تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









واقعا هم تابلووووووووووو ... میدونین چی ؟؟ این فیلم ...

این فیلم رو مثلا واسه قبل از انقلاب ساخته بودن ... ولی ایراد داشت خیلی که من یکی دوتاش رو میگم :

۱- آخه مگه قبل از انقلاب لوله کشی گاز داشتیم اونم از این جدیدا که دارن لوله کشی می کنن !!!

۲- مگه اون زمان آبگرمکن داشتیم تو آشپزخونه ها ؟ اصلا مگه گازی وجود داشت تا آبگرمکن داشته باشیم ؟!

۳- از این سنگهای جدید هم زده بودن نمای خونه ی یکی از همسایه ها

یعنی خاک بر سرمون که یه فیلم ساده رو نمی تونیم طبیعی بازی کنیم اون از یوسف پیامبر و اینم از سربلند !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 14:41  توسط علی  | 


سلام ...

به یه بازی دعوت شدیم که البته دوست عزیز " اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است " منو دعوت کردن که بازی خطه ... اسم وبلاگم رو می نویسم و خط خوبم  ( وای بازم توهم  ) براتون نشون می دم .

اینم از غروب شهرمون

این روزها فقط می خورم و می خوابم و درس می خونم ... برنامه ریزی هر روز یه فصل تموم می کنم که حدودا ۳۰ صفحه است ... ۲ روزه تو شهرمون برف میاد که دیگه خدا هم شوخیش گرفته با ما ( استغفرالله ) بابا آخه فصل بهاره مثلا ... ولی زمین خودشه خودش هم میدونه که چیکار کنه به ما چه !!

بزارین یه دو سه نفر رو هم دعوت کنیم

شکلات تلخ ( که دعوت شدن من بازم دعوتشون می کنم) ... ناگفته های من و تو .... تیر و ترقه های ذهنی یه نفر و دیگه همینا و هر کی هم می خواد میتونه شرکت کنه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 10:59  توسط علی  | 


یه مطلبی رو می خوام به عرضتون برسونم فقط برای احتیاط ترجیح میدم تو ادامه مطلب باشه تا اشتباهی وبلاگم بسته نشه یه موقع !!!

پس برو تو ادامه مطلب


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 11:7  توسط علی  | 


2 سال پيش باهاش قهر كردم ... البته اون باهام قهر و نبود و هي مي گفت بيا بازم با هم حرف بزنيم ولي من همه ي تقصير ها رو انداخته بودم گردن اون و همه چيز رو از چشم اون مي ديدم و مي گفتم تو مقصري و اون هيچي نمي گفت و فقط نگام مي كرد و لبخند مي زد .

تقريبا 6 ماه پيش دوباره تصميم گرفته بودم برم پيشش و باهاش حرف بزنم ...  اولش هر چي اعتراض و هر چي نياز داشتم بهش گفتم و اون هيچي نگفت و فقط داد زدنهام رو تماشا مي كرد و وقتي آروم شدم و بهش گفتم :‌هنوزم قهري با من ؟‌گفت :‌من از اول هم باهات قهر نبودم تو خودت از من فرار مي كردي و گرنه من هميشه به يادت بودم و هر وقت هم هر كمكي كه از دستم ميومد برات مي كردم . گفتم :‌ خجالت مي كشم باهات حرف بزنم ! گفت :‌ خجالت چرا يه حرفايي زدي و حالا كه برگشتي پيشم ... مثلا مردي حرفتو بزن . گفتم :‌ كمكم مي كني ؟‌گفت :‌من از اولش هم هميشه بهت كمك مي كنم ولي تو هيچ وقت نميبيني ! گفتم :‌ راست ميگي خيلي بامرامي ... مخلصيم !!! گفت :‌............. نه ديگه چيزي نگفت فقط بازم بهم نگاه كرد و خنديد ... از اول هم يادمه همينجوري بود هر وقت ازش تعريف مي كردم زود مي رفت ولي هر وقت داد مي زدم و ازش كمك مي خواستم زود ميومد پيشم و حرف هم نمي زد هر چي ميگفت عمل مي كرد ... گفت :‌ بيا پيشم با هم خصوصي حرف بزنيم ... رفتم دست و صورتمو شستم و همون كارايي كه خودش گفت رو كردم و نشستم تو اتاق و در و بستم و شروع كردم ........

 

الله اكبر ، الله اكبر

اشهد ان لا اله الا الله ......

 

دوباره شروع كردم نماز خوندن رو اميدوارم اين بار مثل 2 سال پيش بازم يادم نره خدايي هم هست .

