تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









عکسهای طنز !!!

بقیه در ادامه مطلب !!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 10:53  توسط علی  | 


فرشته زن است !!!

يه زوج ۵۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۸۰ سالش شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 11:10  توسط علی  | 


آسیب شناسی فک و فامیل!!!

۱ - خاله

معناي لغوي : خواهر مادر

معناي استعاره اي : هر زني كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد .

نقش سمبليك : يك خانم مهربان و دوست داشتني كه خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد .

غذاي مورد علاقه : آش كشك.

ضرب المثل : خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز. خاله ام زائيده، خاله زام هو كشيده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمي شناسه. اگه خاله ام ريش داشت، آقا داييم بود .

زير شاخه ها : شوهر خاله: يك مرد مهربان كه پيژامه مي پوشد و به ادبيات و شكار علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازي دوران كودكي  كه يا در بزرگسالي عاشقش مي شويد اما با يكي ديگه ازدواج مي كنيد يا   باهاش ازدواج مي كنيد اما عاشق يكي ديگه هستيد .

مشاغل كاذب : خاله زنك بازي، خاله خانباجي .

چهره هاي معروف : خاله خرسه، خاله سوسكه.

داشتن يك خاله ي مجرد در كودكي از جمله نعمات خداوندي است .

 

۲ - عمه

معناي لغوي : خواهر پدر

معناي استعاره اي : هر زني كه با پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر زني كه مادر چشم ديدنش را نداشته باشد .

نقش سمبليك : به عهده گرفتن مسئوليت در موارد ذيل : ۱ - جواب همه ي فحش هايي كه مي دهيد. مثال :  عمته … ۲ - جواب همه ي محبت هايي كه مي كنيد. مثال: به درد عمه ات مي خوره … ۳- توجيه كليه ي بيقوارگي ها/رفتارهاي نامتناسب شما (تنها براي دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتي . ۴ - خيلي چيزهاي بدِ ديگه. از ذكر مثال معذوريم …

غذاي مورد علاقه : شله زرد، سمنو .

ضرب المثل : ندارد (تخفيف به دليل   تعدد در   نقش هاي سمبليك ).

زير شاخه ها : شوهر  عمه: يك مرد   پولدار كه   سيبيل قيطاني دارد و چندش آور است . پسرعمه/دخترعمه: همبازي دوران كودكي   كه در بزرگسالي حالتان را به هم مي زنند .

مشاغل كاذب : Match-Making

چهره هاي معروف :  عمه ليلا .

ترجيع بند : دختر كه رسيد به بيست، بايد به حالش گريست. (شما رو نمي دونم ولي من اينو از عمه ام مي شنوم نه از خاله ام !)

داشتن يك عمه كه در توصيفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسي هاي زندگي است .

 

۳ - دايي

معناي لغوي : برادر مادر

معناي استعاره اي : هر   مردي كه با   مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد/هر مردي كه پتانسيل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد .

نقش سمبليك : يكي از معدود مرداني كه   هر چند به سياست علاقه مند است اما حس گرمي به شما مي دهد، هميشه حرفهايتان را مي فهمد و مي شود پيشش گريه كرد .

غذاي مورد علاقه: فسنجون .

ضرب المثل : عروس را كه مادرش تعريف كنه، براي آقا داييش خوبه. اگه خاله ام ريش داشت آقا داييم بود .

زير شاخه ها :   زن دايي: يك زن چاق و شاد كه خيلي كدبانو است و جلوي مادر قپي مي آيد .  پسردايي/دختردايي: همبازي دوران كودكي   كه در بزرگسالي   مثل يك همرزم ساپورتتان   مي كنند .

چهره هاي معروف :  علي دايي، دايي جان ناپلئون .

ترجيع بند : همه چيز زير سر اين انگليساست .

سعي كنيد حتما حداقل يك دايي داشته باشيد .

 

۴ - عمو

معناي لغوي : برادر پدر

معناي استعاره اي : هر   مردي كه با   پدر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد .

نقش سمبليك : يكي از مرداني   كه شما   هميشه بايد بهش بوس بدهيد و بعد برويد   كارتون ببينيد  تا او با پدر حرفهاي جدي بزند. يكي از مرداني كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزي مي پزد و هميشه وقتي مي رود پدر ساكت شده، به فكر فرو مي رود .

غذاي مورد علاقه : قرمه سبزي، آبگوشت .

ضرب المثل : عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند .

زير شاخه ها :  زن عمو :  يك   زن خوشگل   كه زياد به شما توجه نمي كند و خودش را براي مادر مي گيرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازي دوران كودكي  كه اگر تا هجده-بيست سالگي دوام آورده باهاش ازدواج نكنيد خطر را از سر گذرانده ايد .

مشاغل كاذب : بازي در قصه هاي ايراني-اسلامي .

چهره هاي معروف :  عمو زنجيرباف،  عمو يادگار، عمو پورنگ .

داشتن يك   عمو ي   پولدار خيلي خوب است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:50  توسط علی  | 


زنان ارتش روسیه !!! ( مقایسه کنید با خانم های خودمون )

بقیه در ادامه مطلب !!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:14  توسط علی  | 


جلسه ی خواستگاری ... بعد از نیم ساعت سکوت!!!

مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
...مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟

..مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
...مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
...مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
...مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد
خانواده ءعروس : زنش !!!؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 10:50  توسط علی  | 


عکس های روز !!!

اين هم آقايون پژمان بازغي و آقاي ديرباز ( مجيد سوزوكي )  در مسابقه فوتبال پرسپوليس و در جمع هوادارن ( حیفه این کامبیز دیر باز رفته بازی پرسپولیس رو ببینه )

بقیه ادامه مطلب !!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 10:58  توسط علی  | 


مردان مفتخر!!!
باید همهء مردم بخوانند بخصوص خانمها(برای درک کردن آقایون(

اگر خانمی این مقاله رو مطالعه کند به ارزش یک مرد دست خواهد یافت و اگرآقا باشد احساس غرور خواهد کرد.

یک روز وقتی یک هیزم شکن در حال شکستن درختها در بالای یک رودخانه بود تبرش از دستش به داخل رودخانه افتاد .آن مرد در حال گریه کردن بود که فرشته ای ظاهر شد و علت گریه اش را پرسید.

