تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









بله ... طبق معمول چیزی ندارم که بگم ولی از بس این روانشناسی رو خوندم مخم تاب برداشته ... فصل اول که چیزهای کلی بود راجع به پژوهش و این چیزها ... فصل دوم فقط آمار بود این واریانس و از این جور فرمولها که زیاد چیزی نفهمیدم آخه ریاضیم کلا ضعیفه همیشه هم به زور قبول می شدم حالا اومدم فصل سوم که راجع به زیست شناسیه به خدا خیلی سخته حدودا ۸۵ صفحه از این کتاب رو خوندم ولی افتضاح سخته خصوصا این فصلش که دیگه اوضاعه اونقدر اسم داره راجع به مغز پیشین - پسین - میانی و هزار تا اسم دیگه که یه کتاب ۲۰۰ صفحه ای رو آورده تو ۴۰ صفحه گفته ... فوق العاده فشرده و بدون مثال و خلاصه بیسیار سخت !!!

فردا هم چهارشنبه سوری و من این روز رو به همه تبریک میگم البته امیدوارم کسی تیر و ترقه نخره و با اعصابمون بازی نکنه ( من میگم ولی کو گوش شنوا ) سال پیش از ترسم زودتر رفتم خونه امسال هم از ساعت ۴ یا ۵ به بعد حتما خونه ام . واقعا یه فاجعه ی بزرگه ... اصلا آدم فکر می کنه یه انقلابه یا یه جنگ بزرگ !!!

به آتیش و این چیزها زیاد اعتقاد ندارم ... کلا کار بی خودی میدونم ... دیوونه بازیه به خدا یعنی چی که خب یه آتیشی رو روشن میکنن و می پرن از روش که چی بشه فقط چند تا ضرر داره که یکیش سوختن لباس به خصوص دامن  دومیش رفتن دود به چشم که آدم تا ۱ ساعت عقلش نمیاد سر جاش !!!

امیدورام تعطیلات خوبی داشته باشید و عید رو هم پیشاپیش بهتون تبریک می گم من تا بعد عید نمیام شاید ۱ یا ۲ فروردین آپ کنم .

راستی آذربایجان هم کشتی ایران رو شکست داد و قهرمان کشتی جام جهانی شد خیلی حال کردیم و بسی خوشحال شدیم . به هیشکدوم شما تبریک نمی گم ولی به خودم و تمام آذری ها تبریک میگم

یاشاسین آذربایجانیم

یاشاسین غیرت دی تورک اوغلاننار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 13:53  توسط علی  | 


ساعت ۱۵ و ۱۳ دقیقه و ۳۹ ثانیه روز جمعه ۳۰ اسفند ۱۳۸۷ هجری شمسی مطابق با ۲۲ ربیع الاول ۱۴۳۰ هجری قمری- ۲۰ مارس ۲۰۰۹ میلادی

خوب تا اینجاش شاید عادی باشه ، اما یک مساله جالب توش هست البته اگر اشتباه نکرده باشم و آن هم اینه که کلی عدد ۳ در این روز و لحظه سال تحویل هست . یکمی که بیشتر دقت کنیم اینجوری می شه:

ساعت ۳ و ۱۳ روز ۳۰ اسفند ۱۳۸۷ هجری شمسی

۲۲ ربیع الاول ( ماه سوم هجری قمری ) سال ۱۴۳۰ هجری قمری

۲۰ مارس ( ماه سوم میلادی ) سال ۲۰۰۹ میلادی

هفتا عدد ۳ توی تحویل سال امسال هست . شاید این یجور هفت سین باشه !

امسال هم که سال گاو ، گاو هم که ۳ حرفیه !!!

پی نوشت : قالب جدیدم مبارک ؟ مگه نه ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 11:40  توسط علی  | 


واقعا من قبل عید رو دوست ندارم ... یعنی چی بابا میری بازار جای نفس کشیدن نیست ... رفته بودم لباس بخرم با خواهرم که کلی گشتیم و اومدیم تو یه پاساژ رفتیم داخل یه مغازه که دیدم ای ول همکلاسی سال دوم دبیرستان که الان تو دانشگاه داره می خونه و ما هنوز نشستیم تو این خراب شده !!!

