تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









بعععععععععععععععععععععععععععععععععععععععله ... این بله رو از ته دل و جان کشیدم چون دیروز خیلی با عجله رفتم دفترچه ثبت نام  کنکور گرفتم چون روز آخر بود و دقیقه ۹۳ رفتم گرفتمش ولی بعد اون همه دوندگی اومدم مغازه دیدم تا سوم تمدید شده  

بله یعنی ما تو کل سال تحصیلی این سومین رشته ای هستش که داریم انتخاب می کنیم  یه سال میکانیک ... دو سال کامپیوتر ... امسال یعننی دی ماه هم دیپلم می گیرم و یه ترم اسفند امتحان می دم و یکی هم خرداد ماه و به این وسیله پیش دانشگاهی انسانی رو هم تموم می کنیم و کنکور انسانی می دیم .

بالاخره این سها کار خودش رو کرد   اونقدر اصرار و نصیحت ( که ازم مثل اینکه ۲ ماه و ۳ روز بزرگه ) کرد که بالاخره کنکوری شدیم ... ممنون از اینکه بهم انگیزه دادین .

البته اینم که که قرار نفر اول بشم ... البته نفر اول از جلسه بیرون بیام

حالا نمی دونم درسهای این رشته چیه ... من که از اول از این چیزا نخوندم ... یکمی راهنماییم کنین بابا ... البته اینم بگم فقط رشته روانشناسی اگه قبول شدم می رم و اونم پیام نور واحد اردبیل وگرنه اگه روزانه دانشگاه تهران هم قبول شدم نمیرم ( نه علی خان تو رو خدا بیا برو دانشگاه تهران بدون تو نمی تونه ادامه بده  )

پی نوشت : یلدا مبارک !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 11:22  توسط علی  | 


کارگردان: منوچهر هادی
بازيگران: حمید گودرزی٬ نیوشا ضیغمی٬ افسانه بایگان٬ رضا عطاران٬ شهره سلطانی ... »

محصول ایران

خلاصه داستان:
پسر جوانی از یک خانواده متمول که تمام زندگی‌اش در پرسه زدن میان آدم‌های اطراف و خوش گذارنی خلاصه می‌شود، سرانجام در یک تصادف اتومبیل دلبسته‌ی دختری می‌شود که وضع مالی خوبی ندارد. خانواده پسر مایل به ازدواج او با آن دختر نیستند و مرگ نیز آرام آرام دارد نزدیک می‌شود.

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

پی نوشت : هر چی فکر کردم ایراد بگیرم ... نشد !!! فوق العاده بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 17:52  توسط علی  | 


خب علت داره پدر جان ( چی علت داره ؟ ) به عنوان پست دقت فرمایید

الان دیپلمم خب ... اگه بخوام برم دانشگاه باید یه ۲ سال یا چهار سالی درس بخونم و بعد وقتی برگشتم و شدم فوق دیپلم یا لیسانس اون موقع یکی تو سرم و میزنم و یکی تو ...............  می زنم !

اونم باز چرا ... چون وقتی برگشتم حالا تازه میاد وقت سربازی ... ۱۸ ماه میرم سربازی و بر می گردم و با محاسبات و حساب هایی که در واقع انجام شده اینجانب یعنی علی خان سن و سالش میرسه به ۲۴ و آقا یه قرون تو جیبش نداره و حالا میشه با یه لیسانس الاف !!!

حالا میگین کار هست ... خب من میگم نیست چرا ؟ چون خیلی ها رو بیکار می بینم حتی فوق لیسانس ... ولی آدم اگه یه بابای مایه دار داشته باشه هم خرجی دانشگاه رو می ده و هم وقتی برگشتی میگه عزیزم ... پسر گلم ... بیا اینجا یه چند میلیون بهت بدم برو یه کاری بکن ... و منم میگم مخلصتم بابایی زود پول رو بده بیاد ( واااااااااااااااااای بازم توهم ) !!!

من خیلی از دوست و رفیقام چون از آینده و از پول و از جونشون نمی ترسن می رن درس می خونن وگرنه اون قدیم قدیما بود با یه سیکل می افتادی اداره و ماهی ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تومان  حقوق می گرفتی ( حالا احتمالا صفر هاش یکمی کم یا زیاد بشه شما به بزرگی خودتون ببخشید ) ...

