تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









سلام

دیروز می خواستم آپ کنم که وقت نشد و امروز اومدم خدمتتون تا اتفاقاتی رو که دیروز افتاد رو براتون بنویسم .

دیشب با دوستام رفتیم مسجد روز آخر دهه دوم محرم که از ۱۹ دی شروع شده بود و دیروز ختمش بود ... وقتی وارد مسجد شدیم گفتیم اول بریم دستشویی و بعد بریم داخل مسجد چون من بدجوری تو فشار بودم  به قول دوستم من هر جایی وارد میشم اول دستشویی رو پیدا می کنم  خلاصه رفتیم دستشویی یه مسئله ای برام جالب بود که چرا این دستشویی شیشه اش اینجوریه ؟

این یعنی چی ؟ یعنی کسی نمی تونه داخل دستشویی رو ببینه ؟ یا ...... ( استغفرالله )

همه میگفتن اردبیل فرق می کنه من باور نمی کردم ولی ۱۰ روزه از محرم گذشته جمعیت داخل مسجد رو ببینین .

واقعا هر جا اسم امام حسین میاد ما به شهرمون افتخار می کنیم ... البته این عکسی که می بینین فقط شاید یک پنجم یا یک ششم مسجد باشه که من عکسشو گرفتم ... تمام مسجد پر بود .

راستی چرا تازگی ها همه کمتر آپ می کنن ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 13:49  توسط علی  | 


سلام

من و تو عزيز منو به يه بازي دعوت كردن كه اتفاقا من خوشم اومد و موضوع بازي اينه:

بیایید فکر کنید اگر همین الان بفهمید که بیمارید و بنابر نظر علم پزشکی تنها سه ماه برای زندگی در این دنیا فرصت دارید، در این مدت کوتاه سه کارمهمی که حتما انجام میدین چیه؟ (منظور کارهاییه که به امور دنیوی مربوط میشه نه دعا و عبادت و طلب حلالیت چون به هرحال هرانسان رو به موتی کم و بیش به سراغ این اعمال میره) .

۱- به جاهايي كه خيلي دوست دارم ميرم ... مثلا همين شيراز خودمون ... بعد پاريس  آمريكا  و خيلي جاهاي ديگه كه فعلا اينا تو ذهنم بود . البته اينا هم شرط داره بايد پولشو داشته باشم .

۲- چيزهايي كه دوست دارم رو مي خورم ... چاي - قرمه سبزي - نسكافه - هندونه و بعضي از ميوه ها كه به اعتقاد من تو اين دنيا بايد هميشه دنبال علايقت باشي .

۳- بعد از همه ي اين كارها يه هفته كه مونده به ۳ ماهم فقط تو رختخواب دراز مي كشم ... اون يه هفته رو هميشه تو ذهنم زيبا مجسم كردم ... ديگه مشكلي تو دنيا نداري ... دلبستگي نداري ... فقط تو آرامش مطلقي و آماده رفتن به سوي خداي خودم رو دارم ... خيلي لذت بخشه ... درسته احتمالش زياده تو جهنم بسوزم ... ولي تو جهنم هم به خداي خودم نزديكترم .

البته يه چيزي ديگه هم هست كه از قلم افتاد تو مورد ۳ كه تو رختخواب دراز مي كشم و طنزهاي تركي رو نگاه مي كنم ... طنزهاي بابك نهرين و عليرضا رنجي پور  .

زياد هم بعيد نيست بميرم ... شايده سه ماه هم طول نكشه چون امروز صبح اصلا نمي تونستم از جا بلند شدم ... سرما خوردگي بد جوري منو از پا در آورده ... احتمالا امروز برم يه آمپول بخرم و بدم پرستاره درمانگاه بزنه .... چي گفتي ؟‌دكتر !!! منو اين حرفها  بي خيال .

پي نوشت : درسام رو با علوم اجتماعي شروع كردم و ديروز يه فصلش رو خوندم و يكمي هم تست زدم ... مطالبش خيلي شبيه همه ... ولي درس خوندن ديگه برام لذت بخشه تا خسته كننده ... از تمام دوستايي كه به من انگيزه دادن ... چه وبلاگي و چه غير وبلاگي از همشون ممنونم ... البته اينم بگم در صورتي درس مي خونم كه به كارم لطمه نزنه و گرنه نمي خونم .

پي نوشت ۲ :‌بذارين يه چند تا از دوستام رو دعوت كنم ... پازل زندگي و سها خانم و گیشنیز و شنبلیله و ديگر دوستان كه اسمشون الان يادم نيست ... اگه دوست داشتين شركت كنين تو بازي . اگه ما رو نديدين حلال كنين ...

اگر بار گران بوديم و رفتيم

اگر نا مهربان بوديم و رفتيم .

دليل مرگ = سرما خوردگي تو شهر اردبيل  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 10:47  توسط علی  | 


یه جورایی بعضی از ماها آرزوهایی داریم که واقعا چرت و پرته و اصلا من به شخصه از این چیزها نفرت دارم ... نمی دونم منظورم رو می فهمین یا نه ولی آدم باید به آرزوهای خودش یه سقف بده یعنی یه جایی باید به اتمام برسه و یه جورایی باید زیاد نباشه .

