تبليغاتX
این وبلاگ عنوان ندارد !!!
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا ... تو را عاشق شود پیدا ... ولی مجنون نخواهد شد !


این وبلاگ عنوان ندارد !!!









سلام . می دونم بازم مثل همیشه دیر کردم به خدا امتحانا نمی ذاشتن . خوب حالا اومدم . دیروزم تیم رئال مادرید قهرمان شد خیلی حال کردم  خوب امروز اول مثل همیشه با یه سری شعر مسخره و حیدر بابایه شهریار با صدای خود شهریار اومدم ( خودش خونده شعرشو ) البته آذری زبانها این شعر رو بهتر می فهمن  . خوب حالا بریم سراغ شعر ها .

مزن بر سر ناتوان دســـــــت زور         سرش میشـــــکند احمق بی شـــــــعـــور

 

خداوند گر زحکمــــــت ببندد دری         زرحمت ببندد قفل محکــــــــــــــــــمتری

 

نگاهم با نگاهــــــــت کرد برخورد        خدا مرگـــــت بده حالم به هم خـــــــــــورد

 

اگر داری تو عقل و دانش و هوش        بخر هوندا بزن هندل بپــــــــــــــــر روش

 

در دریاچه عشقــــــــــت شنا کردم        غورباغه گازم گرفت فرار کــــــــــــــــردم

 

بنی آدم اعضای یکدیـــــــــــــگرند         که مثل سگ به هم مـــــــی پرنـــــــــــــــد

 

چو عضوی بدرد آورد روزگــــــار       که پنچر شود چرخ آموزگــــــــــــــــــــــار

 

تو کز محـــــــنت دیگران بی غمی         گمونم پسر عمــــــــــــــه شلغمـــــــــــــی

 

میازار موری که دانه کـــــــــش است        که عمویش هفت تیر کش و چاقو کــــش است

 

ابرو بادو مه وخورشیدو فلک در کارند   بچه ها درس نخوانید که لیسانسه ها بی کارند

خوب خوب بود مگه نه  حالا اگه تکراری هم بود خودتون ببخشید شما که بزرگین  حالا بریم سراغ شعر شهریار با صدای خودش . خدایی اینو تو هیچ جا نمی تونین پیدا کنین .

حیدر بابا شهریار با صدای خودش

و اما طریقه دانلود : اول که اینو باز کردین یه صفحه ی جدید باز می شه . بعد میرین پایین روی دانلود کلیک می کنین . بعد یه صفحه ی جدید باز میشه و شما باید ۱ دقیقه منتظر بمونین بعد از یه دقیقه یه کد چهار رقمی میده بغلش اونو می زنین و بعد روی دانلود فایل کلیک می کنین . و اما خداییش اگه به این پستم نظر ندین انصاف نکردین  اگه دوست داشتین یه شعر دیگه ای داره به نام " خان ننه " اونم براتون می زارم . فعلا  .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 10:26  توسط علی  | 


سلام امروز با چند تا داستان کوتاه و یه اعلامیه ( عکس ) با حال اومدم . فقط یه کم نظر بدین مطمئنم چیزی ازتون کم نمیشه  ممنون .

 

داستان ۱ :

آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».

نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»

مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»

 

داستان ۲ :  

 

همهمهء زندانیان و صدای دمپایی های زوار در رفته شان بر سنگفرش زندان در هم پیچیده بود.چشمان فرهاد از شادی پر از اشک بود.

- رضا با توام!چت شده؟نکنه ناراحتی بهت عفو خورده!؟هی مرد با توام!

دو قطره اشک از لای ته ریش جوگندمی مرد عبور کرد و روی نامه چکید.آرام گفت:«زندگیم داغون شد.»و بعد نامه را جلوی رفیقش گرفت:

«رضا سلام!بی مقدمه بگم، من دیگه نمی تونم به این وضع ادامه بدم.ما تا ابد از زیر قرضهای تو در نمیایم.ما از هم جدا شدیم،طلاق غیابی.این واسه هردومون بهتره و واسه بچه مون.

 

داستان ۳ :

  لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»

قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»

لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.

-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»و آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»

پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»

 

داستان ۴ : 

 باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟

مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.