خلاصه داشتیم این شلوار لی ها رو یکی یکی اینور و انور میکردیم و یکی رو من انتخاب کردم و رفتم تا بپوشم و خلاصه پوشیدم و اومدم بیرون دیدم وای خدا این معلمه همون سال هم اومده  حالا ما هم که خجالتی ... اون معلم رو من دوست نداشتم خلاصه با خانمشون تشریف آورده بودند و البته آبجی ما خانمشون رو نپسندیدن و فرمودن خانمشون زیاد تو دل برو تشریف ندارن  البته ما که نگاه نکردیم و صد البته ارواح عمه ام زیاد تاثیر داره رو این حرفم

خلاصه یه شلواری خریدیم اومدیم بیرون و بعد یه کاپشن بهاره و یه دونه  پیراهن هم خریدیم و یه کفش و کلی هم خرجیدیم و اومدیم بیرون و قسم خوردم تا ۲ سال دیگه لباس نخرم . ولی باور کنین لباس و طلا تفاوت چندانی از نظر قیمت ندارن ... شلوار ۵۰ تومن یعنی چی بابا !!! خواهرم می گفت خوش به حالت که چقدر راحت انتخاب میکنی .

دیشب اخبار شبانگاهی رو میدیدن طوفان اردبیل رو نشون میداد ... واقعا طوفان بود یکی از اون تابلوهای تبلیغاتی بزرگ از اون بالا کنده شده بود و افتاده بوده روی ماشین اون جور که میگن طرف مرده بوده ... خوشحالم بابت این طوفان از این نظر که خدا داره میگه حواستون باشه من هر کاری رو می تونم بکنم .

راستی از امروز باید به من بگین دانشجو !!! چرا چون فراگیر ثبت نام کردم یه ترم می خونم اگه همشو قبول شدم و معدلم بالای ۱۲ اومدم میرم تو ترم بعد . البته همه ی این ۶ کتاب مال دانشگاهه و همشون رو تو یه روز امتحان میدیم  

رشته مون هم شد روانشناسی ... دیگه بی خیال اون کنکور شدم میخوام بشینم اینا رو بخونم آخه احتمال اینکه اونجا قبول میشدم کم بود چون رشته ی واقعی من انسانی نبود که هیچی از عربی و این فلسفه و منطق و هزار کوفت و زهرمار داره سر در نمی آوردم واسه همین زدیم به سیم آخر و گفتیم فراگیر !!!

عیدتون پیشاپیش مبارک .

بعد نوشت :

مهربانیت را جیره بندی کردی ...

روزی یک لبخند ...

هفته ای یک دوستت دارم ...

گفتم : واقعا داری ؟

گفتی : نمی دانم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 11:23  توسط علی  | 


یک مطلب همینطوری که واقعا چیزی ندارم تا بذارم و شما هم ببینید و بخونید ولی اونروز که بیرون بودیم یه مسائلی جلوی ما اومد و حالا رد شد یا نشد کاری نداریم ( چی میگم من ؟)   

این عکس که نوشته بی بفا چرا دوسم نداری که میشد گفت حالا چرا بی وفا نه بی بفا !!!

این آقا هم مثل این که واسه ساندویچیش اسم پیدا نکرده بود

معنی اسم این آرایشگاه رو هم نفهمیدم گفتم شاید شما بدونید ؟

و بالاخره آسمان ها هم سیاه شدند .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 11:28  توسط علی  | 


این داستان واقعی است

مادرم میگه وقتی که من ۸ ماهه بودم داشته میرفته خونه ی  عمه ام اینها که سوار این واحد های اتوبوسرانی چیه از این چیزها سوار میشه ... منم که موقعی که ۸ ماهه بودم این طور که خودش میگه ۱۱ کیلو بود و موقع دنیا اومدن ۴ کیلو و ۶۵۰ گرم  بعد میگه چون تو بغلم بودی و یکمی هم سنگین بودی داشتم یواش یواش پله ها رو پایین می اومدم که که یه دفعه این اتوبوسه حرکت کرد و تو از دستم افتادی داشتی با سرعت می رفتی طرف پیاد رو که من یه دفعه گفتم : "یا ابوالفضل"  بعد دیدم که درست بغل دیوار وایسادی و نخوردی به جایی بعد اومدم برداشتمت و دیدم اصلا هیچی نشده  

بعد وقتی که رسیدیم خونه ی عمه ام یه تیکه بربری میدن دستم و منم همون یه تیکه رو میدن پایین و نزدیک بوده که خفه بشم و اینها هم نمی تونستن کاری کنن و مامانم میگه وقتی دیدم نمی تونم کاری کنم رفتم حیاط و گریه کردم و هی زیر لب می گفتم : "یا ابوالفضل"  بعد میاد تو خونه و میبینه من دارم گریه می کنم و عمه ام هم دستش رو کرده تو حلقم  و نون رو در آورده ... اینجوری که می گفت من اون روز رو خیلی خفن زنده بیرون اومدم .