بله دوستان بحث پول دانشگاه آزاد نیست وگرنه من میتونم برم و پولشم دارم ولی این ها دلیل نمیشه آینده ام رو خراب کنم مگه نه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 10:49  توسط علی  | 


رییس جمهور ایالات متحده در پی دیدار خداحافظی از عراق در کنفرانس خبری مشترک با نخست وزیر عراق در اتفاقی برخلاف انتظارش با پرتاب کفش از سوی خبرنگار عراقی روبرو شد.

The image “http://www.inn.ir/iran_media/image/2008/12/466271208_orig.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

به گزارش شبکه ایران به نقل از رویترز "جورج بوش" رییس جمهور ایالات متحده در پی دیدار خداحافظی از عراق در کنفرانس خبری مشترک با نوری مالکی نخست وزیر عراق با پرتاب کفش از سوی خبرنگار عراقی روبرو گشت.

این خبرنگار که هویت وی "الزیدی منتدر" گزارش شده است خبرنگارتلویزیون "البغدادیه" می باشد که دفتر آن در مصر قرار دارد.

این خبرنگار در هنگام کنفرانس خبری مشترک بوش با نوری مالکی کفشهایش را یک به یک به سمت بوش پرتاب نمود و بوش را به زبان عربی «سگ» خطاب کرد.

خبرگزاری آسوشیتدپرس نیز گزارش کرده است وی در هنگام پرتاب کفش فریاد زده است این بوسه خداحافظی توست سگ!

گفتنی است کفشهای این خبرنگار پس از پرتاب و سنگر گرفتن بوش در کنار مالکی و پشت میز کنفرانس به دیوار پشت جایگاه و پرچم های دو کشور اصابت کرد.

ماموران امنیتی  آمریکا و عراق این مرد خبرنگار را به زور و در حالی که داد و فریاد می نمود، به بیرون از سالن کنفرانس بردند.

"جورج بوش" در هنگام کنترل این خبرنگار می گفت او مزاحم من نیست. وی همچنین پس از این اقدام گفت فکر نمی کردم این مرد تهدیدی برای من باشد.

هنوز هیچ گونه اطلاعی از نیت این خبرنگار و علت اقدام وی منتشر نشده است. اما با این اقدام، تلاش بوش برای بهره برداری رسانه ای از آخرین سفرش به عراق به گل نشست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 11:59  توسط علی  | 


و اینجوری شد که بالاخره ما هم دو ساله شدیم ...

پی نوشت : دوستانی که تازگیها این وب رو می خونن باید خدمتشون عرض کنم که من ۲۴ آذر ماه ۱۳۸۵ این وبلاگ رو درست کردم ولی بعدا ها همونطوری که پازلی ها هم می دونن خیلی از پست ها رو حذف کردم واسه همین تو آرشیو ها نیست ... تبریک نمی گین تولد رو ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 11:32  توسط علی  | 


شاید بهترین و شاید بدترین خاطرات رو از این دوران داشتم ... سوم راهنمایی آخرین امتحانی که دادیم خیلی از بچه ها گریه می کردن و خلاصه بغل و ب و س و این چیزا  البته من زیاد به طرفشون نرفتم چون عادت دارم وقتی از یکی برای همیشه دور میشم حتی خیلی وقتها خداحافظی هم نمی کنم ... باور کنین اون سال تابستون افسرده شده بودم ... اصلا حالم خوش نبود همش می رفتم جلوی مدرسمون و یاد گذشته ها می افتادم ولی چه فایده .....

خلاصه سال اول دبیرستان رفتم تو بهترین دبیرستان استان از هر لحاظ ثبت نام کردم و تصمیم گرفته بودم خوب درس بخونم و البته یکی از هم کلاسی های دوره راهنمایی که شاگرد دوم کلاس بود باهاش همکلاس شدم و اولای سال رفتم ردیف جلو نشستم و حتی یادمه تو درسها بالای ۱۸ می گرفتم و یواش یواش افت کردم تا حدی که معلم زبان فارسی به مشاور مدرسه گفته بود با من حرف بزنه تا مشکلم حل بشه و من رفتم خالی بستم مشکلم چیه و از این حرفا ... بالاخره رفتیم یه ردیف از ردیف آخر جلوتر نشستیم و شده لات و شلوغ مدرسه ... وقت امتحانای ترم اول رسید و من برای اولین بار تجدید آروم ... تو زیست شناسی ۲۵/۹ شدم و خیلی هم ناراحت بودم ولی خب نخونده بودم دیگه بایدم می افتادم ... خلاصه ترم دوم هر معلممون آقای صادقی دبیر فیزیک از اول سال کلاس نیومده بود اونم افتادیم و با تبصره اومدیم بالا و معلدمون هم ۱۲ و خرده ای شد خوب یادم نیست ... آهان فقط یه خاطره ای که خیلی هم باهاش حال کردیم یه روز ... دوستم یه دونه فندک آورده بود و منم از تو جیبم یه دونه ۲۵ تومنی در آوردم و با اون فندک داغ می کردیم پول و مینداختیم جلو به هر کسی که جلوش افتاده بود بهش میگفتیم برداره بده به ما و اونم بر میداشت و مینداخت بالا از این دست به اون دست خصوصا اون یاشار  