هیزم شکن جواب داد:تبرش در داخل آب افتاده و برای امرار معاش لازمش دارد.

فرشته در داخل رودخانه رفت و یک تبر طلایی با خودش آورد و پرسیداین تبر شماست؟
هیزم شکن جواب داد: نه.

فرشته دوباره تو آب رفت و با یک تبر نقره ای اومد و پرسید این تبر شماست ؟
هیزم شکن:نه

این دفعه فرشته با یک تبر آهنی بیرون اومد و پرسید این تبر شماست؟
هیزم شکن :بلی

فرشته از صداقت هیزم شکن خوشش اومد و هر سه تبر رو بهش داد و هیزم شکن با خوشحالی به منزلش رفت.

روزی از روزها هیزم شکن با زنش در کنار رودخانه قدم می زدند که زنش در رودخانه افتاد و هیزم شکن شروع کرد به گریه کردن .
فرشته اومد و پرسید : چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن:زنم در داخل رودخانه افتاده.

فرشته داخل آب رفت وبا" آنجلینا جولی" اومد و پرسید این زن شماست؟
هیزم شکن با صدای بلند گفت:بلی
فرشته عصبانی شد و گفت این حقیقت نیست.

هیزم شکن :اوه فرشتهء عزیزم منو ببخشید این یک سوءتفاهمه می دونی اگه من به جولی نه می گفتم شما مجددا می رفتید تو آب و ایندفعه با" کامرون دیاز" می اومدید و اگه ایندفعه هم نه می گفتم با زن خودم می اومدید که اگه بلی می گفتم هر سه زن رو بهم می دادید فرشته ام :من یک مرد فقیرم و نمی تونستم از هر سه زن مواظبت کنم برای همون به آنجلینا جولی" بله" گفتم.

نتیجهء اخلاقی: اگر یک مرد دروغ بگوید دلایل خوب و مفتخری دارد و برای همه مفید است..!!!

این است داستان ما و ما بر این باوریم که!! "ما مردان مفتخری هستیم.

 

این عکس رو هم تقدیم می کنم به وبلاگ پازل زندگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 11:23  توسط علی  | 


عکس های عروسی جنا بوش دختر جورج بوش!!!

afp129173251105195915_big.jpg

جنا بوش، دختر رییس جمهوری آمریکا در مراسمی خصوصی در مزرعه شخصی پدرش ازدواج کرد

همسر جنا، هنری هیگر ، دانشجوی بازرگانی است که پیشتر برای کارل روو مشاور سابق رییس جمهوری آمریکا کار می کرده است .

ap129172541105195920_big.jpg

باربارا خواهر دوقلوی جنا ساقدوش عروس بود. این زوج دربرابر صلیبی سنگی که در این مزرعه قرار دارد سوگند ازدواج یاد کردند.

afp129172851105195934_big.jpg

جنای 26 ساله لباس طراحی شده توسط اسکار دلا رنتا با گلدوزی و سنگ دوزی به تن داشت

هنری هیگر که 30 سال دارد ظرف چند هفته آینده مدرک فوق لیسانس خود را در رشته مدریت بازرگانی از دانشگاه ویرجینیا خواهد گرفت.

دو نفر در سال 2004 در طول مبارزات انتخاباتی آقای بوش برای ریاست جمهوری در سال 2004 با یکدیگر آشنا شدند.

reuters129169951105200003_big.jpg

خانواده جرج بوش .

afp129173591105195910_big.jpg

میگم مراسم عروسی اینا از مراسم عروسی پسر آقای احمدی ن ژ ا د ساده تر نیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 9:38  توسط علی  | 


دختر جرج بوش ازدواج کرد !!!

جنا، یکی از دختران دوقلوی جرج بوش رئیس جمهور آمریکا ازدواج کرد. مراسم عروسی جنا و هنری هاگر (یا هنری هیجر) با حضور 200 میهمان در مزرعه خانواده بوش در تگزاس برگزار شد.
خانواده بوش ساعتها قبل از شروع مراسم به مزرعه 648 هکتاری شان در 11 کیلومتری کراوفورد آمدند. در حالی که خانواده عروس مراسم ناهار ساده ای را در بخش تاریخی سالادو تدارک دیدند خانواده داماد در همان منطقه و در سالن تئاتر آنجا مراسمی به شیوه تگزاسی گرفتند.
به گزارش حریت، جنا بوش 26 ساله را 14 ینگه همراهی می کردند که در صدر آنها باربارا بوش دیگر دختر جرج بوش قرار داشت. داماد خانواده بوش یعنی هنری هاگر 29 ساله است و با جنا هنگامی که در انتخابات برای پدرش تبلیغ می کرد آشنا شد. هاگر که دانشجوی فوق لیسانس مدیریت دانشگاه ویرجینیا است فرزند والی سابق ویرجینیا و عضو حزب جمهوریخواه می باشد. داماد جرج بوش پیش از این با سخنگوی سیاسی بوش و مشاور تجاری وی نیز همکاری داشته است.
گفتنی ست جنا بوش پیش از این بخاطر خرید مشروبات الکلی - در حالی که به سن قانونی نرسیده بود- بازداشت شده بود.
برخی از معترضان به سیاستهای بوش در منطقه کراوفورد با پلاکاردهای اعتراض به استقبال از عروسی جنا رفتند!

پی نوشت : دختر بوش چقدر به خودش شبیه هستش ... حلال زاده است دیگه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 10:56  توسط علی  | 


چرا نباید داخل دستشویی با موبایل صحبت کرد !!!

من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛
سلام حالت خوبه ؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما
نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم؛
- حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسيد؛
- خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برای همین گفتم؛
- اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم..
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛
- منم می تونم بیام طرفت؟
آره سؤال یکمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛
- نه…الآن یکم سرم شلوغه!!!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت…
- ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب
 می ده!!! ول کن هم نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 13:37  توسط علی  | 


خاطرات يك دانشجوي دم بخت!!!

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.
با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودنمن هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي*كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي*خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي*شوم؛ اما من قبول نمي*كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند!

جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميدم كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!

پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!

دوشنبه: امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!

شنبه: امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!

يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!

ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم      

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 11:25  توسط علی  | 


عاقبت جنس مذکر !!!

سال ۱۳۳۲
دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه شوهر خوب پيدا كنه. مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره.