پی نوشت : رفتم پیش یه راونپزشک ... یه مشکلی داشتم ولی نمیدونم چرا همشو ربط داده به افسردگی ... یعنی من افسرده ام ؟ چند تا داره نوشته گفت اینا رو بخور . خدایا دیوونه نشده بودیم که اونم شدیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 15:52  توسط علی  | 


بعضی از حیوانات یه خصوصیاتی دارند ... یعنی خدا یه خصوصیاتی رو تو وجودشون گذاشته که واقعا اون خصوصیتش فوق العاده است و در واقع در اون قسمت برتر از انسانه و هر انسانی نمی تونه اون خصوصیت رو داشته باشه ... این مقدمه ای بود برای این حرفی که دیشب یهویی به ذهنم اومد .

شب از بیرون اومدم خونه و خسته و کوفته نشستم یه گوشه البته با تموم لباسهام ( کاپشن و شلوار و ... ) خلاصه دیدم پدرم داره میگه : وقتی میخوان که به یه خر استراحت بدن بارش رو خالی می کنن و پالانش رو هم از روش بر میدارن تا راحت استراحت کنه . بعد خندید ... دیدم که داره بهم کنایه میزنه که پاشو برو لباستو در بیار بگیر بشین و منم نمی دونم چرا یهویی این جمله به ذهنم اومد که گفتم : خر بودن لیاقت می خواد من لیاقتشو ندارم !!! شاید واستون خنده دار باشه این جمله ام ولی خیلی از ما ها نمی تونم خصوصیاتی رو که بعضی حیوون ها دارن رو داشته باشیم ... این حیوانی که عرض کردم ( نمی خوام زیاد اسمشو بیارم  ) وقتی به صاحبش یه تعهدی رو می ده آقا من در اختیار تو ام و هر باری رو بهم بدی سالم میرسونم .

این یه مثال بود ... خود سگ !!! وقتی صاحبش یه تیکه نون بهش میده حاضر میشه جونشم واسه صاحبش بده واسه یه تیکه نون ... ولی پدر و مادری که سالهای سال بچه شو نگه داشته توی یه مشکل بچهه که میبینه به صرفه اش نیست با بابا و مامان بودن فورا بیخیالشون میشه و میره پی کار خودش .

واسه همینه میگم واقعا خر یا سگ بودن لیاقت می خواد ... بد زمونه ای به خدا ... خدا به دادمون برسه .

پی نوشت ۱ : قبلا بعضی از دوستان و خوانندگان وبلاگ گفته بودن عنوان وبلاگت جالب نیست و البته خودمم زیاد دوسش ندارم ... می خواستم خواهش کنم اگه میشه دوستان یه پیشنهادهایی رو راجع به عنوان وبلاگ بدن و منم یه نتیجه گیری یا یه تصمیمی بگیرم که چی بذارم اسمشو .

پی نوشت ۲ : ۱ ماه و ۸ روزه قلیون رو ترک کردم !!!

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم            

                                    گریه غرورمو بهم میزنه

                                                                مرد برای هضم دلتنگیهاش

                                                                                                  گریه نمی کنه قدم میزنه  

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 12:10  توسط علی  | 


سلام خوبین چه خبرا ؟ ما رو نمی بینین خوشین ؟ این چند روز این ویندوزم اعصابمو خرد کرده بود که بالاخره دیشب عوضش کردم ... وقتی اکسپلور رو باز می کردی و یه سایت میزدی خود به خود بسته میشد که دیدم با این اوصاف نمیشه دیگه کار کرد ... رو سیستم های دیگه هم نمی تونم کار کنم فقط به این عادت دارم .

روز ۱۳ رو رفتیم همون جایی که جمعه ی هفته ی پیش رفته بودیم  ... بازم خیلی خلوت بود و به جز یکی دو نفر که اونها هم رفتن کسی نبود ... برای اولین باره که من از یه جایی خوشم میاد البته خیلی ها میگن جایی نرفتی و این حرف رو می زنی ولی نمی دونم دیگه شاید اینجوریه .

بازم یه چند تا عکس گذاشتم ببینین .

ساعت ۸ شب برگشتیم خونه و یه کمی شام و غذا و که شد ساعت ۱۲.۵ و تصمیم گرفتیم بریم سرعین ... خب فرداش هم تعطیل بود و خواستیم این یه روز رو حسابی حال کنیم ... ساعت ۱ از خونه حرکت کردیم و رفتیم سرعین و رفتیم استخر و آب و از این جور کارها و ساعت ۴ صبح رسیدیم خونه ... بالاخره نهایت استفاده رو از این روز انجام دادیم ولی با همه ی این اوصاف برای من یکی که خوش نگذشت نمی دونم چرا !!!!