دیروز وقتی داشتیم از مسجد بر می گشتیم بحث آقای جهازی شد که تو فلان کارخونه سیمان با دولت شریکه و روزی ۷ میلیون تومان در آمدشه و یه ساختمان ساخته ۱۰ طبقه و ۳ میلیارد واسه پولش مالیات اومده و کلی غیبت های دیگه که توسط من و دوستان انجام می شد و خلاصه بحث خونه اش شد و یکی از دوستام گفت که من اصلا از خونه مجلل و زیبا زیاد خوشم نمیاد ... تمام امکانات رو داشته باشه ولی زیاد مجلل نباشه و اون یکی گفت نه چه عیبی داره خونه آدم فلان باشه و این چیزا رو داشته باشه و خیلی حرفهای دیگه که من برگشتم گفتم ولی من دوست دارم خونه فقط یه طبقه باشه و یه حیاط داشته باشه که توش باغچه و حوض داشته باشه و داخل خونه هم هیچی نداشته باشه نه گچبری نه شومینه هیچی فقط یه خونه ساده باشه مثل خونه های قدیمی که من عاشقشونم . آدم باید تو اون خونه مشکلی نداشته باشه ... در واقع آرامش مطلق رو بفهمه .

در این حالته که واقعا پرواز میکنه به سوی معنویت ... زیاد خودتون رو با این چیزا گول نزنین ... تو این دنیا هم بچه ها بازی می کنن و هم بزرگترها ... به قول فروغی باید "اوچاسان" ( پرواز کنی ) به سوی رحمت ... به سوی برکت ... اونوقته که معنی واقعی دنیا رو می فهمی ... سعی کن عاشق خدا باشی ... هیچوقت صدا نکن خدا !!! همیشه بگو عشق من ... چون اگه خدا صدا کنی یعنی داری با یه شخص حرف می زنی با یه مخلوق ولی اگه عشق من صدا یعنی داری با کسی حرف می زنی که عاشقش هستی . اونوقته که تازه داری یواش یواش معنی زندگی رو می فهمی ... یواش یواش می بینی که زندگی چقدر شیرینه .

پی نوشت : استاد فروغی هم از دستمون رفت دیروز جلسه آخرش بود حیف شد واقعا عالم بزرگیه ما سالی یه بار می بینیم ... چند روز بود دقیقا حرف دل من رو می زد ... تمام چیزایی که تو ذهن من بود رو داشت خلاصه می کرد .

پی نوشت ۲ : سرما خوردم بد رقم ... یکی داره تو گلوم کشتی کج بازی می کنه .

پی نوشت ۳ : کلی آروم شدم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 11:8  توسط علی  | 


دیروز رفته بودیم مسجد  که استاد فروغی تشریف آوردن و یه داستانی رو گفتن که من به شخصه خیلی خوشم اومد امروز اسم داستان رو تو اینترنت زدم دیدم به به همه که این داستان رو می دونستن .

توبه علی گندابی همدانی

در منطقه ى گنداب همدان که امروز جزء شهر شده ، مردى بود شرور ، عرق خور و دایمالخمر به نام على گندابى .

او در عین اینکه توجهى به واقعیات دینى نداشت و سر و کارش با اهل فسق و فجور بود ، ولى برخى از بعضى از مسایل اخلاقى در وجودش درخشش داشت .

روزى در یکى از مناطق خوش آب و هواى شهر با یکى از دوستانش روى تخت قهوه خانه براى صرف چاى نشسته بود .هیکل زیبا ، بدن خوش اندام و چهره ى باز و بانشاط او جلب توجه مى کرد .کلاه مخملى پرقیمتى که به سر داشت بر زیبایى او افزوده بود ، ناگهان کلاه را از سر برداشت و زیر پاى خود قرار داد و موهاش رو پریشون کرد و خودش رو سیلی زد ، رفیقش به او نهیب زد : چه مى کنى ؟ جواب داد : اندکى آرام باش و حوصله و صبر به خرج بده ، پس از چند دقیقه کلاه را از زیر پا درآورد و به سر گذاشت . سپس گفت : اى دوست من ! زن جوان شوهردارى در حال عبور از کنار این قهوه خانه بود ،که مرا با این کلاه و قیافه دید شاید به نظرش مى آمد که من از شوهرش زیبایى بیشترى دارم ، در آن حال ممکن بود .

نسبت به شوهرش سردى دل پیش آید : نخواستم با کلاهى که به من جلوه ى بیشترى داده گرمى بین یک زن و شوهر به سردى بنشیند .

