش تا ۱ ماه آینده بیاد تا ببینیم چه بلایی سرمون میاد .

امروز هم روزه ام ... بعد تقریبا ۶ ماه بازم سحری بیدار شدم ولی خدایی حال داد چون سحری خوردن رو دوست دارم ... دارم میرم به پیشواز رمضان ... میگن امسال افتاده شهریور ... خیلی سخته ولی چاره چیه تکلیفیه که رو دوشمونه باید بگیریم این یک ماه رو .

چون می گذرد غمی نیست ... بی خیال !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 15:22  توسط علی  | 


دیروز می خواستم آپ کنم ولی دیگه همینطوری گذاشتم واسه امروز... دیروز تیمم قهرمان شد قهرمان !!

کل قهرمانی هایی که تا حالا دیده بودم اینهمه نچسبیده بود ... ۱۰ دقیقه آخر رو سر پا با جیغ و داد تموم کردم ولی چه حالی داشت .

دوستت دارم " امیر خان قلعه نوعی "

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 20:49  توسط علی  | 


افراد خودشکوفا کسانی اند که ادراکشان از واقعیت درست باشد نسبت به خویشتن و جهان واقع نگر بوده و خود و حقایق جهان را بپذیرند (نه آنکه در خیال زندگی کنند ) آنها افرادی ساده و خودانگیخته اند . در برخورد با مشکلات احساس رسالت می کنند . به جامعه انسانی علاقمندند و با این حال نیازمند یک حریم خصوصی برای فکر کردن و تجربه های عارفانه و اوج اند .

افراد خودشکوفا بیش از دیگران شکیبا و خلاق اند و کمتر با جامعه همرنگ می شوند . افرادی که در یک محیط طرد کننده - کنترل کننده و نازپرورنده پرورش می یابند و نسبت به توانمندی های خویش تردید دارند و نمی توانند با جرات - نظم و پشتکار تلاش کنند در دست یابی به خودشکوفایی مشکل خواهند داشت .

چیه فکر می کنی من اینا رو کشف کردم نه بابا من و خلاقیت اینا رو از کتاب روانشناسی پیدا کردم یعنی خوندم . از خودم تعریف نباشه ها ولی خیلی از این خصوصیات رو دارم و علتش همین کلمه های قرمز رنگه ... یعنی هیچوقت طرد نشدم و هیشکی به طور جدی کنترلم نکرده و اگه از بچگی کار نمی کردم کلمه سوم رو هم قبول می کردم ولی از بچگی کسی نازم نکرده نه اینکه محبت ندیده باشم هااا نه ولی اینجوری که سوسول بار بیام نبوده به هر حال باید از پدر گرامی راجع به تربیت اینجانب تشکر لازم به عمل آید . و در ضمن تازگیها از تو این کتاب مشکل خودم رو پیدا کردم یعنی ....

اختلال اضطراب فراگیر

اضطراب و نگرانی این افراد دست کم این سه علامت از علایم زیر را داشته باشد :

۱. بی قراری ۲. به راحتی خسته شدن ۳. مشکل در تمرکز ۴. تحریک پذیری ۵. تنش عضلانی ۶. دشواری در به خواب رفتن .

و اینهایی که با رنگ قرمز میبینین واقعا مشکل منه و یعنی این مشکل وجود من رو نابود کرده و نیاز به روانپزشک دارم دفعه بعد این قضیه رو باید بهش توضیح بدم آخه تو کتاب هم چیزی راجه به درمانش ننوشته  

تازگیها با همتون قهرم چون هیشکی دیگه برام نظر نمیذاره .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 20:23  توسط علی  |