الان هم که مثلا روز بهارمونه داره برف میاد

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 12:15  توسط علی  | 


واقعا روز و شب سختی بود ... دیروز رو می گم . خیلی عذابم داد داشتم دیوونه میشدم ... صبح که بلند شدم اومدم مغازه و هرکاری کردم نتونستم درس بخونم بالاخره ساعت ۳.۵ رفتم خونه نهار خوردم و به زور ساعت ۵ خوابیدم و ساعت ۷ بیدار شدم ... هر کاری کردم نتونستم بیشتر بخوابم . بعد پاشدم زدم بیرون هوا هم سرد بود رفتم دوستم رو پیدا کردم و با هم رفتیم تو شهر و یکمی گشتیم ... داشتم دیوونه میشدم خیلی سختم بود روزها خیلی سخت میگذرن دیوونه کننده اند دیروز که ۹ فروردین ۸۸ بود هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه چون واقعا دردناک بود ... اصلا از زندگی برام جهنم شده بود و حوصله ی هیچی رو نداشتم ...

ساعت ۱۱.۵ شب اومدم خونه و به آخرای این مرد ۲ هزار چهره رسیدم و بعد مردان آهنین رو دیدم و یه کمی هم تلوزیون و ساعت ۱.۵ رفتم تو بخوابم ولی مگه میشد یکمی رادیو گوش دادم و باز قطع کردم رادیو رو و تا ساعت ۳.۵ همینجوری هی از این طرف به اون طرف و هی از اون طرف به این طرف ... بالاخره دوستم اس ام اس زد که یکمی شارژ بفرست واسه یه شماره که دیدم اونم بیداره ... البته اون عادتشه چند وقته تا صبح بیدار میمونه ... خلاصه یکمی هم با اون اس ام اس بازی کردیم و من رفتم از تو یخچال ببینم شام چی بوده که بردارم یکمی بخورم دیدم آبگوشته و اومدم گرمش کردم و داشتم میخورم البته با چراغ قوه ی موبایلم که برادرم اومد طرفم و گفت داری سحری می خوری ؟ و منم که اصلا حالم خوش نبود جوابشو ندادم ... خلاصه شام رو هم خوردیم یه دونه سیب برداشتم اونم خوردم و ساعت شد ۵.۲۰ دقیقه اومدم بخوابم که باز هم نمیشد ... بالاخره ۶ صبح به زور گرفتم خوابیدم و ۹.۵ هم بیدار شدم و اومدم مغازه .

فکر کنم بعد از ۰۲/۰۶/۱۳۸۵ این روز یعنی ۰۹/۰۱/۱۳۸۸ بدترین روز زندگیم بود ... کلا خیلی سخت بود برام که نفس بکشم ...

نه دوست

نه همدم

نه پشتیبان

و نه ....

پی نوشت : میخوام یه تصمیم هایی بگیرمدیگه چیزی ندارم که از دست بدم... نمی خوام بیشتر از این آواره و دیوانه بچرخم ... یه تحولاتی لازمه بعضی وقتها ... متحول میشویم .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 14:17  توسط علی  | 


سلام

امیدوارم همه سال خوبی رو داشته باشید و روزهاتون خوش و خرم بگذره ... دیروز که خیلی خوش گذشت به من خصوصا ... رفته بودیم یه جایی نزدیکیهای اردبیل که من تا حالا اونجا نرفته بودم ... جاده سردابه تقریبا ۲۰ کیلومتری اردبیل - سردابه ... یه چند تا عکس گرفتم شما هم بیاین اینجا مهمون من   البته زیاد جدی نگیرین جمله ی آخر رو  

البته این عکسها همش کنار دریاچه بود . تو این عکس آخری هم که می بینین اون وسطاش ما فوتبال و وسطی و یه بازیهایی کردیم که البته هنوز پا و دست و مچ دستم داره درد میکنه . 

بعد نوشت : نمیدونم امروز چرا اینجوری ام ... تمام بدنم داره درد میکنه ... دوستان هم که تو وبلاگ لطف کردن و فراموشمون کردن

این قالب چطوره ؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 9:53  توسط علی  | 


سال نو مبارك

با آرزوي ۱۲ ماه شادي

۵۲ هفته خنده

۳۶۵ روز سلامتي

۸۷۶۰ ساعت عشق

۵۲۵۶۰ دقيقه بركت

۳۱۵۳۰۰۰ ثانيه دوستي

براي همه ي شما دوستان خوبم .

پي نوشت :‌ اين هم آخرين غروب سال ۸۷ كه خيلي خوب در اومد .

۲۹ اسفند ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 10:48  توسط علی  |