ولی با همه ی اینها بازم می گم ابوالفضل ما ترکها خیلی فرق می کنه .

حالا بعدا اتفاقهای و معجزات دیگه ای رو هم میگم که معروفه و تو این شهر اتفاق افتاده .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 13:1  توسط علی  | 


داشتم فیلم Match Point رو مي ديدم كه يه بازيگري ديدم به نام اسكارلت جوهانسن خيلي جالبه كه بسيار شبيهه به يكي از بازيگران ايراني يعني ليلا اوتادي براي من كه جالب بود عكسهاشون رو درست كردم گفتم شما هم نظر بدين .

حالا كپي همديگه نيستن ولي شباهتشون زياده مگه نه ؟ البته اين عكس زياد خوب نيست برين عكسهاي ديگه شو بگردين مطمئنن متوجه شباهتش ميشين .

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 13:55  توسط علی  | 


دوست عزیز " شکلات تلخ " گفته بود :

1- ساده هستی
2- حواست به جامعه و اطرافت هست
3- یکم متعصبی !!
4- به نظر پسر سالمی میرسی

در مورد ساده بودنم باید بگم بله کلا چه از نظر فکری و چه از نظر ظاهری کلا بله خیلی ساده هستم و دوست دارم زیاد انگشت نما نباشم ... در مورد اینکه حواسم به جامعه و اطرافم هست هم باید بگم که زیاد نه ولی چرا تا حدودی دوست دارم باشه ... در مورد گزینه ۳ هم که  یکم نه زیاده ولی به نظر من باید کمی تعصب تو وجود هر آدمی باشه ... تقریبا بیشتر ترک ها اینجورین ... ولی مال من خیلی زیاده ... بله سالمم هیچ خلافی تو وجودم نیست

دوست عزیز " شنبلیله بانوووووووووو " گفته بود :

در کلی خوبی....

که خب ایشون لطف دارن .

دوست عزیز " من " گفته بود :

چرا انتقادی باشه ؟
من نظرم با شکلات تلخ یکیه . خیلی خوب بیان کرده بعلاوه اینکه پسر خودساخته ای هم هستی

چون بیشتر دوست دارم همه ازم انتقاد کنن تا تعریف ... انتقاد انسان رو میسازه و تعریف باعث میشه آدم مغرور بشه و یواش یواش داغون شه ... در مورد ساخته بودنم یه چیزایی فهمیدم ولی ای کاش یکمی بیشتر توضیح بدین ... ممنون میشم .

دوست عزیز " يه دوست " گفته بود :

1) زود عصباني ميشي
2)تعصب كه خفن داري
3)كمي كله شق و لجباز
4)خوش مشرب و باحال
5)يكدنده (آخرشي)
6)شيطون و كنجكاو
7)بچه مسلمون منطقي
8)جسور و شجاع كمي اهل ريسك
9)مهربون و خوش قلب (الهي)
10)به خدا بچه خوبي هستي اگه بهت زن ندادن من خودم دخترمو بهت ميدم نگران نباش پسنديدمت .

۱ رو کاملا قبول دارم این یکی از ایرادهای بزرگمه ...۲ رو که دیگه  ۳ هم که تو خونه و محله به کله شق بودن معروفم ۴ هم که ۲ یا ۳ سال پیش اگه من رو میدیدی چی می گفتی ... ۵ هم که دیگه شرمنده ام ولی کاملا راست گفتی  ۶ شیطون که نه و البته کنجکاو هم نه .... یکمی بگی نگی فضولم ( خب راستش رو گفتم ) !!! ۷ هم که دوست دارم دینم منطقی باشه نه احساسی  ۸ رو اصلا قبول ندارم اصلا اینجوری نیستم ۹ هم که از خوش قلبی خودتونه و اما ۱۰ راستی دخترت هنوز به دنیا نیومده؟  


دوست عزیز " سها " گفته بود :

1. با اعتقاد و مذهبی هستی ...
2. کاری و هدف داری هستی ...
3. وقتی حرفی میزنی پاش وایمیستی (حتی اگه حرفت کاملا اشتباه باشه)...
4. نسبت به قومیتت کاملا متعصب هستی ...
5. زیاد حرف گوش کن نیستی ...
6. خیلی به فکر آینده هستی ...
7. ...
آهان یه انتقاد بزرگ ...............
7. قلیون می کشی