در همدان روضه خوان معروفى بود به نام شیخ حسن ، مردى بود باتقوا ، متدین ، و مورد توجه . مى گوید : در ایام عاشورا در بعد از ظهرى به محله ى حصار در بیرون همدان براى روضه خوانى رفته بودم ، کمى دیر شد ، وقتى به جانب شهر بازگشتم دروازه را بسته بودند ، در زدم ، صداى على گندابى را شنیدم که مست و لا یعقل پشت در بود ، فریاد زد : کیست ؟ گفتم : شیخ حسن روضه خوان هستم ، در را باز کرد و فریاد زد : تا الآن کجا بودى ؟ گفتم : به محله ى حصار براى ذکر مصیبت حضرت سید الشهدا (علیه السلام) رفته بودم ، گفت : سال به ۱۲ ماه همش روضه گفت :آخه امشب شب اول محرم است .ناگهان علی دوید به طرف دروازه و شروع کرد سرش را به در کوبیدن و خودش ملامت کردن که چرا شب اول محرم مشروب خورده براى من هم روضه بخوان ، گفتم : روضه مستمع و منبر مى خواهد ، گفت : اینجا همه چیز هست ، سپس به حال سجده رفت ، گفت : پشت من منبر و خود من هم مستمع ، بر پشت من بنشین وروضه بخوان و از مصیبت قمر بنى هاشم بخوان !از ترس چاره اى ندیدم ، بر پشت او نشستم ، روضه خواندم ، همین که گفتم السلام علیک یا ابا عبدالله او گریه ى بسیار کرد ، من هم به دنبال حال او حال عجیبى پیدا کردم ، حالى که در تمام عمرم به آن صورت حال نکرده بودم . با تمام شدن روضه ى من ، مستى او هم تمام شد و انقلاب عجیبى در درون او پدید آمد !

فردا به بعضی گفتم علی گندابی عوض شده گریه کن امام حسینه مردم باور نکردند رفتیم در خونه شون که از خوش بپرسن .زنش گفت رفته کربلا!!!

پس از مدتى از برکت آن توسل ، به مشاهد مشرفه ى عراق رفت ، امامان بزرگوار را زیارت نمود ، سپس رحل اقامت به نجف انداخت .در آن زمان میرزاى شیرازى صاحب فتواى معروف تحریم تنباکو در نجف بود ، على گندابى جانماز خود را براى نماز پشت سر میرزا قرار مى داد ، مدتها در نماز جماعت آن مرد بزرگ شرکت مى کرد .شبى در بین نماز مغرب و عشاء به میرزا خبر دادند فلان عالم بزرگ از دنیا رفته ، دستور داد او را در دالان وصل به حرم دفن کنند ، بلافاصله قبرى آماده شد ، پس از سلام نماز عشا به میرزا عرضه داشتند : آن عالم گویا مبتلا به سکته شده بود و به خواست حق از حال سکته درآمد ،مردم به میرزا گفتند علی خیلی وقته از سجده سربلند نمیکنه ، تکونش دادند دیدند مرده{میگفتند میرزا به مردم گفته بود اون تو سجد ه از خدا خواسته بود این قبر مال اون بشه حالابمیره و خدا همون موقع دعاش را مستجاب کرده بود} میرزا دستور داد على گندابى را در همان قبر دفن کردند !

پی نوشت : هر وقت و هر جایی بری زیارت آقا حتما اصلاح میشی .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 14:40  توسط علی  | 


چیه چرا اینطوری نگام می کنین ... خب شما آثاری از انصاف و مروت تو این مملکت می بینین ؟

بازيگر حضرت يوسف از خدمت سربازی معاف شد !!!

سلحشور در اين باره مي گويد: ما از محضر يکي از بزرگان خواستيم که با تسهيلات ويژه براي «زماني» موافقت کنند. زيرا او بيش از 3 سال براي بازي در اين نقش زمان صرف کرد و حداقل هديه و جايزه اي که مي شد براي او درنظر گرفت، اين بود که چون سربازي او همزمان با بازي در اين سريال شد، او را از خدمت سربازي معاف کرد.

 

و این در حالیه که پسر ولیعهد انگلستان چارلز ، پسر سناتور مک کین، پسر سارا پیلین همه در ارتش در عراق مشغول جنگ و نبرد هستند و هیچ فرقی بین آنان و بقیه نیست آنوقت در مملکت ما یه بازیگر که هم پولشو گرفته و هم مشهور شده معافیت سربازی می گیره !!!

پی نوشت : خودمم می دونم این خبر قدیمی شده و فقط خواستم پست من و تو عزیز رو ادامه بدم و البته این زیاد ربط نداره ولی خودم خیلی وقت بود می خواستم یه چیزی راجع به این مطلب بنویسم .