 

 

سال ۱۳۴۲
پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من دانشگاه قبول ميشه… چشمم روشن… مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتِ تو شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگيره… زن اگر اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چي مي گويند؟ مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين… اين قدر سخت نگير… بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو را از سر ما كم نكند

 


سال ۱۳۵۲
فريادِ مردِ خانواده تمام كوچه را پر مي كند: چي؟! مي خواهد برود سرِ كار؟! يعني من اين قدر بي غيرت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بيآره تو خونه؟ پس من اينجا هويجم؟ مگر اين كه بابت اين بي آبرويي از روي نعش من رد شويد… كسي از روي نعش مرد خانواده رد نمي شود ولي دختر خانواده هم چند ماه بعد با وجود غرغرهاي پدرش بالاخره سر كار مي رود. صداي مادر خانواده به گوش مي رسد: مرد، خدا تو را براي ما حفظ كند

 

 


سال ۱۳۸۲
مرد خانواده: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي كه آمدي خواستگاريم، گفتم دلم نمي خواهد زنم از اين مانتوها بپوشد و آرايش كند، گفتي دورهء اين اٌمٌل بازي ها گذشته، ما هم گفتيم چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به نامم كن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتي، حالا هم مي گويي بنشينم توي خانه بچه داري كنم؟ زن: عزيزم مگه چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟ تمام حقوقت هم بابت كرايه تاكسي، خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمهء ماشينت مي رود. حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگه داري كني هم خرجمان كم مي شود هم بچه مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمي برد… آفرين عزيزم … خدا سايه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد

 

 


سال ۱۴۸۲
زن خانواده: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودي. مثلا توي دوستانت به روشن فكري معروفي. آخه چه اشكالي دارد؟ اين همه سال ما زن ها بچه دار شديم حالا به كمك علم چند وقتي هم شما مردها از اين كارها بكنيد. اصلا مگر نمي گفتي جد بزرگت هميشه مي گفته: چه مردي بود كز زني كم بود؟ پس از مقداري بحث منطقي مرد بالاخره قبول مي كند و نه ماه بعد وقتي بچه بغل وارد خانه مي شود زن با عشوه مي گويد: مرديعني سايه تو تا كي بالاي سر ماست؟

 

سال ۱۵۸۲
چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حاليكه سبزي پاك مي كنند آهسته مشغول تبادل نظرند. - آره… مي گويند هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست… - حق با آقا جمشيده… ببينيد اين زن ها چقدر از ما سواستفاده مي كنند؟ تا وقتي خونهء بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري و اينها را ياد بگيريم و توسري بخوريم، بعدش هم بدون مشورت زنمان مي دهند و زنمان هم مارا استثمار مي كند… - خب مي گفتماسم اين جنبش سيبيليسم است و… در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث به زياد بودن گِل سبزي كشيده مي شود! زن مي گويد: خدا سايهء شما مردها را از سر سبزي ها كم نكند

 

 


سال ۱۸۸۲
راديو، موج Fm، شبكهء پيام (صداي يك خانم) بااعلام ساعت نه شب شما خانم هاي عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده قرار مي دهم. به گزارش خبرگزاري بانوپرس دقايقي قبل سايهء آخرين نمونهء نادر از جنس (مرد) از روي كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخهء زينتي مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي توان پيدا كرد ساعت ۹ و ۱۵ دقيقه با خبرهاي جديدي در خدمت شما خانم هاي !عزيز خواهم بود. دينگ دينگ

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 12:41  توسط علی  | 


پنج سوال که بهتره زن ها از مردها نپرسند !!!

پنج سوال مهم در زندگی زناشویی
بر اساس يه تحقيق، ۵ سوال وجود داره که زنها بهتره از مردها نپرسند!
چون اگه جوابهاشون مبني بر حقيقت داده بشه شر به پا ميشه!!...

اين ۵ سوال عبارتند از

 به چي فکر مي کني؟...
 
آيا دوستم داري؟...
 
آيا من چاقم؟...
به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟...
 
اگه من بميرم تو چيکار مي کني؟
براي مثال:
 
به چي فکر مي‌کني؟
جواب مورد نظر براي اين سوال اينه: “عزيزم! از اينکه به فکر فرو رفته بودم متاسفم! داشتم به اين فکر مي‌کردم که تو چقدر زن خوب و دوست داشتني و متفکر و با شعور و زيبايي هستي و من چقدر خوشبختم که با تو زندگي مي کنم.“... البته اين جواب هيچ ربطي به موضوع مورد فکر مرد نداره! چون مرد داشته به يکي از موارد زير فکر مي‌کرده:
الف) فوتبال
ب) بسکتبال
ج) چقدر تو چاقي!
د) چقدر اون دختره از تو خوشگلتره!
ه) اگه تو بميري پول بيمه ات رو چطوري خرج کنم؟
يه مرد در سال ۱۹۷۳ بهترين جواب رو به اين سوال داده... اون گفته: “اگه مي خواستم تو هم بدوني به جاي فکر کردن، درباره‌ش حرف مي‌زدم!“...
 
آيا دوستم داري؟
جواب مورد نظر اين سوال “بله“ است! و مردهايي که محتاط‌ترند مي‌تونن بگن: “بله عزيزم!“... و جوابهاي اشتباه عبارتند از:
الف) فکر کنم اينطور باشه!
ب) اگه بگم بله، احساس بهتري پيدا مي‌کني؟
ج) بستگي داره که منظورت از دوست داشتن چي باشه!
د) مگه مهمه؟!
ه) کي؟... من؟!
 
آيا من چاقم؟
واکنش صحيح و مردانه نسبت به اين سوال اينه که با اعتماد به نفس و تاکيد بگين “نه! البته که نه!“ و به سرعت اتاق رو ترک کنين!... جوابهاي اشتباه اينها هستند:
الف) نمي‌تونم بگم چاقي... اما لاغر هم نيستي!
ب) نسبت به چه کسي؟!
ج) يه کمي اضافه وزن بهت مياد!
د) من چاق‌تر از تو هم ديدم!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم به بيمه‌ات فکر مي‌کردم!
به نظر تو، اون دختره از من خوشگلتره؟
اون دختره“ در اينجا مي‌تونه يه دوست قبلي يا يه عابر که از فرط زل زدن به اون تصادف کردين و يا هنرپيشه يه فيلم باشه... در هر حال جواب درست اينه که: “نه! تو خوشگلتري!“... جوابهاي غلط عبارتند از:
الف) خوشگلتر که نه... اما به نحو ديگه‌اي خوشگله!
ب) نمي‌دونم اينجور موارد رو چطوري مي‌سنجند!
ج) بله! اما مطمئنم تو شخصيت بهتري داري!
د) فقط از اين بابت که اون جوونتر از توست!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم راجع به رژيم لاغريت فکر مي‌کردم!
 