اومدیم بالا و رفتم تو جاده خلخال برای فنی و حرفه ای ثبت نام کردم تو رشته میکانیک خودرو ... اصلا علاقه ای بهش نداشتم ولی چون با دامادمون که میکانیکه کار کرده بودم همه می گفتن باید میکانیک بخونی و من الاغ هم رفتم خوندم ... سال دوم یه رفتم آخر کلاس تو یه گوشه نشستم و هیشکی هم نیومد دور و برم چون به هیشکی رو نمی دادم بالاخره یه نفر که تازه اومده و بود و سید هم بود ( البته از اون سید های نقطه چین  ) اومد بغلم نشست و اتفاقا منم ازش خوشم اومد اتفاقا تازگیها اومده بود مغازه و با هم بودیم و بعد تا آخر سال کارمون فقط شده بود تقلب و وقتی زنگ جغرافیا یا آمادگی یا دین و زندگی یا خیلی از درس ها میشد دور و بر ما شلوغ میشد و معلم ها می پرسیدن اونجا چی شده چه خبره  ولی مگه ما درس می خوندیم همش تقلب !!! ولی با همه ی اینها درس های تخصصیم خوب بود و نمرهام بالا... این دوستم سید صداش خیلی خوب بود یادمه یه بار تو کارگاه من داشتم پیستون پیکان رو جمع می کردم و زنگ زد و همه گیر دادن به این باید بخونی و اینم قبول نمی کرد ولی فقط حرف منو قبول داشت منم گفتم بخون ... خلاصه خوند و همه ایستادن واسه سینه زنی ... آخه ماه محرم بود  و اونم نوحه می خوند وگرنه اکثرا می رقصیدیم  آقای مرادی بالاخره دید از اون بالا و امد همه رو با اردنگی برد تو دفتر به جز من که آتیش رو روشن کرده بودم  ترم اون تو محاسبات فنی افتادم ... ترم دوم هم افتادم ... شهریور هم افتادم  و اون درس موند واسه سال بعد ... البته اونم بگم که ما چون پیش دانشگاهی نداشتیم و هر روز ۴ زنگ می خوندیم و واقعا هم سخت بود و آخر آخرا روغن می سوزوندیم و جالب اینه که ساعت ۲.۵ از مدرسه در میو مدم و تا ساعت ۱۲ شب با دامادمون کار میکردم و خب درس خوندن یکمی برام سخت شده بود ... البته دیگه بعد عید دیگه اونم ول کردم و به هر شکلی که بود اون سال تموم شد و اومدیم سال سوم ... بدترین سالی که واسه من بود سال ۸۵ ... شده بودم گنده لات مدرسه ... سبیل گذاشته بودم و یه دونه هم چاقو گذاشته بودم تو جیبم و هر کی حرف اضافی می زد می ترسوندمش ... و بعد یه ماه روز یکشنبه که کارگاه داشتیم وسایلم برداشتم و از سید هم خداحافظی کردم و گفتم دیگه مدرسه نمیام و اومدم بیرون و ناظم ها اون سال دیگه منو بی خیال شده بودن و کاری باهام نداشتن و منم راحت از در رفتم بیرون و دیگه نرفتم مدرسه ... خلاصه چند بار سید اومد اینجا تو مغازه و اصرار کرد و من قبول نکردم و حتی یه روز نصف همکلاسی هام اومده بودن مغازه و می گفتن باید بیای مدرسه و از اونها اصرار و از ما انکار !!! خلاصه سید هم دیگه حال و حوصله ی درس خوندن نداشت اون سال و کلی درس هم افتاد ... آخه تنها می نشست یه گوشه ... خودش بعدا ها می گفت هیشکی رو نمی ذارم جای تو بشینه ... بعد من فکر کنم بهمن ماه بود که رفتم تو یه مدرسه غیر انتفاعی و رشته ام رو عوض کردم و کامپیوتر برداشتم که اتفاقا به اون هم علاقه نداشتم و چون ازش سر در میاوردم برداشتم و الان چند روز دیگه ترم آخرمه ... تموم می کنم و تازه ما دیپلم میشم  

