سلام ... امروز شعر ندارم ... واسه اینکه این ۱۰ روز دیگه وقت مسخره بازی نیست فقط باید عزاداری کرد !!! بعدشم یه دوست خوب داریم به نامه خردادی ... که من نمیشناسمش که اگه لطف کنه آدرس وبش رو بنویسه ممنون می شم .... بعدشم از دوستان خواهش می کنم نظرشون را راجع به فیلم شهریار که از تلوزیون پخش میشه رو بگن ... خیلی ممنون ... و امروز فقط یه داستان دارم که شاید تکراری باشه ولی حیفم اومد نزارمش تو وبلاگ ... فعلا داستانو بخونین .
خدایا کمکم کن
داستانم در مورد يک کوهنورد است که ميخواست از بلندترين کو ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ، ماجراجوئی خود را آغاز کرد ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود ميخواست، تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود .
شب بلنديهای کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمی ديد . همه چيز سياه بود اصلاً ديد نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود . همانطور که از کوه بالا می رفت . چند قدم مانده به قله کوه ، پايش ليز خورد و در حاليکه به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سياه را در مقابل چشمانش می ديد . و احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط ميکرد و در آن لحظات ترس عظيم ، همه رويدادهای خوب و بد زندگی به يادش آمد. اکنون فکر ميکرد که مرگ چقدر به او نزديک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش ميان آسمان وزمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در اين لحظه سکون برايش چاره ای نماند جر آنکه فرياد بکشد ،" خدايا کمکم کن "
ناگهان صدای پر طنينی که از آسمان شنيده می شد جواب داد " از من چه می خواهی ؟"
- ای خدا نجاتم بده !
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟
- البته که باور دارم .
- اگر باور داری طنابی را که بدور کمرت بسته است پاره کن .
يک لحظه سکوت
و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
گروه نجات ميگويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند . بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود .... و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت.
و شما ؟ چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟ آيا حاضريد آنرا رها کنيد ؟
در مورد خداوند هرگز يک چيز را فراموش نکنيد . هرگز نبايد بگوييد که او شما را فراموش کرده ، يا تنها گذاشته است. هرگز فکر نکنيد که او مراقب شما نيست، به ياد داشته باشيد که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است .
نظر یادتون نره ... راستی به وبلاگ آقای عبدالعلی چنگیز که لینکشم کردم یه سری بزنین ... آقای چنگیز یکی از بهترین بازیکنان تیم استقلال بود ... بای 
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 11:8 توسط علی
|