اگه من بميرم تو چيکار مي‌کني؟
جواب صحيح: “آه عزيزترينم! در حادثه اجتناب ناپذير فقدان تو، زندگي برام متوقف ميشه و ترجيح ميدم خودمو زير چرخ اولين کاميوني که رد ميشه بندازم!“... اين سوال، همونطور که توي گفتگوي زير مي‌بينين، ممکنه از سوالهاي ديگه طوفاني‌تر باشه!...
زن: عزيزم... اگه من بميرم تو چيکار مي‌کني؟
مرد: عزيزم! چرا اين سوالو مي‌پرسي؟ اين سوال منو نگران مي‌کنه!
زن: آيا دوباره ازدواج مي کني؟
مرد: البته که نه عزيزم!
زن: مگه دوست نداري متاهل باشي؟
مرد: معلومه که دوست دارم!
زن: پس چرا دوباره ازدواج نمي‌کني؟
مرد: خيلي خب! ازدواج مي‌کنم!
زن (با لحن رنجيده): پس ازدواج مي‌کني؟
مرد: بله!
زن (بعد از مدتي سکوت): آيا باهاش توي همين خونه زندگي مي‌کني؟
مرد: خب بله! فکر کنم همين کار رو بکنم!
زن (با ناراحتي): بهش اجازه ميدي لباسهاي منو بپوشه؟
مرد: اگه اينطور بخواد خب بله!
زن (با سردي): واقعا“؟ لابد عکسهاي منو هم مي‌کني و عکسهاي اونو به ديوار مي‌زني!
مرد: بله! اين کار به نظرم کار درستي مياد!
زن (در حالي که اين پا و اون پا مي کنه): پس اينطور... حتما“ بهش اجازه ميدي با چوب گلف من هم بازي کنه!
مرد: البته که نه عزيزم! چون اون چپ دسته!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:6  توسط علی  | 


سیر تکاملی مخ زدن !!!

در عصر حجر

در این عصر چون  هم زن و هم مرد زبون همدیگه رو نمی فهمیدن(چون هنوز زبان اختراع نشده بود) کار مردا سخت تر بود.چون دیگه نمیشد با صحبت کردن و عزیزم ساعت چنده و ببخشید مستقیم کدوم طرفه و .... مخ طرف رو بزنی.پس باید با استفاده از ظاهر و عملیات محیرالعقول یه زن رو به دست میوردی.از جمله روش های مخ زنی این دوره عبارت بودند از:

 * داشتن گرز بزرگ تر و و محکم تر (مثل امروز که هر کس ماشینش شیکتر و با کلاس تر باشد گزینه های بهتری گیرش میا د )

 *داشتن پشم و پیلی بیشتر در ناحیه سینه آقایون و کلاً در همه جای بدن! (نکته: پشم و پیلی نام یکی از عضو های بسیار مهم و حیاتی در بدن مرد های قدیم بود که نشانه مردانگی هم بود.)

 *داشتن غار بزرگ تر

 *داشتن لباس!(که این یکی رو فقط مرفهان بی درد اون دوره داشتند)

 هدف از مخ زنی: بر اساس نقاشی های به دست آمده از روی غار ها انجام این عملیات احتمالاً هیچ هدفی رو دنبال نمی کرده و تنها جهت هضم شدن غذا بوده!(چون بر اساس مطالعات پزشکی گوشت دایناسور دیر هضمه و باید فعالیت شدید! داشته باشی تا هضم بشه)

 بعد از عصر حجر یه عصری اومد که در اون زن ها خیلی راحت در دسترس بودند و لازم نبود کلی تلاش کنی تا مخشون رو بزنی. البته به دلیل تلاش های زیادی که بعضی از زنان فمنیست جهت حذف کردن این قسمت تاریخ داشته اند ما اطلاعات دقیقی از این دوران نداریم.ولی میدونیم همیشه هم نبوده که مردا زجر بکشن!بلکه یه دوره ای توی تاریخ بوده که مردا حالشو بردند و چیز دیگه ای که میدونیم اینه که احتمالاً زنهای این دوره انسانهای بسیار فهیم و با منطقی بوده اند و خودشون درک کردند که اگر الکی کلاس بذارند ترشیده می شن و میمونن روی دست ننه باباهشون واسه همین هیچوقت نه نمیگفتند!!!!

 دوره هخامنشی

در این عصر رن و مرد زبون همدیگه رو می فهمیدند ولی هنوز ساعت مچی اختراع نشده بود که  بشه با گفتن جمله عزیزم ساعت چنده مخ یه دختر خانوم رو بزنی! و اصولاً زن های این دوره دو دسته بودند یکی زن های اشراف زاده و درباری بودند که کافی بود یه تیکه ناقابل بشون بندازی تا حسابت با کرام الکاتبین و شخص داریوش و کورش کبیر باشه و دسته دیگه زن های رعیت بودند که تنها کاری که بلد بودند آشپزی و آوردن آب از چاه بود!برای همین در این دوران برای اینکه یک زن خوب رو برای خودت برداری باید اول کلی زحمت می کشیدی و روش های شمشیر زنی و ... رو یاد می گرفتی.بعد میرفتی توی جنگ شرکت می کردی.بعد اگه احیاناً زنده می موندی میتونستی یکی از زن های دشمن رو واسه خودت به غنیمت ببری!پس می بینیم که باز هم علی رغم اینکه انسان بسیار پیشرفت کرده بود(نسبت به عصر حجر) اما بازم مخ زنی یکی از کار های شاق بود!اما برای زدن مخ زنان درباری باید ویژگی های زیر رو مد نظر قرار میدادند:

 *حداقل یکی از اجداد پدری و مادری باید یه ربطی به دربار داشته باشه تا مثلاً خون پادشاهان در رگ اون مرد جاری باشه(به اصطلاح امروزی آقازاده باشه!!!)