پی نوشت : واقعا شاهنامه شده به قول سها  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 14:28  توسط علی  | 


دوران راهنمایی یکی از بهترین دوران عمرم بود اصلا ... 3 سال با 40 نفر باشی و همه هم یک دست و شلوغ ... خدایی کم پیدا می شد کلاسی مثل اون کلاس ... یادمه تو ۳ سالی که با هم بودیم هر ۳ سال به عنوان شلوغ ترین و البته درس خون ترین کلاس ...  تو اون ۳ سال دفتر ریاضی ننوشتم من ... و اگه معلم ریاضی هامون که اول منحصری دوم آقازاده و سوم بازم منحصری رو می دیدین خوف می کردین ... ۳ تا جن از طرف پروردگار متعال !!!

یه بار یادمه سال دوم راهنمایی ... عربی امتحان گرفته بود و اتفاقا من تو اون امتحان چیزی ننوشته بودم و می دونستم کم میگیرم ... خلاصه معلم عربی یکی یکی صدا می زد میرفتیم جلو و هم نمره رو می گفت و ورقه رو می داد ... یکی رو صدا کرد و گفت نمره ات ۱۸ ولی من ۲ نمره خودم می دم و ۲۰ میشی ... خلاصه ما رو هم صدا زد جلو و گفت نمره ات ۵ برو بشین سر جات خاک تو سرت و منم گفتم آقا پس ۲ نمره ی ما چی میشه ... اونم گفت برو گمشو بشین سر جات ۵ گرفتی و ۲ نمره هم می خوای و منم گفتم آقای قربانی اگه ۲ نمره منو ندین می رم به مدیر می گم اونم گفت برو بگو ... خلاصه بدون اجازه رفتم پیش مدیر و گفتم آقای علایی ( که پنگوئن می گفتم بهش ) این قربانی نمره منو نمیده ... اونم گفت باشه پسرم برو کلاست می گم آخر ترم درست می کنه ... ولی آخه کسی به من نمی گفت آخه کله خر ۲ نمره رو اگه بهت می داد آخرش می شدی ۷ ... ۷ و ۵ چه فرقی می کنه !!! خلاصه آخر ترم درست کرده بود و ۱۴ شده بود فکر کنم کل نمره هام که فکر کنم ۱۰ هم نمیشد .

سال سوم یه دونه بابازاده داشتیم تو کلاس که از نظر هیکل و قد و قواره خیلی بزرگ بود و یه ساعت یادمه قرآن داشتیم و آقای جولانی معلممون بود و این بابازاده شلوغ کرد و جولانی گفت بیا جلو و یه کشیده تو گوش این بدبخت و بابازاده هم اونو هل داد و اونم چسبید به تخته سیاه ... بعد بابازاده دوید و جولانی هم دنبالش تا حیاط مدرسه و خلاصه می تونید برید بقیه داستان رو از کارتون تام و جری جستجو کنید .

یه بار هم یه همکلاسی داشتیم اسمش اقبال بود ... آره اقبال نصرتی ... اتفاقا ۱ ماه پیشم عروسیش بود و من نتونستم برم ... اینم داشت هی پرده های کلاس رو جر میداد و خلاصه یه روز خادم مدرسه اومد و به پدر این فحش داد ... پدر این اقبالم فوت کرده بود و خیلی عصبانی شد و درگیر شدن و ۱ هفته جلوی دفتر و از این چرت و پرتا ...

پی نوشت : خاطره زیاد دارم  از این دوران ولی فعلا چیزی یادم نمیاد ببخشید اگه سرتون رو درد آوردم .

پی نوشت ۲ : بالاخره برف اومد و بدبختی شروع شد  اینقدر بدم میاد !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت 13:33  توسط علی  | 


سلام عید شما با کمی تاخیر مبارک  امروز می خوام خاطرات مدرسه رو بنویسم ... یعنی خاطرات که نه چون خاطرات زیاده ولی یکی دو تا از اتفاق ها و اون زمان خودم رو بنویسم ... امروز می خوام اتفاقات دوران ابتدایی رو بنویسم ...