پی نوشت : قالبم چرا ریخت به هم ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387 ساعت 17:26  توسط علی  | 


سلام ... مثل اینکه دو روزه ما رو نمی بینین خوشین ... سر نمی زنین دیگه به کلبه ی درویشی ما ؟

۱۶ دی که رفتم خونه از ساعت ۸ شب تا فردا صبح ساعت ۵ تو مسجد بودیم ( با دوستم ) و هی یه مسجد میومد یا سینه میزدند و یا زنجیر و می رفتند ... بعد از اینکه از مسجد اومدیم بیرون یه ۱ ساعتی رو بیرون چرخیدیم البته با ماشین وگرنه یخ می زدیم و رفتیم طرف خونه و قبل ازاینکه برم خونه رفتم مسجد صبحونه خوردم و رفتم طرف خونه و با تمام لباسهایی که داشتم بلا نسبت شما مثل شتر خوابیدم  ساعت ۷ یه نفس خوابیدم و ساعت ۱ بلند شدم و رفتم طرف بازار ... هوا خیلی سرد بود ولی من امسال خیلی تعجب کردم چون مردم ما خیلی عوض شده بودند ... وقتی رسیدم به اون شلوغی ها یه لحظه فکر کردم یه جشنه بزرگه ... یه کریسمس عالی ... یه دلخوشی برای همه ... اصلا باور کنید عزاداری ندیدم من ... فقط من چند تا چیز دیدم که واقعا نشان از پیشرفت ماست :

۱- مانتو های کوتاه

۲- چکمه های بلند

۳ - آرایش هایی که خانم ها تو عروسی انجام نمی دادن !!!

و البته بازم بنازم به غیرت اردبیلی !!!

و یه چیزی هم جالب بود و اونم این بود که مردم واسه کیک و آبمیوه داشتن خودکشی می کردن

البته تو این عکس آثاری از مانتو کوتاه و چکمه های بلند نمی بینین آخه به کلاسشون نمی خورد واسه کیک و ساندیس سر ببرن .

فقط چند تا نشانه از عزاداری دیدم که یکی از اونها سینه زنی تو خیابون بود که همه ساله  می بینیم ... بقیه ی چیزهایی که من دیدم همینها بود ... این عکسهایی هم که گرفته شده خودم خجالت می کشیدم و به داداشم می گفتم دوربین گوشی تو بهتره برو از اونجاها عکس بگیر  

خلاصه ما دیدیم با این وضع بهتره خونه بمونیم و عاشورا رو زیاد بیرون نرفتیم و دور و ورا رو گشتیم ... مامانم هم این ۲ روز هیچی نپخته تو خونه چون همه ی غذاها رو بیرون می دادن و ما هم می رفتیم می خوردیم .

بله و اما این بود شاهنامه ی امروز بنده !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ساعت 11:34  توسط علی  | 


از چه بگویم ....

از حسینی که کمرش شکست ....

از ابوالفضلی که جنازه اش را کسی نتوانست جمع کند ...

از علی اکبر تازه جوان یا از علی اصغر نوزاد ...

از زینبی که عزیزان خود رو از دست داد ...

از رقیه ی سه ساله که هیچ کاری نتوانست بکند ...

لعنت به این زندگی ...

لعنت به یزید ...

لعنت بر شمر ...

ولی از یک چیز خوشحالم و این است که آزادانه فکر کردند ... آزادانه زیستند و آزادانه شهید شدند .

تاسوعای حسینی و عاشورای حسینی

را به تمام شیعیان تسلیت عرض می کنم .

پی نوشت : ۲ روز نیستم ... پنج شنبه میام .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 14:40  توسط علی  | 


هر کسی هر کلمه ای رو به نحوی معنا و یا تعریف می کنه و معنی پیشرفت از نظر من اینه ----------->

پیشرفت از هر نظر یعنی به دردسر انداختن خود و اضافه کردن فکر و مشغله و مهمتر از همه ی اینها از دست دادن آرامش !!!

خب نظر من راجع به این مسئله اینه .... یکمی فکر کنین واقعا به این تحقیقات و نتایج من  هر کاری که بکنین و رو به جلو باشه اسمش پیشرفته حالا اینا رو من به دو قسمت تقسیم کردم :

۱- پیشرفت اقتصادی :

به عنوان مثال یکی مغازه شو بزرگ می کنه ... یکی خونه شو بزرگ می کنه ... یکی میره دنبال یه کاری که سخته ولی پول توش زیاده ... یکی یه کار داره و می ره دنبال یه کار دیگه و در کل به هر شکلی می خوان سرمایه یا حقوق یا حالا بعضی ها امنیت معنا می کنن بالا بره .

به هر کدام از اینها که فکر کنین به نحوی کار و فکرشون زیاد میشه مثلا یکی که می خواد خونه ی بزرگی بسازه به این فکر می کنه که آیا می تونم با این سرمایه ای که دارم خونه رو بسازم یا نه ... حالا بعضی ها واقعا دارند و بعضی ها ندارن !!! خلاصه به هر شکلی خونه رو شروع می کنن و می بینن که مثلا ۵ ساله که دارن خونه می سازن اونم تو چه سنی مثلا تو میانسالی یا جوانی که واقعا بهترین وقت برای یک زندگی آرام و بدون دغدغه است . بعد می بینن که ۵ سال واقعا فقط به این فکر کردن که من فقط تو این مدت به تیر آهن ... آجر ... بنا ... گچ کار و خیلی کوفت و زهرمار دیگه فکر کردم و تنها چیزی که از یادم رفته یک زندگیه آرامه .