با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره!

مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!

پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.

باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...

 

داستان ۵ : 

خیلی چاق بود.پای تخته که می رفت ، کلاس پر می شد از نجوا.تخته را که پاک می کرد ،بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.آن روز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود.یکی گفت:«خانم اجازه!؟گلابی بازم دیر کرده.»

و شلیک خنده کلاس را پر کرد.معلم برگشت.چشمانش پر از اشک بود.آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند.لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد...

 

 

 

و اما عکس روز

TinyPic image

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 17:19  توسط علی  | 


با سلام .

درسته که نظر نمیدین ولی من بازم آپ می کنم . امروز دست پر اومدم ولی فکر کنم دیگه امروز وبلاگم فیلتر بشه می دونین چرا ؟ بیاین پایین می گم  .

 

 نفت و گرسنگی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 13:34  توسط علی  | 


سلام .

باز هم من اومدم با یه عالمه شعر های ( البته چرت و پرت های) خوب  امروز اولش یه چند تا شعر می زارم و بعدشم یه چند تا پیغام تلفنی دارم که براتون می زارم . از نظرات خوتون ما رو محروم نکنین . ممنون .

 

شعر های عوض شده :

بنی آدم اعضای يك پيكرند               سر قرمه سبزی به هم می پرند

چو عضوی به درد آورد روزگار           كه پنچر شود چرخ آموزگار

تو كز محنت ديگران بی غمی          چرا لنگ كفش بر سرت می زنی

نفس بادصبا مشك فشان خواهدشد       قيمت ميوه دگر باره گران خواهدشد 

ميازار موری كه دانه كش است        كه خرما برادرزاده كشمش است

         از لعل لبانت مرض قند گرفتم

و حالا میریم سراغ پیغام تلفنی ..... .

 

حتماً براتون پيش اومده كه به جايي زنگ بزنيد و از اون طرف، پيغام‌گير يا پاسخگوي اتوماتيك، براتون يك قطعه موسيقي يا سرود و حتي متني زمزمه كنه.

حتي گاهي،  بعضي افراد بجاي دو كلمه خشك و خالي، در پاسخگوي اتوماتيك متني زيبا و حتي شعر ضبط ميكنند.

مثلاً : 

شرمنده از آنم كه نباشم به سرايم

تـا بـا تـــو ســلامي و عليكــي بنمايــم 

گر لطف كني نمره و پيغام گذاري

پاسخ دهم اي دوست، به محضي كه بيايم!! 

حالا فرض مي‌كنيم شعراي قديمي در اين عصر حاضر هستند و مي‌خواهند اشعاري را براي ضبط روي پاسخگوي تلفنشون بسرايند:

حافظ 

رفته‌ام بيرون من از كاشانه خود، غم مخور

تا مگر بينم رخ جـانـانـه خود، غم مخور

بشنوي پاسخ ز حـافظ، گر كه بگذاري پيـام

آن زمان كو باز گردد خانه خود، غم مخور

 

خيام

اين چرخ فلك، عمر مرا داد به باد

ممنون توام كه كرده‌اي از ما يـاد

رفتم سر كوچه منزل كوزه فروش

آيم چو به خانه، پاسخت خواهم داد

 

فردوسي

نمي‌باشم  امــروز  انـدر  ســراي

كه رسم ادب را بيارم به جاي

به پيغامت اي دوست، گويم جواب

چو فردا برآيد بلند آفتاب !!

 

مولوی

بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون رقصان شوم

شوري برانگيزم به پا، خندان شوم، شادان شوم

برگو به من پيغام خود، هم نمره و هم نام خود

فردا تـرا پاسـخ دهم ، جـان تـرا قـربان شوم

 

منوچهري دامغاني

از شرم، به رنگ باده باشد رويم

در خـانه نباشم كـه سلامـي گويم

بگذاري اگر سلام، پاسخ دهمت

زان پيش كه همچو برف گردد مويم

 

بابا طاهر عريان

تليفون كرده‌اي ، جانم فدايت

الـهي مـو به قـربونِ صدايت

چو از صحـرا بيـايم، نـازنـينم

فرستم پاسخي از دل برايت !!