یادمه اولین باری که رفتم مدرسه ... سال اول که بودیم ... آقای منصوری معلممون بود ... یه معلم قد بلند و قیافه اش هم خشن و در واقع پر جذبه !!! یادمه یه دونه پسر چاق داشتیم اسمش هم آرش بود و خیلی هم شلوغ ... اون بدبخت هر هفته یه چند باری از دست این منصوریه کتک می خورد ... اونم بدجوری می زد انگار که داشت یه بچه دبیرستانی رو می زنه ... یه بار منو صدا کرد جلو و یه سوال ازم پرسید و من بلد نبودم همین که اومدم من من کنم یه دفعه دیدم سرم گیج رفت ... آخه اونجور که بچه ها می گفت یه سیلی زد بهم ... باور کنین تا ۱۰ دقیقه به خودم نیومدم ... الان هم اگه اون سیلی رو به من می زد به اون وضع می افتادم ... یادمه اولین املایی که نوشتم ۱۹ گرفتم ... ولی املا و انشام خوب بود از اول .

سال دوم هم یه معلم داشتیم اسمش شاهعلیزاده بود ... نزدیک مدرسه یه سوپر مارکت مانندی داشت و به مدرسه هم میومد ... بدبخت خیلی سست بود ... اصلا اصلا اخلاقش شبیه یه آدم بزرگ نبود مثل بچه ها رفتار می کرد ... یه نقی پور داشتیم یه بار کنار پنجره نشست و بهش گفت اگه بهم نمره ندی از اینجا خودمو پرت می کنم و اونم یه دونه ۲۰ بهش داد  

سال سوم هم یه معلم داشتیم اسم اونم منصوری بود ولی نه مثل اون یکی این آروم بود و ازش خاطره ای تو ذهنم ندارم .

سال چهارم بدترین سال تحصیلی من بود از نظر درس خوندن ... معلممون آقای جهانی بود که الان هم می بینمش ... یه کفتر باز و بی تربیت !!! تو کل سال تحصیلی من بیشتر از ۱۰ بار مشق ننوشتم ... هر بار مشق ها رو خط می زد یا دندون من درد می کرد یا سرم درد می کرد و یا کلاس نبودم  یادمه یه بار بالاخره گیر افتادم و با یه نفر ما رو آورد تو سالن و دراز کشیدیم و مشق نوشتیم ... با من کاری نداشت آخه یکمی بابام رو می شناخت ولی با پاش می رفت رو سر اون بدبخت  الان که دارم اینا رو می نویسم خنده ام می گیره آخه خیلی جالب بود ... معدل من اون سال ۶۳/۱۴ شد که پایین ترین معدل دوران ابتدایی بود و تو ریاضی ۱۰ گرفته بودم !!!

سال پنجم که مدرسه ام رو هم عوض کرده بودم اولین روزی که رفتیم مدرسه داشت جدول ضرب رو می پرسید و جالب این که منم بلد بودم ( از رخدادهای جالب جهانی هستش ) بعد گفتم آقا من بیام و اونم گفت بیا ... بعد هی تند تند می پرسید و منم درست همه رو جواب می دادم و بعد گفت تشویقش کنین و منم حسابی حال کردم ولی مجبور شدم تا آخر سال درست و حسابی درس بخونم ... یعنی مجبور بودم و یه بار درس تاریخ رو می خواست بپرسه و من بلد نبودم و اونم با اون لوله سبزایی تو لوله کشی کار می کنن با اون می زد همه رو ... منم نوش جان کردم  ولی اون معلمم رو کلا خیلی دوست داشتم ... اون سال شاگرد چهارم شدم و خیلی هم ناراحت آخه انتظارم بیشتر از این بود .

پی نوشت : دوستان این رو شما یه مسابقه فرض کنین و شرکت کنین توش ... پازلی ها و من و تو و سها خانم  با شما هام ( دعوت شدین ) ... البته من در آوردیه کسی دعوتم نکرده !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 12:10  توسط علی  | 


بله ...

این جمله ای بود که من اونروز پشت یه ماشین دیدم و خوشم اومد و اومدم یه دونه نوشتم و زدم به دیوار مغازه ...

ولی میدونید نکته جالب این حرف چیه ؟

هر کی میاد تو مغازه می پرسه این یعنی چی ؟

یعنی اینا خدا رو نمی شناسن ... یا اعتقادی به خدا ندارن ... یا واقعا معنی این جمله رو نمی دونن ...

