تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









سلام ... خیلی زود آپ کردم مگه نه هان  امروز یه دونه داستان دارم ... بعدشم به درخواست دوست عزیزمون کیش میش و ایرانی  یه ۳ تا نوحه ترکی کوتاه از سلیم موذن زاده اردبیلی ( همشهریمون ) گذاشتم که حالشو ببرین  خوب فعلا داستان ؟

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم! مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره! زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم! مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري. زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير . زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه افريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز اگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي اخرين بار دوستت دارم را
از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .

خب خوب بود یا نه ؟ اگه تکراری هم بود ببخشید و اما نوحه که اینم لینک دانلودش .

نوحه سلیم  امیدوارم خوشتون اومده باشه ... نظر یادتون نره بای .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 20:44  توسط علی  | 


سلام ... امروز شعر ندارم ... واسه اینکه این ۱۰ روز دیگه وقت مسخره بازی نیست فقط باید عزاداری کرد !!! بعدشم یه دوست خوب داریم به نامه خردادی ... که من نمیشناسمش که اگه لطف کنه آدرس وبش رو بنویسه ممنون می شم .... بعدشم از دوستان خواهش می کنم نظرشون را راجع به فیلم شهریار که از تلوزیون پخش میشه رو بگن ... خیلی ممنون ... و امروز فقط یه داستان دارم که شاید تکراری باشه ولی حیفم اومد نزارمش تو وبلاگ ... فعلا داستانو بخونین .

خدایا کمکم کن

 داستانم در مورد يک کوهنورد است که ميخواست از بلندترين کو ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ، ماجراجوئی خود را آغاز کرد ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود ميخواست، تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود .

 شب بلنديهای کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمی ديد . همه چيز سياه بود اصلاً ديد نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود . همانطور که از کوه بالا می رفت . چند قدم مانده به قله کوه ، پايش ليز خورد و در حاليکه به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سياه را در مقابل چشمانش می ديد . و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.

 همچنان سقوط ميکرد و در آن لحظات ترس عظيم ، همه رويدادهای خوب و بد زندگی به يادش آمد. اکنون فکر ميکرد که مرگ  چقدر به او نزديک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان وزمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در اين لحظه سکون برايش چاره ای نماند جر آنکه فرياد بکشد ،" خدايا کمکم کن "

 ناگهان صدای پر طنينی که از آسمان شنيده می شد جواب داد " از من چه می خواهی ؟"

- ای خدا نجاتم بده !

- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟

- البته که باور دارم .

- اگر باور داری طنابی را که بدور کمرت بسته است پاره کن .

يک لحظه سکوت

 و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.

گروه نجات ميگويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند . بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود .... و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت.

و شما ؟ چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟ آيا حاضريد آنرا رها کنيد ؟

 در مورد خداوند هرگز يک چيز را فراموش نکنيد . هرگز نبايد بگوييد که او شما را فراموش کرده ، يا تنها گذاشته است. هرگز فکر نکنيد که او مراقب شما نيست، به ياد داشته باشيد که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است .

نظر یادتون نره ... راستی به وبلاگ آقای عبدالعلی چنگیز که لینکشم کردم یه سری بزنین ... آقای چنگیز یکی از بهترین بازیکنان تیم استقلال بود ... بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 11:8  توسط علی  | 


به مجنون زد شبی لیلی اس ام اس
که آخر تا به کی تاخیر و فس فس؟
اگر عقدم نخوانی سال جاری
روم تهران، شوم دختر فراری!

سلام .... امروز هم اومدم با چند تا چرت و پرت و یه آهنگ با حال و توپ که رپه ... درسته من آهنگ های رپ رو گوش نمیدم ولی این آهنگ واسه ما خیلی ارزش داره ... همشهری هام خوندن ... البته نترسین فارسیه ... بعدشم یه شعر خوب از استاد و دانشجو و بعد یه دونه داستان خوب هم دارم ... خوب دست نزنین  وظیفه است  سالی یه بار می یام واسه آپ سه تا مطلب می زارم و بعدشم میرم تا سال دیگه ... خوب حالا اول داستان رو بخونین که خیلی با حاله !!!

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

 

اشکاتونو پاک کنین حالا بابا ... اینم از شعر ما ....

استاد و دانشجو

گفتم غمم فزون است ، گفتا ز من چه آيد گفتم كه نمره ام ده ، گفتا ز من نيايد

گفتم كه نمره دادن بسيار سهل آيد گفتا ز ما اساتيد اين كار كمتر آيد

گفتم كرم نماييد من را كنيد شما شاد گفتا كه خوش خيالي كي وقت آن بيايد

گفتم كه نمره هفت بدبخت عالمم كرد گفتا اگر براي آن هم زيادت آيد

گفتم خوشا دهي كه دست شما دهد آن گفتا تو كوشش كن كو وقت آن بر آيد

گفتم دل رحيمت كي قصد رحم دارد گفتا نگوي با كس تا وقت آن بر آيد

گفتم زمان تحصيل ديدي كه چون سرآيد گفتا خموش جانم ازدست من چه آيد

و اما آهنگ با حال ... که خواهشا اگه می خواین نظر بدین این آهنگ رو گوش کنین و بعدش نظرتونو بدین ... فقط قصد جسارت به هیشکی رو ندارم ... فعلا   

آهنگ حقیقت زبان که وزنشو کم کردم 777 کیلو بایت !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 10:29  توسط علی  |