۲- پیشرفت علمی :

به نظر منم اینم یه جور مرضه ... اگه کتاب دارالمجانین جمال زاده رو بخونین تو داستان یه دونه پسر بود که عشق اعداد و ریاضیات رو داشت و آخرشم دیوونه شد و رفت تیمارستان  البته هدف من این نیست این جنبه شوخی داشت ولی قبول کنین که هر چه سطح علمی بالا بره اونقدر آدم از زندگی میفته ... یعنی اون آرامش واقعی رو آدم از دست میده ... به عنوان مثال یک فوق لیسانسی که ۲۸ سال داره می خواد یه ۵ سال دیگه از بهترین ایام زندگی خودش رو بخونه برا دکترا ( مثل من) !!! بعد این بعد این که دکترا گرفت همه ی زندگیش میشه اون رشته ای که خونده و داره تحلیل می کنه یه مسئله ای رو ... مثلا یکی ادبیات خونده و چند ساله داره به این فکر می کنه که حافظ چند تا زن داشته  یا یکی ریاضی خونده و داره با این فرمول و اون فرمول بازی می کنه زندگیش شده رشته ش !!!

فقط یه دونه پیشرفت بسیار خوبه که اونم پیشرفت از نظر جسمانی و سلامتیه ... که اونم اگه عمرت زیاد باشه بازم دردسره  

دوستان همه این بالایی ها رو در واقع می خواستم طنز بنویسم ولی نظر شخصی من اینه که واقعا پیشرفت آرامش واقعی رو از آدم می گیره ... خیلی از ماها معنی واقعی آرامش رو به دست نیاوردیم ... خیلی ها هم اصلا تا آخر عمر نمی تونن معنی بکنن .

اشو یه چیز جالبی تو کتابش نوشته که گفته از نو کودک شو ! اگه به یه کودک نگاه کنین هیچ چیزی از آثار نگرانی اضطراب استرس نمی بینید ... در آرامش مطلق هستن .

موفق باشید .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت 10:59  توسط علی  | 


واقعا آفتاب ندیده ایم ما ... امروز بالاخره لطف کردن و تشریف آوردن

اون آقاهه هم هر کاری کردم نرفت اونور ... اونقدر بیکارم نشستم از اینور و اونور عکس می گیرم ... برف ها دارن یواش یواش آب می شن و ما هم حال می کنیم که برف ها از بین می رن .

پی نوشت : از خانوم سها به علت کمک در برنامه ریزی در درس خواندن بنده کمال تشکر را دارم ( با لهجه اصفهانی  )

پی نوشت ۲ : من چرا اینقدر کتابی تشکر کردم ؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 12:0  توسط علی  | 


ميگي غزه مظلومه ... مي گم من مظلوم ترم ... ميگي اونا واجب ترن ... ميگم من واجب ترم !!!

آره مظلوم منم ... علت هم اينه كه چرا بايد من از ۱۰ يا ۱۱ سالگي عوض اين كه بازي كنم فكر كار و آينده ام باشم ... چرا؟ چون د و ل ت خوبي ندارم ... چون مني كه از بچگي كار كردم و هيچي ندارم ... چون عوض اينكه به من مظلوم برسه به فلسطين و عراق و افغانستان و پاكستان و آفريقا !!!‌كمك مي كنه . مگه نشنيدي ميگن ( اول مسجدين ايچي سورا چولي ) اين يعني چي ؟ يعني اينه كه اول به مردم خودت كمك كن بعد بشين فكر اين ور و انور رو بكن .

ميگي غزه مظلومه ... ميگي بچه هاش توپ مي خورن و مي ميرن ... مي گي ما بايد به مظلوم ها كمك كنيم ...

خب مگه بچه اي كه تو سرماي ديروز اردبيل بغل مادرش داشت گريه مي كرد و مادرش دست به اين ماشين و اون ماشين مي برد مظلوم نيست ؟! شما رو به خدايي كه واقعا مظلوم ها رو خوب مي بينه ... كي مظلومه ؟‌ والله بايد اي ول گفت به اون زن ... مي تونست راه راحت تري رو انتخاب بكنه !!!!!!!!!

در واقع مظلوم منو و شما هستيم نه غزه ...

آره همون عرب هايي هستن كه تو جنگ ايران عراق ريختن تو ملت و عوض اينكه مثل خودت مردانه جنگ كنن به ن ا م و ست تجاوز كردن ... عراق و فلسطين فرق ميكنه؟... نه همشون از يه جنس و يه جور آدم هستن ... حالا برين ميليارد ميليارد به غزه كمك كنين و اون زن تو اين برف نيم متري بره گدايي كنه با اين بچه تو دستش !!!

پي نوشت :‌ دوستان همونطوري كه تو عنوان پست عرض كردم نظرات شخصي است و هيچ گونه منظوري تو اين پست به كسي ندارم و هر كسي هم توهين كنه يا فحش بده با دل و جان قبول دارم .

چون :‌نظر شما نشانگر شخصيت شما است

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ساعت 10:47  توسط علی  | 


واقعا جای تعجب داره میگی چی ؟ آهان الان می گم چی چی !!!!