و اونهایی که می دونن ( یه نفر مثلا خود من )  نادیده می گیریم چرا ؟

همه یه جور گیر کردیم ... تو ۲ تا عمل و تو ۲ تا دنیای متفاوت ...

بی خیال ..................

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 10:57  توسط علی  | 


سلام ...

من هر روز یه مسیری رو بین مغازه و خونه طی می کنم که از تو یه کوچه رد می شم ...

چند روز پیش دیدم یکی از خونه ها دارن تیر آهن خالی می کنن ... گفتم شاید دارن ساختمون می سازن ولی وقتی از همسایشون که دوست منم هست پرسیدم گفت که اینا دارن انبار می کنن آهن رو  

بله این است اسلام و مسلمانی که ما از آن سخن می گوییم !!! میارن انبار می کنن تا بره بالا قیمت ها و جوون بدبخت وقتی که گرون شد باید بره ۲ برابر بخره این آهن ها رو ... مگه تو دین ما این مال حرام نیست ؟

پی نوشت : این عکس رو چند وقته می خواستم بگیرم  ولی هر وقت می خواستم بگیرم یکی از در خونشون میومد بیرون ولی امروز صبح بعد یه هفته موفق شدم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 9:41  توسط علی  | 


بازیگر نقش یوزارسیو

خدایا آیا یوسف آنقدر زشت بوده است؟

خدایا چرا پوتیفار آنقدر جذاب تر است؟

خدایا چرا صدای یوسف تو دماغی است؟

خدایا آیا زنان برای این یوسف دست هایشان را بریده اند؟

خدایا چرا گریمور این سریال آنقدر ناشیست؟

خدایا چرا یوزارسیف هاله ی نورانی ندارد؟

خدایا چرا لباسهای زنان مصری اینچنین کلفت و انبوه است؟

خدایا چرا وقتی زنان هیز مصری دستان خود را می بریدند صدای قرچ قروچ چرخ های گاری از آنان استخراج می شد؟

خدایا چرا آمنهتب ته لهجه ی اصفهانی دارد؟

خدایا چرا چنین بلایی سر موهای رحیم نوروزی آورده اند؟

خدایا پروانه معصومی دیگر چه از جان این سریال می خواهد؟

خدایا از برای چه لباس یوزارسیف در آن زندان کثیف و یا حتی در هنگام خرد کردن سنگ همچنان سفید باقی ماند؟

خدایا آیا در آن زمان وایتکس وجود داشته؟

خدایا چرا هیچ مویی بر دست و پای مردان این فیلم نروییده؟!

خدایا آیا مصریان باستان گر بوده اند؟

خدایا آیا در همه ی زندان های آن زمان به جای موش همستر وجود داشت؟

خدایا پس این یعقوب کی کور میشود؟

خدایا چرا بنیامین از یوزارسیف خوشگلتره؟

خدایا دمت گرم این پوتی فار چقدر روشن فکر می باشد!!!

خدایا آیا در ان زمان اتو و چسب مو وجود داشته؟

خدایا آیا زلیخا و کاریماما نسبتی با قالی کرمان دارند؟

خدایا منم از اون دستمال قرمزا که برای یوزارسیف کادو می آوردند می خواهم

خدایا آخه اردلان شجاع کاوه را چه به نقش فرشته!!! آنهم با آن صدای تو دماغی اش!!! آدم گرخیدنش می گیرد !

خدایا سپاس بی کران که من و دوستانم را با پخش این سریال اینچنین خشنود می کنی
خدایا این سریال را از ما نگیر

The image “http://i36.tinypic.com/e9zwq8.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ساعت 9:33  توسط علی  | 


دیروز داشتم پیش خودم فکر می کردم که اگه تو سال ۵۵ جمعیت ایران ۲۰ میلیون بوده و در سال ۷۵ یعنی ۱۲ سال پیش ۶۰ میلیون ... واقعا این رشد جمعیت خطری نداشته برای کشور ... تو ۲۰ سالی که گذشته ۴۰ میلیون نفر !!!

این یعنی اینکه تو دهه ۶۰ که ما جنگ ما شروع شد د و ل ت یعنی ( آ خ و ن د ها ) اونجور که من شنیدم گفتن که نباید جلوی بچه رو بگیرین و گناهه و از این حرفا ... چرا ؟ چون که احتمال می دادن که جنگ طول بکشه ...

ولی یکمی فکر کنید !!!