 *داشتن شمشیر از جنس طلا و سپر از جنس نقره و نیزه از جنس برنج (رجوع شود به شرایط گرز در عصر حجر)

 *داشتن ریش بلند (رجوع شود به شرایط پشم! در عصر حجر)

 هدف از مخ زنی: بر اساس کتیبه های به جا مانده از تخت جمشید هدف از مخ زنی داشتن نوکران و کنیزان زیاد و خوردن شراب بوده!

 دوره قاجار:در این دوره یه پادشاهی بوده به اسم آقا (آغا) محمد خان قاجار که همه میدونیم چه مرگش بوده! آره دیگه خلاصه به خاطر این بلای خانمان سوزی که این جناب بش دچار شده بودند(و ایشالله خدا نصیب هیچ مردی نکنه)  یه کمی زیاد عقده ای شده بودند و به همین دلیل نمی تونستند ببینن که یه مردی برای اینکه زن دلخواهش رو به دست بیاره عملیات مخ زنی انجام بده و هر کسی که این کارو می کرد چشماش رو در می آورد تا عبرت بقیه شه!و کلاً اون عملیات قدغن و غیر قانونی بوده. به همین دلیل در اون زمان به دلیل این محدودیت فوق العاده روش مخ زنی زیاد پیشرفتی نکرد و به دلیل زیر زمینی بودن! اطلاعات دقیقی از چگونگی انجام آن در دست نیست.البته بر اساس یک نوشته تاریخی تأیید نشده در این دوران برای مخ زنی بی بی صغرا و ننه سکینه پس از شناسایی دختر مورد نظر(یا همون طعمه) به حمام می رفتند (در روزی که طعمه هم به حمام می رفت ) و بدن وی را در حمام دید می زدند و در صورت تأیید این عزیزان و زدن مهر استاندارد و ایزو 9002 ادامه عملیات در خانه پدر دختر و تحت عنوان خواستگاری انجام میشد و نه پسر دختر رو می دید و نه دختر!(به نظر من که خیلی باحال بوده.فکرشو بکنید یه روز مامانتون بیاد بتون بگه عرشیا جان عزیزم امروز ساعت 5 برو کافی شاپ هویج  دوست دخترت اونجا منتظرته)

 هدف از مخ زنی: داشتن پسر جهت ادامه شغل پدر!

 دوره پهلوی:در این دوره مردم یه کمی زیاد سیاسی فکر می کردند و اصولاً زیاد توجهی به دختر و مخ و این حرفا نداشتند و به غیر از شهرام شب پره و ابی و فردین بقیه مردا تو فکر براندازی نظام بودند! برای همین حکومت هم برای این که بیاد کار مردا رو آسون تر کنه و باعث بشه اونا دیگه به سیاست فکر نکنن یه مکان های تفریحی –بی فرهنگی! رو درست کرد به اسم کاباره که مردا می رفتن توش و یه کار های بدی رو انجام می دادن که من الان عرق شرم بر پیشانیم نشسته و نمی تونم بگم!خلاصه در این دوران هم به دلیل سهولت بیش از حد دسترسی به داف! عملیات مخ زنی چندان پیشرفتی نداشت . اما خوب بر اساس نسخه های به جا مانده از فیلم های فارسی آن دوران چند تا کار سخت برای مخ زدن باید انجام میشده که عبارت بودند از:

 *فقیر بودن  و بی خانمان بودن پسر!(جهت زدن مخ دختران مرفه و بی درد این امر بسیار لازم بوده است)

 *داشتن زور زیاد و توانایی دریبل زدن چند نفر به طور همزمان....نه چیز ببخشید منظورم توانایی کتک زدن چند نفر به طور همزمان بود(امان از دست این عادل فردوسی پور)

 *شباهت ظاهری به محمد علی فردین و بهروز وثوق

 *کشیدن سختی های بسیار در دوران کوردکی.

 *داشتن شلوار دمپا گشاد و کت چهار خانه و ریش مدل داریوشی

 *توانایی خواندن آهنگ سلطان قلب ها به صدای بلند!

 *داشتن ویژگی مردانه در حد دعوت شدن به تیم ملی!(به طور مثال اون دوران یکی از نشانه های مردانگی بوی عرق و بوی نئشه آور! توالت بعد از خروج مردان بود! در حالیکه امروز این دو تا بو نشانه آبرو ریزی و بی کلاسیه)

 هدف از مخ زنی:رسیدن به پول و پله ی پدر پولدار دختر  و داشتن زندگی راحت و مرفه!

 دوره انقلاب تا چند سال پیش: در این دوره روش های مخ زنی تغییری کرد اساسی و به نام خواستگاری تغییر نام داد.یک آقا پسر گل باقالی با یک دسته گل و شیرنی همراه مادر و پدر به خانه دختر مورد نظر رفته و بعد از انجام کار های اداری لازم! از قبیل تعیین مهریه و شیر بها و .... دختر و پسر به صورت رسمی دوست دختر و دوست پسر می شدند که بهش زن و شوهر می گفتند!لازم به ذکر است که در انتهای این دوره نقش تکنولوژی در مخ زنی نمایان شد و سوال حیاتی و سرنوشت ساز عزیزم ساعت چنده توسط یکی از پیشگامان عرصه مخ و مخ زنی جناب آقای الف .ی اختراع گشت.و اما ویژگی های لازم برای مخ زدن دختر خانوم ها:

 * سر به زیر بودن آقا پسر(که واقعاً خیلی شرط سختی بوده)

*داشتن سابقه زندان(حداقل 6 ماه) در رژیم شاه

*داشتن سیبیل جهت نمایش مردانگی

 هدف از مخ زنی:تشکیل خانواده و داشتن ارتش 20 میلیونی!

 دوره امروز: به گواهی تاریخ در هیچ دوره ای به اندازه امروز مخ زدن دختر ها سخت تر نبوده و نخواهد بود! به طوری که امروز اگر یک پسر بخواهد مخ دختری را تیلیط(ترید) نمایدباید حتی الامکان و از نظر ظاهری شبیه یک دختر باشد تا آن دختر معصوم بتواند با پسر احساس نزدیکی کند!

ویژگی های اساسی جهت مخ زدن:

 *داشتن ماشین و موبایل و سایر وسایل مدرن که نشان دهنده احترام به تکنولوژی می باشد!