می خواستم با برادرم که تازه از سربازی برگشته و بیکار بوده یه کافی نتی راه بندازم و شریک باشم باهاش ولی از اونجایی که شانس نداریم یا د و ل ت درست و حسابی نداریم نتونستیم چون هر جایی که مغازه پیدا کردیم و رفتیم نشونش دادیم به کارمند های اماکن اونا بهانه ای آوردن و قبول نکردن ... یه جایی رو گفتن اینجا ارتش داره ... یکی مدرسه داره ... یکی دانشگاه داره ... این یکی مغازه نیست زیرزمینه و ما به زیرزمین پروانه کسب نمیدیم ... این یکی کنار پایگاه ... این یکی به پل نزدیکه ... این یکی نزدیکه بیمارستانه و اینم نزدیک دستشوییه !!!

بالاخره با فکر ها و تحقیق هایی که اینجانب یعنی بنده حقیر انجام دادم دیدم تو کل شهر اینایی که اماکن میگه وجود داره و به جز ۲ منطقه یکی وسط دریاچه شورابیل یعنی اگه کسی خواست باید قایق بگیره و بیاد که اطراف ساحلشم نمیشه درست باید وسطش باشه مثل این :

یا باید وسط یکی از بیابونها باشه مثل این :

 

و البته اینم شرط داره ... شرطشم اینه که آدمی وجود نداشته باشه دور و بر مغازه ای که وسط بیابون داری می سازی !!!

با این احتساب ما هم بی خیال کافی نت شدیم و گفتیم گور بابای هر چی کامپیوتر و هر چی اینترنته نخواستیم بابا !!! ولی من هم چنان امیدوارم ... امیدوارم طی ۱۰۰۰ یا ۲۰۰۰ سال آینده د و ل ت ما بفهمه که با اینترنت و کامپیوتر حیوانات واقعا به خدا قسم نمی تونن کار کنن و این انسانه که میتونه از تکنولوژی روز جهان استفاده کنه و از اینترنت مطالب روز و اطلاعات قوی تری پیدا کنه !!!

دیروز داشتم فکر می کردم بعضی وقتها دل همه می گیره مطمئنا واسه شما هم اتفاق افتاده و فکر هم می کنی هیشکی اندازه تو نمی فهمه و هیشکی درد دنیا رو نمی دونه ... بعد تو قلبت حس می کنی که یکی داره بهت می خنده و هی بهت میگه : مگه تو که مخلوقی و ضعیف و هیچی نیستی مگه من برات کافی نیستم ... بعد اگه معنی این کلمه رو بفهمی خیلی بهتر میشی ... در واقع :

" خداوند واسه هر کسی کافیه "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 11:20  توسط علی  | 


دیروز بیرون بودم و داشتم میرفتم خونه که یاد آزمایشگاه رفتن و عملم افتادم کلی خندیدم و هرکی هم منو می دید ۱۰۰٪ می گفت دیوونه شده ...

یادمه ۳ سال پیش بود که این دستهای من تو زمستونها همیشه سرد میشد ( که البته هنوزم سرده ) و رفتم دکتر و گفت برو آزمایش تیروئید بده و منم فرداش با آبجیم رفتم و مثل اینکه آزمایش ادرار بود  ( بذارین یکم بخندم )  خیلی جالب بود منی که تا حالا آزمایشگاه نرفتم باید مستقیم میرفتم تو دستشویی و آزمایش می دادم خلاصه این خانم پرستار یه دونه از این لیوان های پلاستیکی داد دستم و من رفتم داخل دستشویی و اسمم رو هم نوشته بود رو لیوان ... بعد از قضا باید لیوان رو پر می کردم و میذاشتم داخل دستشویی که یه قفسه داشت و آزمایشها رو اونجا نگه می داشتن ... بعد وقتی (روم به دیوار ) کارم رو کردم و چیزی من تو دستشویی ندیدم و لیوان به دستم اومدم بیرون و تو دلم هم یاد اون جک تبریزی افتادم و گفتم دکتر تا بخار نشده بیا اینو بگیر از دستم (البته اینو تو دلم می گفتم و می خندیدم ) و نیشم هم تا بناگوش باز بود و خلاصه وقتی پرستار دید دستمه جیغ کشید این تو دستت چیکار می کنه برو بذارش تو قفسه داخل دستشویی ... باور کنین یه ۳ دقیقه ای من داخل دستشویی دنبال قفسه می گشتم و بالاخره پیدا کردم ... بابا تقصیر من نبود قفسه رو بد جایی جا کرده بودن که اصلا دیده نمی شد .

یه بارم قرار بود ناخنم رو عمل کنم که رفته پول داخل پام و مادرم هی می گفت : ای مادرت برات بمیره ببین چی شده پات ( با لهجه ی مادرانه بخونینش ) و این دکتره ۲۰ تومن از من رشوه گرفت که منو بندازه  تو نوبت جلوتر از همه که من اول که دادم نفهمیدم برای چی می خواد بعد فهمیدم که این رشوه بوده و کلی هم خدا رو التماس کردم که منو ببخشه ... آقا خلاصه این دکتره گفت شب از ساعت ۱۱ به بعد چیزی نخور و فردا صبح بیا عملت کنم .