 

خوب واقعا به نظرتون اینا ارزش یه نظر دادن نا قابل رو نداره اگه داره پس لطفا نظرتون رو بگین . ممنون مدیریت سایت .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 17:23  توسط علی  | 


سلام دوستان موضوع وبلاگم رو انتخاب کردم . از  این به بعد تصمیم گرفتم فقط چرت و پرت بنویسم . چون تنها راه آروم شدنه  هر چیزی می نویسم به جز مسائل عشقی از عشق و چرت و پرت خوشم نمیاد زیاد و فقط دنبال آدم های با حال می گردم . و اما حافظ و چرت و پرت های من : برین پایین :

 

ملاقات با آغا حافظ شیرازی

انتظار هرچیزی را داشتم الا اینکه شخص شخیصی مثل خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی  به خواب دیوانه ایی مثل من بیاید. راستش اول باورم نمی شد. بعد که کمی دقت کردم دیدم خودش است. عین همان نقاشی که از صورت او روی جلد دیوانش دیده بودم.بدون مقدمه از من پرسید: دیوانه شما هستید؟ با سر تصدیق کردم که بله من هستم در حالیکه هنوز مات و مبهوت بودم و در این اندیشه که این وقت شبی جناب لسان الغیب از جان من چه می خواهد؟

 

بعد از اینکه خودش را معرفی کرد به نرمی کنار بسترم نشست و گفت: امشب دلم خیلی گرفته بود و می خواستم کمی با هم جنس خودم درد دل کنم به همین خاطر مزاحم اوقات شما شدم. در جواب خدمت ایشان عرض کردم که شما بر بنده دیوانه منت نهاده اید و قدم بر چشم من گذاشته اید در حالی که در دلم به خودم می گفتم تو هم وقت گیر آوردی حالا؟ آخه کدوم آدم عاقلی این وقت شبی میاد کنار بستر کسی بنشیند و با او درد دل کند.ولی از طرفی باز هم خدا را شکر می کردم که شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی نیامده بود والا در این شب تیره و تار آنهم باآن شیخ شوخ طبع سرد مزاج حسابم با کرام الکاتبین بود.

 

راستش در عالم بیداری بعضی مواقع پیش خودم فکر می کردم اگر این جناب خواجه زنده می بود چه سوالاتی که از او نمی کردم ولی در اون شب کذایی نمی دانم که چرا لال مونی گرفته بودم.تا اینکه خودش شروع کرد:

 

- این چه دوره زمانه ایست که شما در آن زندگی می کنید؟ یعنی چه؟ نه کسی معنای عشق را می فهمد ونه احدی حاضر است جان در قدم یار نثار کند.نه تلخ وشی را میتوان در گلو ریخت و نه می شود به کمند  مهوشی آویخت.  باز قربان همان دوره عهد بوقی که خودم درش زندگی می کردم.آره یادش بخیر.

 

به نرمی جواب دادم : خواجه تو رو به اون شاخ نباتت قسم کوتاه بیا. عشق کیلو چنده؟ این چیزها رو دیگه مگر در دیوان شما پیدا کنیم و گرنه تو این دوره و زمونه کسی معنی این چیزها رو نمی فهمه. آهی کشید و گفت آخه مگر این مردم نمی دانند که صدها سال پیش من گفته ام:

 

 

عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش     تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام

 

گفتم: ببین خواجه اون دوران گذشت. الان جنابعالی اگه بخواهید باز هم از این فرمایشات بکنید باید بابت هر کلمه اش چندین ضربه شلاق بخورید.عاشقی ، رندی ، نظر بازی . همین فاش گویی می دانید چه جرم بزرگی است؟ کافی است که شما بعضی چیزها را فاش کنید اونوقته که باید خر بیارید و باقالی بار کنید.به شما تهمت جاسوسی برای اجانب خواهند زد و حتی ممکن است بعنوان مزدوری که به نفع آمریکا نظرات مردم را هویدا کرده ، سرتان بالای دار برود همانگونه که سر حلاج رفت .