الان تمام جوون هایی که اون زمان به دنیا اومدن یا بیکارن و یا دارن درس می خونن تا بیکار باشن  واقعیت اینه ... داشتم حساب می کردم که الان واسه این دهه ای ها کار نیست یه ۲۰ سال دیگه هم که می گذره و یکمی اداره ها و بانکها و ... اینا کلا خلوت می شن و کارمند می خوان اون زمان هم می گن که کارمند جوون می خوایم و اینایی که شدن ۳۰ یا ۴۰ ساله بازم یا باید کارگری کنن یا هم برن دنبال یه کاری که گشنه نمونن ...

و اما بعد ... دیگه یه زمانی کارگر هم زیاد میشه و کسی نمی تونه کار کنه اصلا و بعدش همه که پیر شدن ایندفعه دیگه تو خونه سالمندان جا پیدا نمی شه و اینجور که من پیش بینی می کنم یه زمانی هم دیگه قبرستان هم جایی پیدا نمی کنه ما رو دفن کنه ... خدا به دادمون برسه با این وضع !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 10:20  توسط علی  | 


یه مطلبی دیروز به ذهنم رسید :

تاریخچه آینه

کاوشهای باستان شناسان مبین این نکته جالب است که آینه‌های شخصی و ساده بیش از 50 قرن قدمت دارند و در دورانهای گذشته از ارزشی اغراق آمیز برخوردار بوده‌اند. زمانی در آسیای صغیر آینه را از جنس برنز و مس مفرغ می‌ساختند و آن را صیقل داده و با دسته‌های پر نقش و نگار عرضه می‌کردند و به تدریج آینه‌های فولادی به علت قابلیت صیقل یافتن بیشتر و شفافیت بیشتر ، نسبت به برنز و مس و مفرغ ، جایگزین آینه‌های قدیمی‌تر شدند، تا اینکه تحول اساسی در صنعت تولید آینه بوجود آمد. در قرن 12 میلادی کاربرد شیشه در تولید آینه کشف شد و اولین آینه‌های شیشه‌ای که با ورقه‌هایی پوشیده از سرب به بازار عرضه می‌شدند بوجود آمدند.

و این در حالی بود که آینه ای که زلیخا به خودش نگاه می کرد و می گفت که پژمرده شدم از آینه ای که ما تو خونمون استفاده می کنیم بهتر بود به نظر من یکمی می تونستن داغون تر و قدیمی تر نشونش بدن نه از جنس شیشه ...

پی نوشت : بابا سوتی گیر نیاوردم به خدا سوال شده برام می تونین جوابمو بدین حالا اگه تونستم عکس هم میزارم .

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387 ساعت 9:51  توسط علی  | 


چند روز پیش تو دکه میدان ایستاده بودم که چشمم خورد به این :

و این در صورتیه که : دولت از اينکه مجلس حتی کارتهای صد آفرين دوران ابتدايی کردان را هم نپذيرفت ابراز تاسف کرد !!!

پی نوشت : دوستان نظر پلیز !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 9:43  توسط علی  | 


واقعا چرا این صدا و سیما اینجوری می کنه ...فکر می کنن که بیننده ای که داره به اون فیلمها نگاه می کنه واقعا چیه آیا شلغمه ؟  فیلمها افتضاح هستن افتضاح ... الان یکی از بهترین فیلمهایی که دارن پخش می کنن حضرت یوسف هستش که کلی سوتی داره مثلا یکی :

اون زندانی که مثلا بالای تپه ساختن اگه بغلشو نگاه کنین ( مسیری که از پایین به بالا میره رو می گم ) اون تقریبا لوزی ها همشون از سیمان ساخته شدن حداقل روشون رو یه رنگی هم نزدن ... آخه سیمان بر میگرده به قرن ۱۸ ... مگه اون زمان سیمان داشتیم ... بعدشم چند بار شبها آسمون زندان رو دیدم که تابلو که این کامپیوتریه ... اصلا کارتونیه به خدا ... واقعا من وقتی این چیزا رو می بینم از فیلم دیدن نا امید می شم ...