 *تسلط به زبان انگلیسی جهت گفتن عبارات ok  عزیزم- چشم honey –momi  وDady  رفتن بیرون و من تنهام!-I love u و ....

 *آشنایی به اینترنت و یاهو مسنجر ولی در عین حال انکار کردن این ویژگی در جمع!

 *نداشتن سیبیل و پشم و پیلی و به طور کلی تمام ویژگی های مردانه دوره های قبلی

 * به روز بودن (Up to date) در زمینه SMS های جدید!

 *داشتن فامیل در کشور های اروپایی , امریکایی و حوزه دریای کارائیب!

 و هزاران مورد دیگر که شما بهتر از من می دانید!

 هدف از مخ زنی:پر کردن اوقات فراغت و انجام راهکاری جهت حل معضل ازدواج!! 

اما یه نکته:تا دو سال پیش اگه دنبال دوست دختر بودیم واسمون به صرفه تر از داشتن همسر بود .چون به هر حال واسه ازدواج نیازمند ماشین و خونه و شغل و .... می بودیم.اما با این روندی که داره پیش میره - و اینکه دخترای این دوره زمونه به جای اینکه دنبال یه دوست و همدم باشند انگار دنبال یه جنس اتیغه و لوکس هستند- من پیش بینی می کنم تا دوسال دیگه ازدواج خیلی با صرفه تر از داشتن دوست دختر باشه.....!

 واقعاً من هنوزم نفهمیدم هدف از داشتن دوست پسر برای این دختر خانوم ها کلاس گذاشتن پیش بقیه رفقاشونه یا اینکه داشتن یه دوست خوب و همدم صمیمی؟!؟!؟!؟!(البته آقا پسرا زیاد حال نکنند که من طرفشون رو گرفتم چون در بعضی از موارد عکس این قضیه هم صادقه)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:21  توسط علی  | 


اندر شناسایی بچه مثبت !!!

بچه مثبت قد متوسطي دارد با چشم هاي قهوه اي ( در مواردي چشم روشن هم ديديه شده است (

بچه مثبت فرق باز نمي کند ، ژل نمي زند ، هيچ وقت مدل تيفوسي و تن تني و ... را روي کله اش امتحان نکرده است . موهايش را به يک طرف سرش شانه مي کند و مي خواباند .

  بچه مثبت اگر کوسه نباشد ريش دارد ، اگر اهل ريش زدن باشد عمرآ ريش تنها يا خط ريش باريک يا پازلقي بلند را امتحان نکرده است .

  بچه مثبت پيراهن پارچه اي ساده مي پوشد ، گاهي چهارخانه و راه راه ، گاهي وقتها که غلظت آلاينده خلافش بالا بزند آستين کوتاه هم مي پوشد .

 در بيشتر موارد شلوار پارچه اي راسته مي پوشد ، گاهي کتان و در موارد بسيار معدودي شلوار جين . او تا حالا شلوار هفت هشت جيب نپوشيده .

 کفش هاي بچه مثبت از همين کفش هاي چرمي مردانه است ، گاهي هم کفش ورزشي مي پوشد ، اما نه در رنگ هاي اجق وجق .

  کمربند مي بندد و ساعت بند چرمي .

 بچه مثبت کتاب مي خواند . هفته اي يکي دوتا هم نشريه مي خرد . گاهي وقتها شعر مي گويد يا داستان مي نويسد

بچه مثبت خلاف نيست . پايش را از محله بيرون نمي گذارد . پاتوقش نه زير چراغ برق است ، نه سالن بدن سازي ، نه کافي نت . خيلي که دست از پا خطا کند مي رود کتابخانه يا ويدئو کلوپ .

کسي به بچه مثبت سيگار تعارف نمي کند ، پيشنهادهاي اين چنيني را هم رد مي کند . علي الاصول اهل خلاف ملاف نيست .

 بچه مثبت گاهي عاشق مي شود . عاشق دختر دايي يا دختر خاله اش . از همان اول هم به ازدواج فکر مي کند . بلد نيست نامه عاشقانه بنويسد ، بنابراين از شعر زياد استفاده مي کند .

 معدل بچه مثبت الف است . جزوه هايش مرتب و هميشه توي کلاس رديف اول مي نشيند . بچه مثبت فکر مي کند دودره يعني اتاقي که دو تا در داشته باشد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:33  توسط علی  | 


انرژی ه س ت ه ا ی !!!

در فرودگاه دخترو پسری تصمیم به بحث می گیرند و پسره پیشنهاد می کنه در مورد" قدرت هسته ای "بحث کنند دختره قبول می کنه ولی می گه اول یه سوال ازت می کنم بعد ............
چرا شکل م د ف و ع گاو-گوزن و اسب متفاوته در حالیکه هر سه از یه نوع علف استفاده می کنند؟
پسر :نظر خاصی ندارم
دختر:پس تو که در مورد "گ ه"نمی دونی واجد شرایط برای بحث قدرت هسته ای نیستی .

 

نتیجه گیری اخلاقی : در مورد مسائلی که چیزی نمیدونی حرف نزن !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:16  توسط علی  | 


مردی با چهار همسر !!!

روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .
سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:23  توسط علی  | 


حضرت موسی و بنده خوب !!!

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند . بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .

گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .

حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :
آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:8  توسط علی  | 


اگر خدا هست پس !!!

 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت .

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت .

آرايشگر گفت : من باور نمي كنم خدا وجود داشته باشد .

مشتري پرسيد : چرا؛ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي وببيني ، مگر مي شود با وجود خداي مهربان اين همه مريضي ودرد ورنج وجود داشته باشد ؟

مشتري چيزي نگفت واز مغازه بيرون رفت .

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون رفت 

مردي را با موهاي ژوليده  و كثيف در خيابان ديد .

با سرعت به آرايشگاه برگشت وبه آرايشگر گفت :

مي داني به نظر من آرايشگرها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت : چرا اين حرف را مي زني ، من اينجا هستم وهمين آلان موهاي تو را مرتب كردم .

مشتري گفت : پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آرايشگاه وجود دارند .

آرايشگر گفت : « آرايشگرها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمي كنند »

مشتري گفت : دقيقاً همين است .