فردا صبح رفتم و هی زنگ می زنن به این دکتر و دکتر بی شرف هم هنوز خوابه و اصلا پیداش نیست و صبح ما شد ساعت ۵/۳ و آقای دکتر تشریف فرما شدن و بالاخره ما رو بردم اتاق عمل و پرستارا همشون دورم کردن و فکر می کردن من ترسیدم و منم که اصلا به خیالم نبود و فکر میکردم بی حس می کنن و می کشن ناخنم رو ... خلاصه با پرستارها هم حسابی دوست شده بودم و همشون با من شوخی می کردن و منم که سر به زیر  ( البته ارواح عمه ام الان توی گور دارن مثل بید میلرزن ) خلاصه وقتی دکتر اومد داخل اتاق عمل من سرش داد کشیدم از صبح تا حالا کجایی منو تشنه و گشنه گذاشتی اینجا و دکتر یه اشاره کرد به پرستار و یه چیزی گفت و من رفتم ... دیگه رفتم و ۵/۱ بیهوش بودم و یه دفعه یه خانم صدام کرد و بیدار شدم ... عجب حالی داد بیهوشی خدا بازم قسمتم بکنه !!!

پی نوشت : دوستان ببخشید یکمی بی ادب بودم امروز ولی دلم داشت میترکید مجبور بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 11:39  توسط علی  | 


سلام ... ببخشید این چند روزه نبودم ... دیروز می خواستم آپ کنم که از صبح تا شب نشستم و ویندوز کامپیوتر ها رو عوض کردم و امروز اومدم خدمتتون ... بله صحبت از دیروز بود که اتفاقا منم چون کارم زیاد بود نتونستم برم خونه و یه جایی می گشتم تا یه چیزی فورا بخورم و برگردم مغازه و به فکرم رسید که برم اون ساندویچی بالاتر از میدان .

خلاصه رفتم و یه چیزی سفارش دادم و یکی از در اومد تو و معلوم بود که از اون گنده لات های محل بود و داشت میرفت مسجد که اتفاقا دوست ایشون ( یعنی همون صاحب ساندویچی ) بهش گفت : آخه تو و مسجد !!! بعد یکمی شوخی کردن و اون طرف رفت پی مسجدش . بعد من از روی همون حرفی به همون آقاهه زده بود گفتم که همه هر کاری می کنن و امام حسین (ع) هم براشون شده بازی ... اوقات فراغت ... یه جوری تفریح !!! گفتم اگه امام حسین رو دوست داری یا اگه حسینی هستی به جای اینکه قمه بزنی و یا بکوبی به سینه ات برو ببین چی گفته امام حسین ... برو یه کارایی بکن ... ببین امام علی رو که یه شب تو خونه نمی نشست و هر شب برای این و اون غذا می برد ... بعد صدای اون در اومد که که مثل اینکه تو عقیده ات کلا فرق می کنه و کلا به امام و پیغمبر اصلا اعتقاد نداری !!! منم برگشتم گفتم اگه اعتقاد نداشتم این حرفها رو نمی زدم ... برو پایین شهر ببین بچه ای که ۱ ساله گوشت نخورده ... بچه ای که چند وقته مزه میوه رو نچشیده .

خلاصه اون صاحب ساندویچی که داشت می جوشید در اصطلاح  گفت که مگه همه می تونن امام علی بشن ... گفتم امام علی نشو تو یک هزارم امام علی بمون و مثل امام علی غیرتت رو نشون بده ... بعد یه حکایت از زمان حضرت علی (ع) براشون گفتم که یه روز یه جایی غذا احسان می دادند و یکی داشته می رفته اونجا تا چیزی بخوره و یه نفر رو می بینه که داره نون خشک می خوره و مثل اینکه از اون غذایی که اونجا میدن خبر نداره و برمی گرده و می گه که اونجا غذا می دن اگه می خوای بیا بریم بخوریم و طرف هم میگه که تو برو من الان میام و این می ره غذاشو می خوره و بعد موقع رفتن میگه که یه دونه دیگه بدین ببرم برای اونی که اونجا نشسته و داره نون خشک می خوره و اونی که داشته غذا رو می داده بر میگرده می گه همه ی این غذاهایی که می بینی رو اون  میده یعنی حضرت علی !!!

بله حضرت علی و امام حسین نیازی نداره به سینه زنی و قمه زنی من و تو ... خلاصه آقا سرتون رو درد نیارم اینا رو بهش گفتم و اونم بالاخره حرفم رو قبول کرد و گفت راست میگی خیلی از اینهایی که عزاداری می کنن مثلا همشون اهل هر خلافی و هر بی ناموسی و هر ........ ( اسغفرالله ) !!!