 

فکری کرد و گفت پس می فرمایی سرمان را بگذاریم زمین و بمیریم. بعد خندید و اضافه کرد البته شمارا می گویم وگرنه من که صدها سال پیش مرده ام. ولی خودمانیم با این همه دختران زیباروی و سیاه چشم آخر مگر می شود که چشمها را ببندیم و هیچ نبینیم و نگوییم؟ بگذارخاطره ایی را برایت تعریف کنم. چند روز پیش در حالیکه در قبرم به خواب قیلوله رفته بودم به ناگهان با صدای خنده چند نفر از خواب پریدم. دیدم شش دختر، یکی از یکی زیبا تر دور قبرم حلقه زده اند و با یکدیگر جر و بحث می کنند. یکی می گفت: اگر حافظ الان زنده بود مرا می پسندید چون من کمر

باریکی دارم. دیگری می گفت نه من علاوه بر کمر باریک چشمان سیاهی هم دارم و حافظ حتما مرا انتخاب می کرد. خلا صه هر کدامشان چیزی گفتند و در آخر قرار را بر این گذاشتند که از خودم بپرسند و به دیوانم تفأل بزنند. من هم یکراست آنها را به این بیت شعر هدایت کردم:

 

شهریست پر کرشمه خوبان ز شش جهت     چیزیم نیست و رنه خریدار هر ششم

 

بعدش شروع کرد به خندیدن. حالا نخند کی بخند. از زور خنده شانه هایش می لرزید. در دلم به حافظ می گفتم حقا که دیوانه ایی. بعد از کلی خندیدن دو باره شروع کرد:

 

- البته بعضی مواقع هم هست که یک سری افراد عتیقه به دیدنم می آیند و تازه از من انتظار کمک و هم فکری را هم دارند. یادمه یکبار یک مرد جوان آمده بود که با من درد دل کند. می گفت که شاعر است و طبع شعر خوبی هم دارد ولی مردم قدرش را نمی دانند. بعد یک بیت از تازه ترین اشعارش را برایم خواند:

 

تیر مژگان تو از عینک پشت     خورد به قلب اخوی، بنده رو کشت

 

خوب شما بگوئید من چه می توانستم به او بگویم. با بودن امثال ایشان همان بهتر که مثل منی در زیر خاک خفته باشد تا مجبور به همزبانی با آنها نشود. تازه حالا اینها که خوبش هستند. ولی امان از افرادی که برای خود شیرینی هم که شده شعر مرا دستکاری کرده ، بصورت کاملا وقیحانه ایی در میاورند. مثلا همین بیت معروفی هست که من گفته ام:

 

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو     یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

 

نمی دانم کدام شیر ناپاک خورده ای آن را به این صورت در آورده:

 

شکم دختر همسایه چو آمد به جلو     یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

 

جناب حافظ داشت یکریز حرف میزد و من هم چرت. نمی دانم چطور شد که یکباره  با صدای نخراشیده شخصی که از کوچه می آمد، چرتم پاره شد و از خواب پریدم.

 

- آی آب حوض می کشیم.

خوب دیگه واسه امروز کافیه  ضمنا برین به این وب سایت که وب سایت سالاد زندگی نگاه کنین من خودم که خیلی وقته تو این وبلاگ هی میرم و میام می خوام شما هم ببینین  خوب میرم و بعدا باز هم میام با یه عالمه چرت و پرت دیگه فعلا خداحافظ  .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 17:28  توسط علی  | 


نمی دونم چی کار کنم ؟ منظورم اینه که نمی دونم چی بزارم ؟  من الان از ۲۴ آذر ماه ۱۳۸۵ دارم این وبلاگ رو می نویسم ولی تا الان نتونستم یه موضوع درست و حسابی واسش پیدا کنم  اول شروع کردم به وبلاگ نویسی غم هجران اگه یادتون باشه از شاعر ها می گفتم و فقط از اونها می گذاشتم تو وبلاگم و بعدشم هم که دارین می بینین عکس گذاشتم که اونم خیلی ها دوست ندارن .

حالا اومدم از شما کمک بخوام  خواهش می کنم کمکم کنین و بگین که در چه زمینه ای فعالیت کنم  ؟  و ضمنا تا تو نظرات نگین که چی کار کنم هیچ کاری نمی کنم و این پست های قبلی رو هم پاک می کنم تا بگین که چی کار کنم ؟

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 10:35  توسط علی  |