« خداوند وجود دارد، فقط مردم به او مراجعه نمي كنند »

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:51  توسط علی  | 


کاریکاتور ازدواج موقت !!!

بقیه در ادامه مطلب !!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:12  توسط علی  | 


ماجراي ازدواج آهو و الاغ!!!

 

آهو خيلي خوشگل بود . يک روز که تو فکر فرو رفته بود و به آیندش فکر میکرد يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!به چی فکر میکنی؟

آهو گفت: به آیندم که چی میشه!

پری گفت:دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟

آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.

پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.

الاغ همون شوهری بود که آهو تو رویاهاش بش فکر میکرد: خونسرد ٬ خشن ٬ زمخت و زحمتکش!

ولی شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.

حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.

حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.


حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.


نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.

نتيجه گيري عاشقانه: مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.و دل به هر الاغی نبندید چون ممکنه خیلی خر باشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:4  توسط علی  | 


حرف های جالب از بازیگران !!!

مهناز افشار:اگر بازيگر نميشدم راننده كاميون ميشدم.

حميد گودرزي:با مادرش فقط ۱۴ سال اختلف سني دارد.

شهاب حسيني:او و پسرش هر دو متولد يك روز هستند.

محمد رضا فروتن:سه سال اول دبيرستان را با تجديدي قبول شده است.

هانيه توسلي:بهترين غذايي كه درست ميكند كشك بادمجان است.

بهنوش بختياري:عاشق ماكسيماست و از رنو بدش مي آيد.

مهدي سلوكي:طرفدار دو آتيشه ي پرسپوليسه.علي كريمي و احمد رضا عابدزاده رو بهترين بازيكنان ايراني ميدونه و از تيم هاي خارجي طرفدار رئال مادريده.

محمد رضا گلزار:رتبه ي ۵ دانشگاه آزاد در سال ۷۳ رو داره - در دوران مدرسه هميشه تو ادبيات نمره ي ۲۰ گرفته - طرفدار دو آتيشه ي استقلال و تيم مليه.- هر سال مجبوره شماره موبايلشو عوض كنه چون ساعتي صد ها تماس ناشناس(Misscall) داره.اسم اصليش محمدرضا گلزار آذريه چون پدرش اصالتا تبريزيه.( چون آذری هست این گل رو بهش دادم و گرنه من یکی که خوشم نمیاد ازش . )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:27  توسط علی  | 


ماجرای توالت رفتن ناصرالدین شاه در دیار فرنگ!!!

نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!
حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف ب ری ن ن د!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:35  توسط علی  | 


هنر دانشجو جماعت !!!

ويژگي هاي دانشجويان كشور هاي مختلف:
ژاپن : به شدت مطالعه مي كند و براي تفريح ربات مي سازد .
مصر : درس مي خواند و هر از گاهي در اعتراض به حسني مبارك در و پنجره ي دانشگاهش را مي شكند .
هند : او پس از چند سال درس خواندن عاشق مي شود و همزمان برادر دو قلو يش را كه سال ها پيش گم شده بود پيدا مي كند . آنگاه ما جرا هاي عاشقانه و اكشني پيش مي آيد و سر انجام دو دلداده با هم عروسي مي كنند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود .
عراق : مدام به تير ها و خمپاره هاي تروريست ها جا خالي مي دهد و در صورت زنده ماندن درس هم مي خواند.
چين : درس مي خواند و در اوقات فراغت مشابه يك مارك معروف خارجي را مي سازد و با يك دهم قيمت جنس اصلي مي پوشد.
رژيم صهيونيستي : بيشتر واحد هايي كه او پاس مي كند عملي است . او دوره ي كامل آموزش هاي رزمي و كماندويي را گذرانده !!!
گينه بيسائو: او منتظر است تا اولين دانشگاه كشورش افتتاح شود تا همراه برو بچ هم قبيله اي اش درس بخواند !
انگليس : نسل دانشجوي انگليسي در حال انقراض است واحتمالا تا پايان دوره ي همين نخست وزير منقرض مي شوند .
ولي آخرين بازماندگان اين موجودات هم درس مي خوانند .
...
و ايران : ....گاهي عا شق عبارت ((خسته نباشيد )) است .البته نيم ساعت مانده به پايان كلاس ....!
هر روز دو پرس از غذاي دانشگاه را مي خورند و در عين حال البته به غذ اي دانشگاه بدوبيراه مي گويند ...

وبلاگ مسافر کوچولوها حذف شده

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 10:17  توسط علی  | 


سوختن عجیب افراد!!!

در زمستان سال 1965 رویداد شگفت انگیزی در ایالت کالیفرنیا رخ داد که نه تنها باور کردنش دشوار بود, بلکه هیچ کارشناسی نتوانست توضیح قانع کننده ای درباره این حادثه بدهد . در آن روز مردی برای دیدن دوست هفتاد ساله اش " هربرت شین " به خانه او رفت , ولی با منظره وحشتناک و  در عین حال اسرار آمیزی روبرو شد . دوست سالخورده اش , در حالیکه از ناحیه سینه, پشت و کفل به شدت سوخته بود , کف آشپز خانه افتاده بود . آن مرد بی درنگ دوست خود را به بیمارستان رساند , اما تلاش پزشکان به جائی نرسید و " هربرت شین " نیم ساعت بعد در بیمارستان در گذشت . هنگام وقوع این حادثه " هربرت شین " در خانه تنها بود, هر چند جای جای بدنش سوخته بود . اما اثری از آتش سوزی در هیچ کجای خانه و حیاط دیده نمی شد . همین موضوع افرادی را که مامور تحقیق درباره این حادثه شده بودند, سخت بهت زده ساخت . هیچ نشانه ای ازآتش یافت نشد . با اینحال " هربرت " پیر قربانی شعله های سوزانی شده بود که از یک منبع ناشناخته و نامرئی جسم او را به آتش  کشیده بود !! مدارک موجود نشان میدهد که در دسامبر 1956 نیز حادثه مشابه دیگری در هاوائی اتفاق افتاده بود . پرستار جوانی که مراقبت از یک مرد 78 ساله و افلیج به نام " یانگ سیک کیم " را به عهده داشت , همینکه وارد اتاق او شد مشاهده کرد که شعله های آبی رنگی کالبد این مرد بخت برگشته را دربر گرفته اند . هنگامیکه ماموران آتش  نشانی به محل حادثه رسیدند, این مرد افلیج و صندلی چرخدارش به تلی خاکستر تبدیل شده بود . عجیب اینکه پرده ها و البسه ای که در آن نزدیکی قرار داشت, صحیح و سالم و دست نخورده باقی مانده بود و هیچ اثری از آتش  در آنها  به چشم نمیخورد!! معلوم نبود این مرد بی آنکه حرارت لازم برای سوختن یک انسان در اطرافش فراهم گردد, چگونه طعمه آتش شده بود و بدنش با آتش سوخته بود!!  آتش سوزی خودبخودی انسان در کشورهای مختلفی اتفاق افتاده که چند نمونه از آن ها را می خوانیم :