جالب اینجاست که شبها ساعت ۱ بامداد یه فیلمی رو شروع می کنه که اسمش شلیک نهایی هستش ... بازیگر های معروفی داره ( داریوش فرهنگ - رضا کیانیان - سیاوش طهمورث و ... ) ولی فیلم سوتی های زیادی داره ... دیشب تو خونه نشستیم داریم فیلم رو می بینیم البته اینم بگم که فیلم مال ۱۳۷۳ است . موضوع فیلم هم به نظر من جنایی خنده دار چون من هر وقت فیلم رو می بینم عوض این که تو فیلم محو بشم کلی می خندم ... دیشب یه صحنه داشت که رییس می خواست یکی از زیر دست هاشو بکشه بعد اون که رفت دستشویی اینم از پشت در رو بست و یه گاز مسموم کننده ای که داخل دستشویی کرد و از خونه در رفت بعد این طرفی که اون تو بود اومد داد و فریاد کرد ولی کسی به دادش نرسید و هی می اومد این شیر رو تو حالتی که وضعش خیلی خراب بود باز می کرد و یه ابی به سر و صورتش می زد و این شیر آب رو می بست ... و این صحنه کلی باعث دلشادی  و سرگرمی ما می شد  آخه کدوم خری تو اون حالت شیر اب یادش می مونه ...

بعدشم جالب اینجاست که همون آدم به یه نفر قرار گذاشت تا بره بیرون یه لحظه صحنه رو که نشون دادن از این پراید های ساده بود و بعد یه لحظه رفت تو یه صحنه تا اون رسید به قرارش ولی این دفعه پرایدش فرق می کرد آخه پراید رو اون مسیر داده بودش عقبش و کنده بودن شده بود هاچ بک این ها رو  می نویسم فکر نکنین خوشحالم واقعا نارحتم ... این فیلم ها چیه آخه نگاه می کنیم با این همه سوتی ...

پی نوشت : این خانم ها هم عجب حساس هستن هاااا ... الان که داشتم این مطلب رو می نوشتم یه دانشجوی دختر اومد واسه این که پرینت نمره هاشو بگیرم وقتی می خواست کاغذ رو از پرینتر برداره دستاش می لرزید بیچاره  یادمه اولین بار وقتی من تجدید آوردم تو مدرسه کلی باعث شادی خود و دوستان نسبتا محترم شدم !!!

بعد نوشت : این لینک رو ببینین می تونین چیزی ازش سر در بیارین من که هر چی فکر کردم کلک این رو نتونستم پیدا کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چاکریم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 10:17  توسط علی  | 


بله خانم گیلاس ... حرفم با شماست ... تو این پست نه قصد توهین دارم ... و نه هیچی ... فقط یکی دو تا از اشتباهاتون رو می گم و دیگه برای همیشه ارتباطم رو با شما قطع می کنم و صد البته مطمئنم که شما به ارتباط یا خوندن وبلاگتون یا هر چیزی به من نیاز ندارین و احتمالا من یه نفر اضافه بودم و هستم .... ولی فقط چند تا چیز رو می گم که امیدوارم توهین نشه فقط نظرم رو می گم راجع به شما :

۱- به خواننده احترام بگذارید ... هیچ وفت یه طرفه به موضوع نگاه نکنین .. الان تو یکی از این آخرین پست هایی که راجع به آقایون یه مطلبی رو نوشتین قبول کنین ایراد داشت .... به خدا من فقط حرف حق رو می زنم ... اون حرفایی رو هم که زدم اصلا از روی تعصب نبود ...

۲- اون پاسخ هایی رو که زیر نظرات خوانندگان نوشتن فکر نکنم عکس شلغم - سیب زمینی - خیار -گوجه فرنگی ( و یا امسال این میوه ها ) باشه ... اون قسمت برای اینه که با کسی که موافقی یا مخالف نظرتو به اون نظر دهنده بدی ... نمی دونم متوجه شدین حرفم رو یا نه ... الان واقعا قریبه حرف درستی می زد و واقعا هم جای تحسین داشت و با نوشته های شما دوست عزیز و خانم محترم می خوند ... ( دوستان اگه برید سایت گیلاسی دات کام رو ببینید متوجه می شید چی میگم ) ...

۳- و نکته آخر این که تو وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی ... نه نویسنده و نه خواننده هیچ کدوم نیازی به همدیگه ندارن ... شما رو به خیر و ما رو هم خدا کنه که به سلامت بریم !!!

پی نوشت : دوستان این فقط حرفایی بود که تو دلم بود می خواستم بریزم بیرون و هیچ هدف خاصی تو این پست من نمی بینم لطفا حاشیه سازی نکنین ممنون  

بعد نوشت : این لینک  رو گذاشت تا شاید کمکی به من و تو عزیز کرده باشم  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 11:1  توسط علی  |