۱ ای بگی نگی ... ۲ اصلا تو زندگیم هدفی ندارم و این باعث آرامش منه و شعارم اینه که آینده رو بی خیال بذار هستی برات تصمیم بگیره ... ۳ هم متاسفانه یکی از اخلاق های بد منه  ۴ هم که کشتین به خدا  ۵ اینم درسته چون حرفهای خودم رو منطقی تر می دونم شاید هم اشتباهه . ۶ اصلا به فکر آینده نیستم  و ۷ رو هم گفتی این یادم افتاد دیروز خودمون تو خونه یکی از دوستای دانشجو یه قلیون درست کردم بودیم که به جای آب قهوه ریخته بودیم عکسشو ببینین

از همتون ممنون پنجشنبه و جمعه ی خوبی داشته باشید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387 ساعت 11:20  توسط علی  | 


دوستان خواهش میکنم نظرات ( بیشتر انتقاداتتون ) رو راجع به من بگین و بفهمم چه چیزایی تو فکرتون هست البته درباره ی من !
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 14:43  توسط علی  | 


ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

این زنها عجب گیری هستن ( البته تو بازار ) ... اون روز یه غلطی کردیم و با اینها رفتیم بازار یکمی خرت و پرت واسه این آبجیمون بگیریم ... اولش رفتیم که مغازه که از این دکور و سینی و استکان و لیوان و کوفت و زهرمار می فروختن که مامانم گفت این پیرمرد یه تومن هم تخفیف نمیده ... گفتم من میگیرم حالا شما بیاین ... ۲ تا چیز برداشتن شد ۲۹.۳۰۰ تومن  البته من واسه اون دو قلم جنس ۲۹۰۰ تومن هم نمیدادم ... بالاخره کلی سر به سر  این پیرمرده گذاشتم و آخر سر گفتم حاجی تخفیفتو بگو ... بله خودتون که میدونید چی شد این حاجی جون قصه ی ما یه هزار رنگی عوض کرد و گفت اینجا تخفیف نداریم منم برگشتم گفتم حاجی تو رو خدا یه کاری کن آخه با اینها شرط بندی کردم و اصلا اون به جهنم آبرومم میره خلاصه بعد از چند دقیقه ۱۳۰۰ تومن تخفیف داد  منم اگه می دونستم اینجوریه اصلا نمیگفتم تخفیف بده ولی جالب اینجاس که مامان و آبجیم می گفتن بابا تو دیگه کی هستی دست شیطونو بستی  

بعد اینها رو من برداشتم و اومدیم داخل بازار هر جایی هم که وارد میشدیم میگفتن این مال انگلستانه اینو که میبینی محصول مشترک افغانستان و پاکستانه ... این جنس رو ۹۹/۹۹ درصدش رو تو ایران درست کردن بقیه اش رو تو آلمان ... بعد من از خدا بی خبر از کجا می دونم روسری رو تو ایران میزنن ... رفتیم تو یه مغازه روسروی فروشی که روسری های هزار تومنی ۱۰ تومن بودند بعد رفتیم تو و یه چند تا روسری گذاشت جلومون و من گفتم ببخشید آقا اینها مارکشون مال انگلیسه  بعد اونم یه نگاهی بهم کرد که نزدیک بود یه اتفاقاتی توی شلوارم بیفته و گفت : مگه انگلیس و کشورهای اروپایی روسری می زنن  خلاصه من از شوخی بیجایی که کرده بودم اومدم بیرون ایستادم با یه خروار وسایل و خلاصه دیدم مامانم اینا هم دارن میان مثل اینکه اونها هم بنا به دلایلی که نفهمیدم نخریدن  

خلاصه یه جایی هم رفتیم واسه مادر بزرگم یه روسری بخریم که یه پسر جوونی بود اول یه چند تا نشون داد که واسه پیرزنها بود و ما هم قبول نکردیم و می خواستیم که بریم گفت واسه چه سنی می خواین منم گفتم واسه یه جوون ۱۸ یا ۱۹ ساله که اون پسره هم با حوصله دقیقا ۵ دقیقه داشت این روسری ها رو یکی یکی بهم نشون می داد انگار قرار بود من بخرم بعد می پرسین مامانم و آبجیم چیکار می کردن ... پشت در مرده بودن از خنده ... خلاصه از اونجا هم اومدیم بیرون دیگه اینها هر مغازه ای رفتن منو نذاشتن برم داخل  هم اونها قسم خوردن و هم من که دیگه با هم نریم واسه خرید این آشغال ها .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 10:17  توسط علی  |