من خودم به شخصه دیدم عزاداری که رفته قمه زده رو سرش و برگشتن شراب میل نمودن !!! یا خانومی که ۲ ساعت تو مسجد نشسته داره به سر خودش می زنه و گریه می کنه و نشسته با بغل دستیش پشت سر یکی از دوستاش حرف می زنه و مثلا میگه ببین اون بی حیا رو آرایش کرده اومده تو مسجد ... واقعا به به به به عجب اجری دارن و عجب ثوابی می کنن ... عنوان پستم امام حسین و اون ۷۲ یارش نیست ... راجع به این یارانشه که می بینین دارن چه کارایی می کنن .

مگه حسینی نیستی ... مگه نمی گی برای عباس جون می دم ... خب آقایی که دم از این حرفها می زنی و وضع مالیتم خوبه ... یه ماه از حقوق و یا ماهیانه ی کاری خودت رو ببخش به یکی که نداره و گرنه با حرف زدن و گریه کردن کاری درست نمیشه .

شهادت مطلومانه امام حسین (ع) و ابوالفضل العباس (ع) رو به تمام شیعیان عزیز تسلیت عرض می کنم .

پی نوشت : دوستان این حرفایی که زدم و اگه کسی قبول نداره زیاد جدی نگیره ... چون اینایی که اینجا نوشته شده توسط یه آدم بی سواده که ظاهرا هیچی نمی دونه و فقط نظرات خودش رو می گه و داره دل خودش رو خالی می کنه .

پي نوشت ۲ : آقايان و خانم هايي كه با عكس و شماره تلفن من تو وبلاگ مخالفن خواهش مي كنم بگن تا من حذف كنم ... اصلا مشكلي نيست !!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387 ساعت 11:11  توسط علی  | 


چی بگم به این :

" مردم شهریار در حالی که اون عکسی که روی دیوار تشکیل شده فکر می کنن حضرت عباسه "

پی نوشت : مردم نادان و خنگ و خل و چل که هر چی بگم به اینها واقعا بازم کم گفتم ... حضرت عباس شده بازی واسه مردم ... خدا از اینها نگذره کلی ناراحت شدم . واسه یه آبی که ریخته رو دیوار و همه فکر می کنن که حضرت عباسه !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 14:28  توسط علی  | 


خیلی برام جالب بود که این حاجی چیکار کرده که این همه طرفدار داره ... ولی الان که فکر می کنم می بینم ای پول ای پول ... کجایی ای آبرو ... کجایی ای حل کننده ی مشکل ها !!!

والله ما اگه مکه هر بریم پلاکارد که سهله مردم تف دهنشون رو هم به ما نمی ندازن .

پی نوشت : این عکس رو از دور مخفیانه زوم کردم و گرفتم ولی آبروم رفت حسابی

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 12:11  توسط علی  | 


دیروز داشتم کتاب دارالمجانین اثر جمالزاده رو می خوندم که یه حرف جالبی به ذهنم رسید و اونم این بود که تو یه قسمتی از داستان که فکر کنم جمالزاده شرح حال خودش و عموی خودش رو می نوشت و عموی ایشون خیلی پول دوست بوده  و فقط جمع می کرده و الان فعلا هم مریضه و اینا هی بهش میگن بریم دکتر خبر کنیم و این میگه نه بابا اونا فقط آدم رو تیغ می زنن و کاری جز پول گرفتن از آدمها چیزی بلد نیستن و خلاصه بحث و جدل بین جمالزاده و عمو جان شروع میشه و جمالزاده کلی نصیحت می کنه و در جوابش عموش اینطوری میگه که تو این دنیا هر کسی یه چیزی رو می پرسته مثلا یکی نقاشی جمع می کنه و یکی دست خط جمع می کنه و یکی کتاب جمع می کنه و خلاصه هر کسی یه جوری بت پرسته و منم پول جمع می کنم فقط فرق بین اینا و پول اینه که پول به آدم ارزش می ده و آدم رو می بره اون بالا بالا ها !!!

تو کتاب ظاهرا که جمالزاده این حرف رو به مسخره میگیره و کلا ایرادهای زیادی روش می ذاره ولی من یکمی فکر می کنم می بینم بدم نمی گه ... الان خیلی از ما ها مثلا من خودم مرض دارم کتاب جمع کنم می خونم و می ذارم تو کمدم و به هیشکی هم نمی دم حتی بخونه .......

همه این بحث ها رو راه انداختم تا یه چیزی که برام سواله و یه جورایی این مطلب جوابم رو داده ولی بازم یکمی فکرم رو مشغول کرده اینه که الان روبروی مغازه ما این آقای غضنفری تقریبا ۲۰۰۰ متر کنار خیابون زمین خونه داره و یه دونه مغازه بزرگ مصالح فروشی داره و کلی زمین هم تو اون شهرکها داره و کلی پس انداز که من وقتی حساب کردم دیدم این آقا نزدیک ۶ میلیارد تومان فعلا تو جیبش داره و البته اینهایی که گفتم فقط بخشی از دارایی ایشون است که من می دونم ...

حالا این یه مثال بود ... یکمی فکر کنید ببینید واقعا این پولها می خوان چیکار کنن ... هدفشون از جمع کردن اینها چیه ... برای من سواله شما می تونین جواب بدین ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 12:7  توسط علی  |