  در 20 سپتامبر 1938 در چلمزفورد انگلیستان زنی در یک مجلس رقص و در برابر دیدگان همه مهمانان آتش گرفت و هیچکس موفق نشد شعله های آتش را که انگار از پوست و گوشت بدن او شعله می کشید را خاموش کند و در نتیجه این زن بخت برگشته ظرف مدت چند دقیقه به مشتی خاکستر تبدیل شد.. اما انسانهائی هم بودند که از این حادثه جان سالم بدر بردند.. در سال 1960 زن دیگری بنام " لوئیز ماتیوز " که از اهالی فیلادلفیای جنوبی بود بطرز شگفت اوری از یک واقغه باور نکردنی جان سالم بدر برد . در حقیقت او نمونه زنده ای بشمار می رود که میتواند دست کم پاره ای از اینگونه آتش سوزیهای اسرار آمیزرا برای ما توجیه نماید .

در اتاق نشیمن روی کاناپه دراز کشیده بودم ناگهان توجه من به چیز عجیبی جلب شد . انچه که دیدم یک گلوله اتشین سرخ رنگ و بزرگ بود که از پنجره بسته عبور کرد و پس از گذشتن از پرده کرکره به داخل اطاق آمد. این منظره چنان غافلگیر کننده بود که ابتدا تصور کردم که یک بمب اتمی به روی زمین افتاده است و وحشت زده چهره ام را داخل کاناپه پنهان کردم . ولی گلوله اتشین از اتاق نشیمن گذشت و به اتاق غذاخوری رفت و از پنجره بسته خارج شد !! اما یک گزارش جدید تر و مستندتر از اقای " لایمن " او میگوید : وقتی وارد منزل دخترم شدم بسیار خسته بودم و کمی سرم درد میکرد

..حتی حوصله نوه کوچکم را نداشتم به روی مبلی لم دادم و خوابم برد..ناگهان احساس کردم چیزی شبیه روغن داغ را روی دست و نیمه راست سینه ام ریختند و دیگر چیزی یادم نیست چون از هوش رفتم . دختر آقای  " لایمن " میگوید: وحشتناک بود . ناگهان با جیغ پدر بسویش نگاه کردم یکطرف بدنش در آتش میسوخت . آقای لایمن یک دست خود را بطور کامل از دست داد و سینه او بیش از 35 درصد سوختگی دارد این حادثه در اکتبر سال 1970 اتفاق افتاد .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 10:59  توسط علی  | 


برگزیده ترین ایمیل سال از نظر خانم ها !!!

آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالیکه خانمش هر روز در خانه بود .
او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد .

بنابر این دعا کرد :
خدای عزیز :من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالیکه خانمم فقط در خانه می ماندمن می خواهم او بداند برای من چه می گذرد؟
بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای همدیگه باشیم.
خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورد کرد .
صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد بچه هارو بیدا کرد و لباسهای مدرسه شونو اماده کرد براشون صبحانه داد ناهارشان را تو کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد.
خانه رو جارو کرد, برای گرفتن سپرده به بانک رفت به بقالی رفت جای خواب (کجاوهء)گربه هارو تمیز کرد سگ رو حمام دادو ساعت یک بعد از ظهر بود و او عجله داشت برای درست کردن رختخوابها -به کار انداختن لباسشویی-جارو و گرد گیری -وتی کشیدن آشپز خانه-رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل -آماده کردن شیر و خوردنیها و گرفتن برنامهءبچه ها برای کار خانه -اتو کشی و مرتب کردن میز غذا خوری نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی در ساعت 4:30 بعد از ظهر و..........................(از ذکر انجام بقیه کارها فاکتور گیری شد.)
در ساعت 9:00 او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود او به رختخواب رفت در حالیکه باید رضایت .........
صبح روز بعد بلافاصله قبل از بیدار شدن از خواب گفت :
خدایا :من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم برای غبطه خوردن به موندن زنم در منزل روزانه
لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم .
خداوند با معرفت لامتناهی خود جواب داد:
پسرم من احساس می کنم تو درست را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی تو فقط مجبوری 9 ماه صبر کنی زیرا تو دیشب حامله شدی .

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 11:6  توسط علی  | 


داستان مرد و زن !!!

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه .بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه .ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برند.وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان اون خانم بر میگرده میگه .آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم .این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ میگه:"بله کاملا" با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !"بعد اون زن ادامه می ده و می گه :"ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا" داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !بعد زن بطری رو به مرد میده .مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه.بعد بطری رو برمی گردونه به زن .زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.مرده می گه شما نمی نوشید؟! زن در جواب می گه : نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 17:12  توسط علی  | 


انواع راههای خودکشی کردن !!!

كوچولو، بزرگترين سايت عاشقانه و تفريحي ايران

بقیه رو تو ادامه مطلب ببین !!!


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 10:31  توسط علی  | 


انواع بله گفتن عروس ها :


عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)
عروس لوس: بع..........له...

عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن ... !)
عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس (اين هم بايد به سرنوشت عروس لوس برسه تا شايد آدم بشه)
عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا)
عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)
عروس رشتي: اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم
عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ... ( تو که ********* اين ستاره ها يه حرف بدي بود که داماد به عروس زده بود ما هم سانسورش کرديم)

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش اسي عزيز)
عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم (
به خدا بد آموزی داره وگرنه می گذاشتم ... شرمنده !!!)
عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال ميپرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشونبهشون گفت همينه که هست ميخواي بخواه و نميخواي نخواه...

ولی خدایی یه کم واقعیت داره مگه نه ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 13:44  توسط علی  |